
سوءتفاهم اینجا بود که من واقعیت را میگفتم و آنها گمان میبردند که فروتنی میکنم.
دوست داشتن همواره حسی آمیخته به وحشت بود، وحشت فقدان. عشق در من شدت میگرفت، و اضطراب آن مرا از کارهای روزمره ناتوان میکرد. وحشت از مرگ، از دست دادن کسی که دوستش داشتم، یا حتی بدترش، مرگ خودم. روی تخت دراز میکشیدم و فکر میکردم به اینکه مرگ چه آسان میتواند عشاق را از هم جدا کند، راههای او بیشمار بود: حملهی قلبی، تومور مغزی، انواع سرطان... در خیابان، از روی سنگهای خیس نمیگذشتم تا لیز نخورم، ترس افتادن از پلهها، گیر کردن غذا در حلقم، تصادف با ماشینها، ترس زندگیم را مچاله میکرد، و واقعیتی که بود از همه دردناکتر بود: یکی از ما باید شاهد مرگ دیگری میشد، و با همهی عشقم، ترجیح میدادم شخص سوگوار من باشم.
او داستاننویس ماهری بود، و بیشتر از هرکس دیگری از مرور زندگیش رنج میکشید، به عقیدهی او حتی اگر خالقی وجود داشت، مهارتی در کارش نداشت؛ چرا که تمام رویدادهای جهان، بیهیچ منطقی کنار هم چیده شده بودند، و این نه تنها اشکالی در طرح، که توهینی به شعور خواننده/ زیَنده بود.
او زیباترین دختر چرخندهی جهان بود، با پای برهنه، و دامن و موهایی بلند. کاری جز چرخیدن نداشت، و هیچکاری جز این برازندهاش نبود، تمام روز و شب، کار او این بود که بخندد و بچرخد و برقصد و دیگران را شیفتهی خود کند. با حرکاتش دایرههایی بر روی زمین رسم میکرد و من همان دایرهها را دنبال میکردم، اما من مثل او نبودم.
تمام تقلایی که ما میکردیم برای این بود که مردان را متوجه حضور خود کنیم، و او بیهیچ تقلایی ما را مغلوب میکرد، چرا که زیباترین دختر چرخندهی جهان بود، و ما زشت بودیم و ابله.
چرا ناله میکنند؟ چون تا دهانشان را باز میکنند تا آواز بخوانند، حنجره یاریشان نمیکند. چرا ناامیدند؟ چون میترسند اگر نگاه کنند و خوب نگاه کنند، عادی و معمولی شوند. چرا ناتوانند؟ چون میبینند که توانشان در حد دیگر مردم است و این خلاف میلشان است. خرانند و خود را آگاهترین میپندارند و حتی مرگ هم آنها را دقیقاً برای این آزار میدهد که "برای همه هست". همهچیز برای آنها سیاه هست و در بهترین حالت، خاکستری.
روشنفکر بودن بزرگترین افتخار ابلهانهشان است.
مثل کودکیهای من فکر میکنند.
از دفترچه یادداشت استراتیومیوس، یادداشت سههزارم، هفتم کُدهی سه/صفر/یک
دلم برای مرد خستهی مهربان که پاشنهی کفشهایش را میخواباند تنگ میشود.
تنگ شده است.
فردا اگر بود، میدیدمش.
نیست.
آنشب، وقتی به خانه رسید متوجه شد که خستگی در تمام وجودش رخنه کرده است. چراغ اتاق را روشن کرد، لباسهایش را کند و پیچگوشتی را برداشت؛ شروع به باز کردن خودش شد. با هر پیچی که باز میکرد، مفاصلش شلتر و آرامتر میشد. بعد از پاها و میانتنه، وقتی که داشت پیچمهرههای گردنش را باز میکرد تا سرش را روغنکاری کند، لحظهای به یاد آورد که شب فوقالعادهای در کنار دوستانش گذرانده بود. یک آن درنگ کرد تا بیشتر در افکارش غرق شود، اما کلهی جدا شده در دستانش بود.
آفتاب سوزان بود، و هوا درکات دوزخ را تداعی میکرد. پای شترها در درون شن قفل میشد؛ ليلی تشنه بود و تا کاروانسرای بعدی راه درازی درپیشبود.
تمام ترسم این بود که اگر یکی از شترها عقلش برسد و بنشیند به چه زوری باید بلندش کنم.