
بعد از آن احتضار طولانی، استراتیومیموس، در حالیکه در باغ عدن قدم میزد به امیال زمینی خود میاندیشید، میل به عروج و ورود به بهشت، آن آرزوهای مقدس روی زمین اکنون دیگر سحّاریت خود را از دستدادهبودند؛ بهشت مانند حمامی زنانه شلوغ بود و حوریان مانند دلاکان مبتذل، و هیچچیز ماهیت قدسی نداشت.
کنار درخت سیب نشستهبود که دیدمش، چنان میگریست که هالهی طلایی بالای سرش تکان میخورد؛ کنارش نشستم و با هم حرف زدیم. وقت آن بود که رویاهای زمین را به خاک بسپاریم.
چندروز پیش، توی دستشوییم باریکهای از مورچهها رو دیدم که از کنار دیوار رژه می رفتند، ما با هم مشکلی نداشتیم در واقع، از دیروز که اومدن برای سمپاشی نمیتونم در سرویسبهداشتی را باز کنم. اصلاً مسألهی دلنازکی و دلسوزی و عواطف و اینا نیست. مسألهی اینه که نمیخوام به این روشنی "نابودی" رو ببینم. ما فضای کافی برای فعالیت هر دومون داشتیم. از اینکه آدمها اینقدر احمقانه موجوداتی رو که باهاشون در موقعیت مشابهن طرد میکنن متعجبم.
جاهای خالی هرچهقدر کوچکتر باشن بیشتر به چشم میخورن.
. . .
سگ من
دماغ سیاهش را به شیشه میفشارد
همچنان در انتظار کسی است، سگ.
پنجهام میان موهایش
من هم در انتظار کسی هستم.
یادت هست آن روزها
که اینجا زنی خانه داشت؟
چه بود آن زن برای من؟
نه خواهر، نه همسر.
گاهی انگار دخترم بود
و حمایتش وظیفهی من.
چه دور است اکنون... تو ساکتی
دیگر اینجا هیچ زنی نخواهد بود.
سگ نازنینم تو بسیار خوبی
تنها افسوس که همپیالهی من نیستی.
یوگنی یفتوشنکو، پیوندهای ناپیدا، ترجمهی نسترن زندی
نشر مرکز
پ.ن. امروز که در را باز کردم، کنار دیوارها نقطههای سیاهی بود: انبوهی از مورچگان مرده.
لقاء الحجیج
فیا لیتَ لیلی وافَقَت کُلَّ حَجّةٍ
قضاء علی لیلی و أنی رفیقُها
فتَجمَعَنا من نخلتَینِ ثَنِیّهٌ
یغُصُ بأعضادِ المطیِّ طریقُها
فألقاکِ عند الرّکن أو جانب الصفا
و یَشغَلَ عنّا أهلَ مکّةَ سوقُها
دیدار بهحجرفتگان
-کاشکی لیلا به هر سالی قضای حجاش را به جا میآورد و من در این میانه همراهش بودم.
-پس ما را گذرگاهی باریک چون میان دو نخل در برمیگرفت آن چنان که اشتر بهسختی از آن میگذشت.
-پس تو را به جانب رکن کعبه و یا به سوی صفا دیدار میکردم، درحالیکه مردمان مکه به کار خود سرگرم بودند و ما را نمیپاییدند.
-پس من به دلدار میگفتم مرا از این خواری و زبونی رها کند و خواهشهای مرا که به تعویق افتاده است، برآورده سازد.
قیس بن ملوح (مجنون)
از کتاب "غزالانی میان خلایق" به ترجمهی استاد عبدالحسین فرزاد، نشر مروارید
اگر آدونیس میخوانید و نزار و غاده السمان و درویش، این شعرهای کلاسیک را هم بخوانید. زمختند و خشن و گاه عاری از ظرافت، اما سادگی و برهنگی احساس در این اشعار مرا به وجد میآورد.
پ.ن.کاشف به عمل اومد که تو کتاب سوتی هست و بیت چهارم شعر به عربی نیومده ولی فارسیشو نوشته. پیش میاد دیگه...