تبليغاتX
Sound & Fury
یکشنبه بیست و نهم مهر 1386


استراتیومیموس، زمانی که از بدبیاری‌های زندگیِ ***ی‌ام خشمگین بودم به من گفت: آرام باش و فکر کن پسر، چیزهایی را که انتخاب کرده‌ای نباید با لگد دور بیندازی، شهامت پذیرفتن عواقب سلایقت را داشته باش، معشوقه‌ی زیبایت را به خاطر اخلاق تندش طرد نکن، با بوسه‌ای آرامش کن و شبی را با او بگذران.

جمعه بیست و هفتم مهر 1386


روزها به "سلاخ‌خانه" و شب‌ها به "هجرت" می‌اندیشید.
توضیح دادن کیفیت افکارش برای من بسیار دشوار است.
چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386


ـ آیا واقعاْ من مخاطب آن شعرهای عاشقانه بودم؟


دختر احمق قصه‌ی ما، در خیال‌های شیرین غرق‌شده‌‌بود.

یکشنبه بیست و دوم مهر 1386


خوش‌حالی همیشه میهمانی بود که قبل از رسیدن من مجلس را ترک‌کرده‌بود.



یکشنبه بیست و دوم مهر 1386


پایان رنج‌های اورشلیم

"برخیز ای اورشلیم، برخیز! به اندازه‌ی کافی از کاسه‌ی غضب خداوند نوشیده‌ای. آن را تا ته سرکشیده‌ای و سرگیجه گرفته‌ای. [...] مردم تو مانند آهوانی هستند که در دام صیاد گیرافتاده‌باشند؛ در کوچه‌هایت افتاده‌اند و تاب برپاخاستن ندارند، زیرا خداوند بر آنان غضبناک است. ای مصیبت‌زدگان که گیج هستید، ولی نه از شراب، گوش دهید. خداوند می‌گوید: من کاسه‌ی غضب را که شما را گیج کرده می‌گیرم و شما دیگر مجبور به نوشیدن آن نیستید... . "

"برخیز ای اورشلیم! برخیز و بار دیگر خود را قوی ساز!  ای شهر مقدس، لباس زیبایت را بپوش، زیرا  گناه‌کاران دیگر به تو وارد نخواهند شد. ای اورشلیم، از میان خاک بلند شو! ای اسیرشدگان اورشلیم! بند اسارت از گردن خود باز کنید! زیرا خدا می‌فرماید: مفت اسیر شده‌اید و مفت نیز آزاد خواهید شد... ."

کتاب اشعیا، ۵۱:۱۷ الی ۲۳ و  52:1,2,3

سه شنبه هفدهم مهر 1386


او فلسفه را بیش ازآن‌که در دانشگاه بیاموزد، در تجریش آموخته بود، وقتی که ماهی‌ها در ماهی‌فروشی در حال جان‌کندن بودند، و مردم در خیابان درتکاپوی تاکسی گیرآوردن.
یکشنبه پانزدهم مهر 1386


عصر بارانی یکشنبه، وقتی محوطه آرام‌آرام از آدم‌ها خالی می‌شد، فردوسیِ استوار، خسته‌تر از همیشه بود.
چهارشنبه یازدهم مهر 1386


خوشحال بودیم از این که جان سالم به در برده‌بودیم. حالا که آب فروکش کرده بود، این‌جا و آن‌جا، لاشه‌هایی متعفن می‌دیدیم که هویت آن‌ها قابل‌تشخیص نبود، و زنم هرچه دنبال گاو محبوبش گشت که به خاک بسپاردش، بی‌نتیجه بود.

فرمان الهی داشت اجرا می‌شد، ساختن جامعه‌ای سالم که به یمن غرق شدن مخالفان و گمراهان کار بسیار آسان شده بود. البته این چیزی بود که آن‌ها می‌گفتند؛ من و مارتا، از صبح تا شب چنان سخت کار می‌کردیم که از شدت ضعف، توان تفکر در سخنان خدا را نداشتیم.
شب‌ها در برنامه‌ی جفت گیری، گاهی خوابم می‌برد، و شاید آن‌چند دقیقه چرت، تنها دل‌خوشی من بود.

احساس گناه می‌کنم از این که تنها فرار کردم، هرچند مارتا آن قدر مجذوب قوانین ظالمانه‌ی خدا شده بود که اصرار به او بی‌فایده بود، اما گاهی آرزو می‌کنم کنارم بود، توی این غار، و می‌دید که جامعه‌ی الهی‌شان از این بالا چه قدر مضحک است.

پنجشنبه پنجم مهر 1386


در زیمبابوه، ما به شکار زرافه می‌رفتیم.
یکشنبه یکم مهر 1386


اوه پسر، امروز عجب روزی بود! با همه‌ی نفرتی که از خانواده‌ی افاده‌ای نودوسورها دارم، باید اعتراف کنم که اگه از جان‌گذشتگی‌های ادمونتونیای لوس نبود، منقرض شده بودیم.
توی آن برهوت بی پایان.
عصر، عصریخبندان‌هاست. فاتحه‌ی همه‌مون داره خونده می‌شه.

یکشنبه یکم مهر 1386


باید همین‌روزها صندوقی بخرم؛ آرزوهای برآورده‌‌‌شده‌ی کهنه‌ام، این‌جا و آن‌جا، روی زمین، پخش‌وپلا ریخته و کسی نیست که جمع‌شان کند.
بزرگ شده‌ام، این ریخت‌وپاش‌ها برازنده‌ام نیست.