تبليغاتX
Sound & Fury
سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386


بعد از آن احتضار طولانی، استراتیومیموس، در حالی‌که در باغ عدن قدم می‌زد به امیال زمینی‌‌ خود می‌اندیشید، میل به عروج و ورود به بهشت، آن‌ آرزوهای مقدس روی زمین اکنون دیگر سحّاریت خود را از دست‌داده‌بودند؛ بهشت مانند حمامی زنانه شلوغ بود و حوریان مانند دلاکان مبتذل، و هیچ‌چیز ماهیت قدسی نداشت.
کنار درخت سیب نشسته‌بود که دیدمش، چنان می‌گریست که هاله‌ی طلایی بالای سرش تکان می‌خورد؛ کنارش نشستم و با هم حرف زدیم. وقت آن بود که رویاهای زمین را به خاک بسپاریم.

شنبه بیست و چهارم شهریور 1386


  اِنَّ الْاِنسَانَ لِرَبِّهِ لَکَنُودٌ

 

یکشنبه هجدهم شهریور 1386


تابستان؛
مادربزرگ مهربان نیمه‌جان.
جمعه شانزدهم شهریور 1386


حتی اگر چند خط زودتر هم آمده بودی، می‌شد که شاهکاری ساخته شود؛ اما تو، قهرمان سطر آخری. هیچ‌کس تو را نمی‌بیند، بین فعل و نقطه می‌خزی و آن‌جا، برای تأخیر همیشگی‌ت افسوس می‌خوری.
تو، همیشه واژه‌ی آخری.
پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386


اگر سَرْ‌ از تن ‌جداشدگان
توان دگرباره سر برافراشتن داشتند
آن‌گاه که
دیرآمده
فرمان بی‌گناهی‌شان
می‌آید

انگشت حسرت آیا
به دندان نمی‌داشتند؟

 اریش فرید
از "کتاب مرگ را با تو سخنی نیست  " به انتخاب و ترجمه‌ی خسرو ناقد، نشر چشمه



دوشنبه دوازدهم شهریور 1386


دلم دریا می‌خواهد، با افق قرمزرنگ غروب، ساحل خلوت و این‌ که روی سنگ بنشینم و سنگ بندازم توی آب و هیچ‌کس هم آن دوروبر مرا نپاید.
دلم چراغ خواب بچگی‌هایم را می‌خواهد، که طلقی بود و رویش اردک داشت و وقتی گرم می‌شد می‌چرخید و من با آن اردک چرخان می‌خوابیدم.
دلم خواب طولانی می‌خواهد، بی‌کابوس، یا حتی بی‌رویای صورتی. دلم خواب خالی می‌خواهد. دلم خالی می‌خواهد.
دلم یک روز خوب می‌خواهد، یک روز طلایی.
جمعه نهم شهریور 1386


استراتیومیموس در بستر مرگ ناگاه متوجه خال‌های بزرگ روی پاهای درازش شد، ناله‌ای زد و افسوس خورد. با اندوهی عظیم بر روی قلبش، به احتضار طولانی خود ادامه داد.
دوشنبه پنجم شهریور 1386


چندروز پیش، توی دست‌شویی‌م باریکه‌ای از مورچه‌ها رو دیدم که از کنار دیوار رژه می رفتند، ما با هم مشکلی نداشتیم در واقع، از دیروز که اومدن برای سم‌پاشی نمی‌تونم در سرویس‌بهداشتی را باز کنم. اصلاً مسأله‌ی دل‌نازکی و دل‌سوزی و عواطف و اینا نیست. مسأله‌ی این‌ه که نمی‌خوام به این روشنی "نابودی" رو ببینم. ما فضای کافی برای فعالیت هر دومون داشتیم. از این‌که آدم‌ها این‌قدر احمقانه موجوداتی رو که باهاشون در موقعیت مشابه‌ن طرد می‌کنن متعجب‌م.
جاهای خالی هرچه‌قدر کوچک‌تر باشن بیش‌تر به چشم می‌خورن.

. . .

سگ من

دماغ سیاه‌ش را به شیشه می‌فشارد
هم‌چنان در انتظار کسی است، سگ.

پنجه‌ام میان موهای‌ش
من هم در انتظار کسی هستم.

یادت هست آن‌ روزها
که این‌جا زنی خانه داشت؟

چه بود آن زن برای من؟
نه خواهر، نه همسر.

گاهی انگار دخترم بود
و حمایت‌ش وظیفه‌ی من.

چه دور است اکنون... تو ساکتی
دیگر این‌جا هیچ زنی نخواهد بود.

سگ نازنین‌م تو بسیار خوبی
تنها افسوس که هم‌پیاله‌ی من نیستی.

 یوگنی یفتوشنکو، پیوندهای ناپیدا، ترجمه‌ی نسترن زندی
 نشر مرکز

پ.ن. امروز که در را باز کردم، کنار دیوارها نقطه‌های سیاهی بود: انبوهی از مورچگان مرده.

پنجشنبه یکم شهریور 1386


لقاء الحجیج


فیا لیتَ لیلی وافَقَت کُلَّ حَجّةٍ
قضاء علی لیلی و أنی رفیقُها

فتَجمَعَنا من نخلتَینِ ثَنِیّهٌ
یغُصُ بأعضادِ المطیِّ طریقُها

فألقاکِ عند الرّکن أو جانب الصفا
و یَشغَلَ عنّا أهلَ مکّةَ سوقُها

دیدار به‌حج‌رفتگان

-کاشکی لیلا به هر سالی قضای حج‌اش را به جا می‌آورد و من در این میانه همراهش بودم.
-پس ما را گذرگاهی باریک چون میان دو نخل در برمی‌گرفت آن چنان که اشتر به‌سختی از آن می‌گذشت.
-پس تو را به جانب رکن کعبه و یا به سوی صفا دیدار می‌کردم، درحالی‌که مردمان مکه به کار خود سرگرم بودند و ما را نمی‌پاییدند.
-پس من به دل‌دار می‌گفتم مرا از این خواری و زبونی رها کند و خواهش‌های مرا که به تعویق افتاده است، برآورده سازد.

قیس بن ملوح (مجنون)


از کتاب "غزالانی میان خلایق" به ترجمه‌ی استاد عبدالحسین فرزاد، نشر مروارید

اگر آدونیس می‌خوانید و نزار و غاده‌ السمان و درویش، این شعرهای کلاسیک را هم بخوانید. زمخت‌ند و خشن و گاه عاری از ظرافت، اما سادگی و برهنگی‌ احساس در این اشعار مرا به وجد می‌آورد.

پ.ن.کاشف به عمل اومد که تو کتاب سوتی هست و بیت چهارم شعر به عربی نیومده ولی فارسی‌شو نوشته. پیش میاد دیگه...