تبليغاتX
Sound & Fury
جمعه بیست و هفتم بهمن 1385


فردا صبح
وقتی می‌روم مدرسه
زمین بوی خاک خواهد داد

بوی وسوسه.

پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385


فقط ایشون نیستن که تشریف می‌برن بالای دیوار.
وقتی افرادی که منو نمی‌شناسن، "عزیز دلم" خطابم می‌کنن به بالای دیوار هدایت می‌شم.

دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385


بدم می‌یاد از آرامش لذت‌بخشی که بعد از گریه به آدم دست می‌ده. یعنی یه حسی به‌م می‌ده تو مایه‌های این‌که حتی به دردای خودمم نباید اعتماد کنم.

پ.ن.بدم می‌آد از موجوداتی که همه‌ش از اشک و غصه و روان‌شناس و خودکشی تو وبلاگشون می‌نویسن. یعنی از این زرای این یارو بالایی حالم داره به‌ هم می‌خوره.
پ.ن.۲.چه‌قدر حس اصلاح ریشی که مدت‌ ۳ هفته‌ست زده نشده لذت‌بخشه...

یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385


روان‌شناسم گفته بود یه لیست از توان‌مندی‌هام براش بنویسم. باید این‌َم به لیست اضافه کنم که من نه تنها در عالم عینی به راحتی تر می‌زنم، بلکه در عالم سایبر هم می‌تونم تر بزنم. یعنی استعداد بالایی تو گند و کثافت و این بساط دارم.
ها ها ها...
ها ها ها ها
ها ها ها ها ها

جمعه بیستم بهمن 1385


اوایل که هم‌دیگر را می‌دیدیم، سلام می‌کردیم، یادت هست؟ اولین بار من سلام کردم، توی راه‌روی دراز تاریک از دور می‌آمدی و من تو را عوضی گرفتم و سلام دادم. شاید هم دوست داشتم این‌طوری فکر کنم که اتفاقی بود، چون زیاد هم از اشتباهی که کردم ناراحت نشدم. تو لب‌خند زدی و جواب دادی و من تمام آن‌روز را بی‌دلیل محکمی،خوش‌حال بودم.

ما هر بار که هم‌دیگر را می‌دیدیم سلام می‌دادیم و این شده بود عادت من. گاهی که می‌گذشتم و سلام می‌دادم و تو نمی‌شنیدی، بالا می‌ایستادم که تو بگذری و من دوباره سلام بدهم. من معتاد جواب سلام‌های تو بودم. وقتی شاد و محکم و بلند سلام می‌دادی، من تمام روز را خوب می‌گذرانیدم و وقتی آرام و سربه‌زیر و با عجله از کنارم می‌گذشتی، خب، آن‌روز ته‌دل من یک‌جوری بود.
تو هیچ‌وقت به من اهمیت نمی‌دادی، این‌که اسمم چیست، چه‌کار می‌کنم، چند سالم است، ولی من همان‌روز اول که دیدمت رفتم و حسابی به تو فکر کردم، فکر کردم چه اسمی به تو می‌آید؟ چه‌کاره‌ای؟ چرا تا به‌حال ندیده بودمت؟ من آن‌شب خوابت را هم دیدم.

ما هرروز(هرروز؟ پس چرا آن‌قدر دیر می‌گذشت؟) هم‌دیگر را می‌دیدیم و من گاهی می‌ایستادم دورتر تا ببینم آدم‌هایی که دورو برت هستند با تو چه‌کار دارند، من می‌ایستادم و قلبم تالاپ‌تالاپ می‌کرد که مبادا تو مرا ببینی و چه‌قدر شوق می‌کردم از این تماشای دزدکی.
اما تو فراموش کرده بودی(شاید هم اصلاً نمی‌دانستی) که من دارم بزرگ می‌شوم. متاسفانه، خیلی هم سریع بزرگ می‌شوم و هرروز اعمالم برایم غریب‌تر و مسخره‌تر می‌شوند، برای آن‌ بود که وقتی تو آن‌روز از کنارم گذشتی من به سلام‌هایم فکر کردم و سکوت کردم و تا برگشتی که سلام کنی، من سرم را به طرف دیوار برگرداندم تا از خاطره‌ی بچگیم فرار کنم.
ما حالا هربار که از کنار هم می‌گذریم، کلافه‌ایم، معلق، میان گذشته‌ی دور و گذشته‌ی نزدیک، و سردرگم، به هم نگاه می‌کنیم و آب دهانمان را قورت می‌دهیم؛ تا بخواهیم دهانمان را باز کنیم، دیگر کسی در مقابلمان نیست.

سه شنبه هفدهم بهمن 1385


من گاهی گم می‌شوم...

چهارشنبه یازدهم بهمن 1385


در این جهان پهناور
تنها تو را دوست می‌دارم
ای التیام‌دهنده‌ی تمامی دردها
در آن کسوت صورتی
ای بروفن!

پ.ن. یعنی الآن می‌خوام یکی از این آدمایی که زر می‌زنن "درد نیکوست" و اینا ببینم و یه حال اساسی به‌شون بدم آره!

شنبه هفتم بهمن 1385


درواقع، عمده‌ی کار من در عالم هستی خمیازه کشیدن است.
هر خمیازه پنج ثانیه طول می‌کشد.
خمیازه دو مرحله دارد: مرحله‌ی اول، باز کردن کوچک دهان.
مرحله‌ی دوم، دهن‌دره!
تمام لذت زندگی من در مرحله‌ی دوم خلاصه می‌شود.

لذت بیش‌تر مال زمانی است که فضا هست و من می‌توانم دست‌هایم را به دو طرف کش بدهم
و گردنم را تکان بدهم تا صدا بدهد: تق!
درواقع، همین کارهای کوچک هم به "فضا" نیاز دارند.

دوشنبه دوم بهمن 1385


حرف می‌زنیم و حرف می‌زنیم و حال من باز خوب نمی‌شود
دل من هیچ‌وقت خنک نمی‌شود
راه می‌رویم و خیابان‌ها تمام می‌شوند و حرف‌های من تمام نمی‌شوند
دم خانه‌ی ما که می‌رسیم، می‌گویم:
ـ یک‌بار دیگر این‌ خیابان را بالا برویم و برگردیم، و این‌بار تمام راه را برایم قصه بگو


::::

سر کلاس من زجر می‌کشم، همیشه، از درس نه، از بودن سر کلاسی که شبیه قبرستان است. من سنگینی سنگ‌قبر را نمی‌توانم تحمل کنم.

"یک‌صد اسب سم بر زمین می‌کوبند، سوارانشان همه مرده"


::::

هرچه‌قدر هم که جانانه شرح می‌دهی، برای من آینده خاکستری‌ست، من قانع نمی شوم و باز به خانه می‌رسیم.
ـیک‌بار دیگر این خیابان را بالا برویم و برگردیم، توی سکوت لطفاً. اما باش. کنار من باش.

دوشنبه دوم بهمن 1385


کاش کف پام صاف بود و از سربازی معاف می‌شدم.