خیلی سعی میکنم وقتی حرفی دربارهی احساسهای اینروزهایم میزنم، سوزناک نباشد. چندروز پیش که داشتم فکر میکردم یاد اینجا افتادم، و یاد اینکه مدتی هست که درست و حسابی فکر نکردهام، و بعد آمدم و دوباره خواندم این یادداشتها را و شرمنده شدم از خودی که بودم و باید نمیبودم. گمان کنم دارم عوض میشوم، چیزی مثل پوست انداختن، و میترسم کمی، امیدوارم از آدمی که میآمد اینجا و میخواست خودش را از آنی هم که بود احمقتر نشان بدهد بهتر باشم. و باید این را بگویم (به خودم البته، فکر نکنم به کس دیگری ربطی داشته باشد!) که از سبکمغزیهایش کلی به ستوه آمدهام.
اوه پسر، در واقع، دارم بزرگ میشم دیگه...