تبليغاتX
Sound & Fury
پنجشنبه سی ام فروردین 1386


وحشت... وحشت...
چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386


خیلی سعی می‌کنم وقتی حرفی درباره‌ی احساس‌های این‌روزهایم می‌زنم، سوزناک نباشد. چندروز پیش که داشتم فکر می‌کردم یاد این‌جا افتادم، و یاد این‌که مدتی هست که درست و حسابی فکر نکرده‌ام، و بعد آمدم و دوباره خواندم این یادداشت‌‌ها را و شرمنده شدم از خودی که بودم و باید نمی‌بودم. گمان کنم دارم عوض می‌شوم، چیزی مثل پوست انداختن، و می‌ترسم کمی، امیدوارم از آدمی که می‌آمد این‌جا و می‌خواست خودش را از آنی هم که بود احمق‌تر نشان بدهد به‌تر باشم. و باید این را بگویم (به خودم البته، فکر نکنم به کس دیگری ربطی داشته باشد!) که از سبک‌مغزی‌هایش کلی به ستوه آمده‌ام.
اوه پسر، در واقع، دارم بزرگ می‌شم دیگه...