
اوقاتی بود که استراتیومیموس احساس میکرد دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد و به آخر خط رسیده است، اما بعدها اتفاقاتی میافتاد که باعث میشد به این نتیجه برسد که همیشه چیزهایی برای از دست دادن هست...
استراتیومیموس و ادمونتونیا به روزهای گذشته فکر میکردند و به این نتیجه میرسیدند که گذشته همیشه بهتر از حال بوده، امروز عصر، درحالی که استراتیومیموس با خاطرات چندماه پیش دلخوش بود، ادمونتونیا از او پرسید: ماه بعد چه اتفاقی میتواند بیفتد که ما از مرور خاطرات این روزهایمان لذت ببریم؟
استراتیومیموس به نقصعضو میاندیشید...
خب، قبول میکنم که احمقم، خنگم، سطحی و پوچم. اما حق دارم دلسوزی کنم برای تمامی بدبختهایی که آدمها را، روزهای به این قشنگی را، خنده و شادی و دلقکبازی را ول میکنند و توی طبقهی دوم آن دانشکدهی رنگورو رفته از مقولات عشر بحث میکنند و از شیخ و کانت و هیدگر نمیکشند بیرون و حتی در ترک دیوار هم دنبال چیزی برای بحث کردن هستند.
پ.ن. درواقع این غرها را میزنم تا فرار کنم از ناتوانی که در درک مسائل فلسفی و منطقی دارم. استراتیومیموس واقعاً مستأصل است...
شاید برای بعضیها بدیهی باشد، اما اینطور که من میبینم بسیاری هستند که هنوز از این اصل مهم بیخبرند، یا حداقل آن را در زندگیشان اجرا نمیکنند. این موضوع برای من زمانی آشکار شد که در جمع دوستان بودم، و همه از سکوت من گلایه میکردند، بعد از مدتی تجزیهوتحلیل، فهمیدم که تمامی مشکلات اجتماعی ما، از بیتوجهی به این نکته است: "وقتی حرفی نداری، بهترست سکوت اختیار کنی."
در زندگی سوتیهایی هست که مثل خوره روح انسان را آهسته در انزوا میخورد و میتراشد...
استراتیومیموس و ادمونتونیا، اوقاتی که شرابهای طاهر و حوریان زیباروی دستنخورده بهشتیان را سرخوش میکردند،
از باغ خارج میشدند و به سوی آن حایل اعظم میرفتند، چند وقتی بود که ادمونتونیا
توانسته بود حفرهای در آن ایجاد کند. استراتیومیموس، هربار که سرش را به درون حفره میکرد، آرزو میکرد بتواند گرمای
آتش را حسکند، دلش برای تابستانهای گرم دوران زندگیش تنگ بود، اما آن چاه عمیق
سرخ، همواره بر او سرد بود. یک بار وقتی او و ادمونتونیا سرشان را به درون حفره
کردهبودند و به صدای نالههایی که از اعماق میآمد گوش میدادند، استراتیومیموس
گفت: دلم برای مصیبت تنگ شدهاست. ادی پاسخ داد: بیشتر برای حادثه دلتنگی. آنها
هم حالا دارند حسرت حال تو را میخورند و به هرحال خودت هم میدانی که وضع ما بهتر
از آنهاست. استراتیومیموس گفت: وضعِ بهترِ ما خوب نیست و با نالهای در صدایش
داد زد: هیچ چیز به گهیِ اعتدال نیست. فریاد او در چاه رفتهرفته قویتر شد و
ادمونتونیا وحشتزده از عقوبت الهی، استراتیومیموس را کشانکشان به سوی باغ برد، در
حالی که پابهپای او اشک میریخت. از میان محفلهای عیش گذشتند و زیر درخت سیب
نشستند.
به سیبهای بیمصرف خیره شدهبودند و به اعماق چاه میاندیشیدند.
مثل نگران بودن برای حادثهای نامعلوم، یا ترس از آزردهخاطر کردن دوستی، تسلسلی مدام از حقارت و غرور در ذهن، لبخندهای بیجواب، حس ناتوانی در برقراری ارتباط، نگرانی برای امتحان، دوست داشتن، شباهت افراد به شخصیت فیلمها و داستانها، ترس، شرم، ذوقزدگی از دیدن کسی، مرور برنامههای فردا، ترحم، دوستداشتن، دوستداشتن، دوستداشتن...
تمام افکار او همینها بود، مثل تمام آدمهای دیگر.
زمانی که به خود آمد، فهمید که مدتیست که به پایان رسیده است. از این که قبل از فنای جسم این اتفاق برایش افتاده بود بسیار مسرور شد. او حالا میتوانست راه برود، به دیگران سلام کند، کارهایش را انجام دهد، با دوستانش گپ بزند و کلی کار زِندِیانه انجام دهد، بیآنکه فضا را، انسانها را، الفاظ را حس کند. دریچهی دیگری برای او گشوده شده بود و او را به سوی خود میکشاند، در عالمی که او پا گذاشته بود همهچیز همچنان پابرجا بود، اما معنای خود را از دست داده بود. از آن تاریخ تا لحظهی مرگ، او در عالم انسانهای پایانیافته زیست.