تبليغاتX
Sound & Fury
شنبه نوزدهم اسفند 1385


یک مسأله‌ی بسیار عمیق و فلسفی برای من پیش اومده بود امروز و اون این بود که آیا زناشویی زَن+ا+شویی هستش یا زِنا+شویی.  یعنی زن‌و‌شوهری و ایناس یا زِنا رو شستن و پاک‌دامنی و اینا! آقا اصلاً داستان بسیار پیچیده شده بود و من بسیار چالیدم و در آخر به این نتیجه رسیدم که گویا زَناشویی هستش!
نخندین دیگه.
جریحه‌دار نکنین احساساتمو بابا :)

چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385


اصولاً بعضی آدما هستن که وقتی یه حسی بدی در مورد خودشون بهشون دست می‌ده احساس می‌کنن کمبود اعتمادبه‌نفس دارن.
 اما در واقع این افراد در این مواقع به واقع‌بینی رسیده‌ن.
دوشنبه چهاردهم اسفند 1385


مسأله محل تأمل است.
پنجشنبه دهم اسفند 1385


 سابق که هنوز تب اونیورسیته نگرفته بود ما رو، یعنی از اون هم سابق‌تر که بیماری اعصاب‌معصاب هم نگرفته بودیم، پنج‌شنبه‌ها کلی حال می‌داد، سینما و فیلم و چیپس‌و‌ماست و رفیق‌بازی(بیش‌تر تماشای رفیق‌بازی دیگران، بنده که از اول انزوای مفرط داشتم) و تو ماشین تو خیابون علاف بودن و شاپینگ(تماشای شاپینگ، بنده که از اول صوفی بودم و خرقه تنم می‌کردم) و اینا...
الآن هیچی نداریم واسه پنج‌شنبه‌ها جز ویژه‌نامه‌های اعتماد.
هی...
عجب دُورونی بود.

 

چهارشنبه نهم اسفند 1385


می‌دونی آلفونسو؟ بیش‌تر مواقعی که احساس دل‌تنگی می‌کنم علتش این نیست که خودمو بالاتر یا پاییین‌تر از بقیه می‌بینم، علتش اینه که احساس می‌کنم با بقیه فاصله دارم.

یکشنبه ششم اسفند 1385


سال دوم راهنمایی که بودم، یه بار صبح ساعت چهار پا شدم و دیدم به هیچ عنوان نمی‌تونم برم مدرسه، رفتم و کفشامونو از تو جا کفشی برداشتم و بردم گذاشتمشون پشت بوم. بعد دیدم ضایع‌س که فقط کفشای ما نباشن، همه‌ی کفشای همسایه‌ها رو جمع کردم بردم گذاشتم پشت بوم. صبح همه پا شدن و دیدن کفشا نیست و جنجال و اینا راه افتاد... بعد رفتن و تصادفاً از پشت بوم پیداشون کردن. و من مجبور شدم برم مدرسه.
داشتم فکر می‌کردم اگه رو این طرح کار کنم می‌شه دوباره برای روز کنکور اجراش کرد.
آره بابا...
یه ذره کار می‌خواد فقط.
جمعه چهارم اسفند 1385


من نوشتنم نمی‌یاد...
دلم می‌خواد آواز بخونم.