
من امروز، یعنی چهارشنبه سیویک مرداد، ساعت ده صبح، همینگوی را دیدم. تقاطع فرمانیه و کامرانیه شلوغ بود و من دنبال تاکسی میگشتم که دیدمش. کنار پارک با سرهم آبی کارگری ایستاده بود برای تاکسی. رفتم کنارش و دقیقتر شدم، خود او بود. فرم صورتش، ریشش و حالت تنگتر کردن چشمهایش! خود همینگوی بود! تاکسی که پیدا کرد، من هم سوار شدم بیآنکه مقصد را بدانم و افتخار این را داشتم که سیزده دقیقه در کنارش بنشینم. از اتفاق، کتابش تو کیفم بود، داشتن و نداشتن را درآوردم و گذاشتم روی پاهایم تا ببیندش، اما او بیتوجه بود و شاید علتش این باشد که فارسی بلد نبود. همینگوی بیچاره، عرق کرده بود و من بوی عرقش را میشنیدم و باور کنید، حتی عرقش هم بوی دیگری داشت. من، تقلا کردم تا توجهش را جلب کنم سر صحبت را باز کنم و برنامهای بریزم تا معشوقهاش شوم؛ همینگوی اما بیتفاوت و بیحوصله بود، پولهای مچاله را از جیب سرهمش درآورد و به راننده داد و پیاده شد، پیاده که شدم، همینگوی را دیدم که لنگان لنگان به طرف تجریش میرفت. نتوانستم دنبالش بروم، در واقع، آنلحظه بود که فهمیدم تمام تلاشم از ابتدا بسیار احمقانه بود، بیشک همینگوی در طول اقامتش در تهران، برای خودش معشوقهای دستوپا کردهبود.
پ.ن. اوه پسر! البته که هست! البته هست! حال آدم یهویی خوب میشود! :)
کنار هم که مینشستیم، احساس خطر میکردیم از سکوتی که بین ما جریان داشت، پس حرف میزدیم، با لحنی که سعی میکردیم محبتآمیز باشد، تندتند و با هیجان، و در ته دل میترسیدیم.
اما بیفایده بود، سکوت از جایی رخنه میکرد و ما میدیدیم که او چگونه مقتدرانه نفرت ما را آشکار میکند.
تابستان که میشد، من میرفتم به زیرزمین خانهمان در تبریز و کتابهای کهنهی انبارشده را میخواندم. زیرزمین پر بود از کتابهای تاریخی و من تاریخ مشروطه را دوست داشتم، میخواندمش و از حوادثش قصه میساختم و خودم هم توی قصههایم بودم، میجنگیدم، روسها مرا میبردند و هیچوقت خبری از من نمیآمد. در میان صفحههای کتاب، عکسهایی بود؛ عکسهای سیاه و ترسناکی که هنوز وقتی چشمم را میبندم میبینمشان: دستههای چنددهنفری از مردان معلق بین زمین و هوا.
سینا بهمنش را میشناسید؟ من امروز خیلی اتفاقی در شهر کتاب نیاوران پا به دنیای قشنگ ذهنشان گذاشتم. وای، چه کتابی و چه شعرهایی! آهوی ناتمام مجموعه شعری است که بعد از چندماه رخوت فکری، حالم را خوب کرد، خوشحالم کرد و باعث شد شعری را داد بزنم و احساس کنم. چسبید، خیلی چسبید آقای بهمنش!
آهوی ناتمام آقای بهمنش تازه از تنور درآمده گویا، نشر آوای کلار ناشرش است و میتوانید توی شهرکتابها پیدایش کنید.
آه
یک آهو بود
ناتمام...
مرد
شبی فقیر
سکهی مهتاب
در جیب آسمان نیست.
گوسفندانی بودیم
خرمان کردند
گرگ شدیم.
"هزوارش" و "غروب خدایان" هم شاهکار بودند، شاهکار!
اولین باری که بهم بیاعتنایی شد، به سه سالگیم برمیگرده؛ وقتی داشتم حرف میزدم و پدر و مادرم اصلاً نیگام نمیکردن و من جیغ میزدم و اونا صدای تلهویزیون رو بیشتر میکردن. بعدها هرچهقدر خواستم این قضیه رو به اونا توضیح بدم نشد، چون اونا اصلاً همچین چیزی رو به یاد نمیآوردن. توی مهدکودک، بچهها هیچکدوم از من خوششون نمیاومد، و من دوست داشتم باهاشون دوست شم. فکر کنم اون موقع بود که برای اولین بار احساس کردم از همه متنفرم و غذای مهدکودک رو توی کیف بچههای مهد تف میکردم. توی دبستان، دوران بسیار آرامتری رو گذروندم، چون یاد گرفته بودم تو دستشویی قایم شم. اوه پسر، درواقع، اینا اصلاً ارزش بحث کردن ندارن به نظرم.
سال اول راهنمایی، من عاشق دختری شدم که ردیف آخر مینشست و برای همین با وجود نفرتم از آخر کلاس جای نشستنم رو از ردیف اول به ته کلاس تغییر دادم. الآن واقعاً نمیدونم چرا اونو دوست داشتم. چاق، سیاه، زشت بود. شاید چون خط قشنگی داشت، تازه، تمام نوشتههاش رو هم بدون استفاده از خودکار قرمز مینوشت و این بسیار مهم بود. تازه، اسم قشنگی هم داشت: یلدا، یلدا محبوب.
یلدا من رو دوست نداشت و این چیز جدیدی نبود، مسأله این بود که من برای اولین بار شیفتهی کسی شده بودم که به نظرم خیلی از خودم بهتر بود، و خب، درست یادم نمییاد چه اتفاقاتی افتاد، اما یادمه که من اون روزها خیلی خیلی گریه میکردم. چون کسی رو دوست داشتم و اون من رو دوست نداشت.
امشب وقتی داشتم به اولین ابراز علاقهم و شکست عاطفی! که خورده بودم فکر میکردم به این نتیجه رسیدم که: هی نکبتی! عجب موجود بدبختی هستی. عجب موجود بهچشمنیایی هستی.