تبليغاتX
Sound & Fury
شنبه سی ام دی 1385


"بدبختی آدمي آن‌وقتي نيست که بداند هيچ‌چيز نمی‌تواند ياريش کند، بدبختي آدمی وقتی است که حس کند به ياری نياز ندارد."



حالا که هيچ روزنه‌ای نيست
می‌توانم به ديوار خيره‌ شوم و بخوابم.
شب‌بخير شنبه‌ي لعنتی پيش‌روی من
و لعنتی‌های ديگر.

سه شنبه بیست و ششم دی 1385


خب، من امروز فهمیدم افتادن کار زیاد آسونی هم نیست، یعنی یه جَنَم خاصی می‌خواد.
بیت:
از این‌که نیفتادیدم مسرورم
وز جربزه‌ی کثیر خود مغرورم
 (: (:

دوشنبه بیست و پنجم دی 1385


وقتی امتحان سخته، وقتی یه‌دونه سوالش‌ رو هم کامل بلد نیستم جواب بدم، و در واقع دیگه آخر خطم، یه حس آرامش خیلی الکی به‌م دست می‌ده که باعث می‌شه فکر کنم: به درک! و بعد برگه‌م رو پر از چرت‌وپرتایی می‌کنم که الآن که  یادم می‌افته سرم داغ می‌شه. بعد هم که از جلسه می‌یام بیرون اصلاً به امتحان فکر نمی‌کنم، فقط گاهی یک رعشه‌ی ناگهانی به‌م دست می‌ده و یهو داد  می‌زنم: وای! یا مثلاً توی جمع داد می‌زنم: خاک تو سرم!
 الآن یه مشکل خیلی اساسی هست: من فردا معلم درس مربوطه رو می‌بینم و الآن از شدت خجالت دارم می‌میرم، آخه شما نمی‌دونین من چیا تو اون برگه نوشتم که... آخه هیچ‌کس نمی‌دونه... یعنی آبروریزی بودا...


ای فدای هر دونه‌ی سیبیلات بشم

من تصدق صدای سرفه‌هات بشم
بذا(ر) زیر سایه‌ی وجود  نحست
خرم از پل بگذره، فارغ تحصیلات بشم






این پست رو نوشتم که اگه فردا زنده باشم بردارمش. ولی اگه زنده باشم...



جمعه بیست و دوم دی 1385


 ازین مدی که باب شده و همه می‌خوان دوست‌داشتنی باشن متنفرم. آدم خودشو به هر کس‌و‌ناکسی می‌ماله، کاسه‌لیسی می‌کنه، واق‌واق می‌کنه، می‌زاره دندوناشو بشمارن... "دوست‌داشتنی"، چه تنزلی!...

  نوای‌ اسرار آمیز، اریک امانوئل اشمیت، ترجمه‌ی شهلا حائری


:: من از مد دیگه‌ای هم که باب شده و همه می‌خوان تهوع‌آور باشن هم متنفرم.

سه شنبه نوزدهم دی 1385


خانوم محترم را هرروز می‌بینم. هرروز صبح که می‌روم سوار سرویس شوم، او آن‌طرف خیابان ایستاده برای تاکسی. دستش را طوری تکان می‌دهد که انگار می‌خواهد کسی را نوازش کند. و ماشین‌ها هم معمولاً زود سوارش می کنند.
گاهی که من زودتر می‌روم پایین، و تاکسی گیر خانم محترم نمی‌آید، ما به هم‌دیگر نگاه می‌کنیم. پیر است و بهش می‌خورد معلم دبستان باشد، یا ناظم شاید... اما معلم بیش‌تر؛ چون لبخند می‌زند و مهربان است. من نگاهش می‌کنم و دهانم را کش می‌دهم که از دور ببیند که می‌خندم، این یعنی: سلام! و او گردنش را خم می کند به راست و کیفش را می‌دهد به دست دیگرش. این جواب سلام است. من کتابم را طوری توی دستم می‌گیرم که او بداند که من پیش انسانی‌ام. و او مجله‌ی رشد معلم را طوری توی کیفش می‌گذارد که من بتوانم نامش را بخوانم. بعد هردو خودمان را مشغول می‌کنیم. او با تاکسی‌ها و من با نگاه‌کردن به دیگران. امروز پوشه‌ای در دستش داشت که صورتی بود و رویش نوشته‌ای بود سیاه که من زور می‌زدم بخوانم و نمی‌توانستم. می‌خواهم بیش‌تر درباره‌ش بدانم. بدانم که چندساله است، کجا کار می‌کند، چه‌طور این‌قدر ظریف و خانمانه و مهربان است. چه‌طور این‌قدر شبیه پری‌آرزوهای توی کارتون‌هاست... اصلاً شاید او پری‌ آرزوی من است که منتظر است بروم و با او حرف بزنم. فردا...فردا به راننده‌سرویس می‌گویم که دیگر به‌خاطر من دور نزند، من همان طرف سوار می‌شوم.

یکشنبه هفدهم دی 1385


من دنبال آن کتاب گمشده‌‌ام آقا. اسمش را نمی‌دانم، یک چیزی بود توی مایه‌های "قصه‌های کوچک از نویسندگان بزرگ" و روی جلدش نقش صورت پسرکی بود و پس‌زمینه‌ای داشت هفت‌رنگ، شبیه رنگین‌کمان یا بهتر بگویم شبیه کودکی من. یادم نیست هفت‌‌ساله بودم یا هشت‌ساله که آن را خریدم تا در مدرسه وقتی زنگ تفریح می‌خورد تنها نباشم. من دنبال هویت هشت‌سالگیم هستم آقا.
 داستان‌هایش، من فقط یادم هست که یکی از داستان‌هایش از چخوف بود و نام دو تای دیگر هم "پسری که شکل گربه می‌کشید" و مئی‌په" بود. و داستانی داشت درباره‌ی دختری که به گروگان گرفته می‌شد و داستانی داشت درباره‌ی پسری که با خنجری می‌خواست با مرگ بجنگد. و خوب یادم است که داستانی درباره‌ی مادر و دوپسر فقیری داشت که مستاجر مرد پیری بودند. و این داستان جمله‌ای داشت که من با خودکار بنفشی که از صندوق گمشده‌های مدرسه کش رفته بودم زیرش خط کشیده بودم: "مردها پستند، زن‌ها هم!"
روزی که "مئی‌په" را خواندم، من هم برای خودم سرزمینی خلق کردم. من پادشاه سرزمین "اروری" شدم و تاج من مثل تاج آن پسر قصه‌ی اسکار وایلد که مامان تعریف می‌کرد از گل‌های رز بود. من با این کتاب تاج‌گذاری کردم آقا.



من خیلی بچه‌تر از آن بودم که مفهوم ناشر را بفهمم، من خیلی بچه‌تر از آن بودم که مواظب لوازمم باشم. من دختر بدی بودم آقا!

جمعه پانزدهم دی 1385


 این‌بار که ببینمش، تا ریش‌خند و مسخره رو شروع کرد، گردنم رو کج می‌کنم و چمباتمه می‌شینم روی زمین تا با حالت فیزیکی‌ خودم به‌ش کمک کنم که راحت‌تر تحقیرم کنه. اون‌قدر منو کوچیک کنه که روی زمین گم شم و اون‌قدر خودش‌ رو بزرگ کنه که به‌ آسمون برسه. اون‌قدر که دیگه من نبینم صورت کسی رو که لابه‌لای ابرا گم شده و اون نشناسه نقطه‌ای رو که روی زمین داره لذت ذره بودنو تجربه می‌کنه.

چهارشنبه سیزدهم دی 1385


جن‌زده رو معین این بار که دیدمش بهم هدیه داد. مجموعه داستان‌های کوتاه آمریکای لاتین که نشر کاروان منتشر کرده. ده تا داستان از غول‌های ادبیات زبان اسپانیایی: فوئنتس، کورتاسار، مارکز، آلنده، ماریاس و چندتای دیگه که نمی‌شناختم‌شون. خوندم‌شون و ازشون لذت بردم. ولی واقعیت اینه که دیگه کتابایی که می‌خونم بهم حس خیلی عمیقی منتقل نمی‌کنن. یعنی مجموعه داستان خوبی بودا، ولی ادبیات آمریکای لاتین دیگه برام جذاب نیست. تکراری و خسته کننده‌س. طوری که می‌تونم در آغاز داستان‌های هر نویسنده موضوع و تکنیک روایت داستان رو حدس بزنم. الآن کارای ساده‌تر و رئال‌تری رو می‌پسندم، مثل خوبی خدا، گذران روز، یا همون داستان‌های رمی نوی موراویا که فوق‌العاده بود.
ولی چیزی که می‌خواستم بگم این بود که این مجموعه‌ی جن‌زده داستانی داره از مارکز به نام ماریا دس‌پراسرس؛ احتمال داره اونو با ترجمه‌ی دیگه‌ای قبلاً خونده باشین. جریان ازین قراره که من و معین هر دومون این داستانو خوندیم و بعد به نتایج کاملاً متفاوتی رسیدیم. ماریا دس پراسرس، روسپی هفتادوپنج ساله، مرگ خودش رو در خواب می‌بینه و به تدارک مرگ می‌پردازه و بعد سه سال انتظار مرگ یک روز که از زیارت همیشگی گورستان برمی‌گشته، سوار اتوبوسی می‌شه که راننده‌ی جوان و جالبی داشته و وقتی به خانه میرسه پسر به می‌خواد که با اون به بالا بره، و ماریا در آخر داستان متوجه می‌شه که اشتباه فکر کرده و مرگی در کار نبوده و با پسر به اتاق میره.
معین می‌گفت این همینه که می‌گه خودش. یعنی این‌که مرگی در کار نبود و اینا. منم می‌گفتم که اون پسر خود مرگ بوده و یادم نمیاد چه دلیلی برای استدلالم ارائه می‌دادم. الآن نمی‌دونم چرا هم‌چین فکری کردم. یعنی شیوه‌ی روایت داستان اینو به من القا کرد. در هر حال، دوست داشتم بدون کدوم‌مون درست می‌گیم. ولی این داستانش قشنگ بود و خب، کلاً مجموعه‌ داستان جمع‌وجوری بود: جن‌زده، به انتخاب مایکل کینگ، ترجمه‌ی ستاره فرجام، نشر کاروان

سه شنبه دوازدهم دی 1385


یک مسأله‌ای هست که من مدتیه باهاش درگیرم و اون اینه که چرا این آدامس‌های هندونه‌ی اربیت مزه‌ی طالبی می‌دن؟
 و چرا این شاه‌توت طالبی‌های دم بازار صفویه هم مزه‌ی اربیت هندونه می‌دن؟
دوشنبه یازدهم دی 1385


تویی آن طبیب کَل کاو سر خود دوا نکرده
فَعَلاتُ فاعلاتن فَعَلاتُ فاعلاتن

((: ((:

دوشنبه یازدهم دی 1385


افرادی هستند که می‌گن خیلی دل‌نازکن و اینا. بعضی از این افراد میان می‌شینن بغل من و ویدئوی اعدام صدامو داونلود می‌کنن و هی با ولع نگاه می‌کنن هی نگاه می‌کنن و با صدای بلند هم نگاه می‌کنن. و هی به طرز عجیبی لذت می‌برن.
یک نوع افراد هم هستند که با وجود همه‌ی این حرف‌وحدیث‌ها، می‌گن هنوز معلوم نیس که صدام واقعاً اعدام شده باشه.
گاهی در مقابل مخلوقات عالم، در مقام حیرت قرار می‌گیرم.

یکشنبه دهم دی 1385


بزرگ که شدم، گیاه‌خوار می‌شوم.
پنجشنبه هفتم دی 1385


من الآن می‌تونم دوتا آرزو کنم:
۱. شنبه تعطیل شه.
۲. کشاورز عوضی قبل از طرح سوال بمیره.

و دو تا معضل دارم:
۱.کتابی درپیت به نام فلسفه‌ی اسلامی با ۱۳۰ صفحه که از اول سال لاشو باز نکردم.
۲. ذهنی مغشوش

به من بگویید چه کنم؟

پ.ن. توجه داشته‌ باشید که این امتحان، امتحان ترمه و شوخی‌بردار نیست.
پ.ن.۲. ای سهروردی! من ... ... ...!!! (واقعاً شرمنده‌م!)

چهارشنبه ششم دی 1385


در راستای پست قبلی باید عرض کنم که من در این‌جا به عمد از فعل شناختن استفاده کردم. یعنی من این آدمو می‌شناسم، متوجه هستین که؟ یعنی فقط در حد آشنایی، همین.

سه شنبه پنجم دی 1385


من یه تزریقاتی می‌شناسم، که هربار که می‌ری آمپول بزنی بعد از این‌که آمپولتو زد می‌گه مرسی.
دوشنبه چهارم دی 1385


من واقعاً تشکر می‌کنم از حضرت آبنوس که از عقده‌ای شدن من جلوگیری کرد و منو به بازی دعوت کرد:

۱. یکی از بزرگ‌ترین مشکلات من اینه که تو جمع خیلی احساس ضایع بودن می‌کنم هر حرفی که می‌زنم یه حس خیلی بدی تو خودم ایجاد می‌کنه و بعد از مجلس می‌شینم ساعت‌ها فکر می‌کنم که نکنه الآن همه دارن به من می‌خندن؟ :) راستی اینم بگم که خیلی سختمه که تاکسی سوار شم، یعنی وایسم وسط خیابونو داد بزنم: مستقیم!!! از این که مخاطب کسی قرار بگیرم هم وحشت دارم.
۲. از آدمای بورژوا بدم میاد، مخصوصاً دخترای بورژوا! اَه...اَه...
۳. خانواده‌ی من می‌گن که من دیوونه‌م، نه این‌که الکی‌ها! جدی معتقدن من دیوونه‌م! ولی من اصلاً احساس دیوونگی‌ نمی‌کنم (می‌گن اینم یکی از نشانه‌هاشه!)
۴.آرزوم این بود و هست که شبیه یکی از دخترای تو قصه‌ها بشم اون‌طوری که توصیف می‌کنن: ظریف، شکننده، رنگ‌پریده، بلندبالا،با چشم‌هایی غمگین! ولی من هرچی رو بتونم جور کنم، چشمام اصلاً غمگین نیست!(اینو گفتم که بدونین من ظریف، بلندبالا،رنگ‌پریده و شکننده هستم!)
۵. من دیوونه‌ی گربه‌هام. تو خیابون هر گربه‌ای ببینم به هر ترفندی شده می‌کشونمش به بغلم. گربه‌ها واقعاً موجودات زیبا و بی‌اعتنایی هستند. دیدین جدیداً همه‌شون پف کردن و تپل به نظر می‌رسن؟

شنبه دوم دی 1385


- خانوم مورتضویه عزیز، ایلتیفات بیفرمایین این شعر رو تگطیع هیجایی بیکونید.
                               یاگوت لب لعل تو، یاگوت مرا گوت
                               یاگوت نهم نام لب لعل تو یا گوت؟
(مرتضوی برمی‌خیزد!)
ـ بله؟ می‌شه یه بار دیگه شعر رو بخونید؟
- خانوم مورتضوی، فیل‌واگع این شعر بیسیار ساده‌س!
(مرتضوی چیزی حالیش نیست و سکوت می‌کند)
ـ خوب، شوما شعر    "از کرده‌ی خویشتن پشیمانم     جز توبه ره دگر نمی‌دانم"    رو وزنش رو تعیین بیکنید.
ـرمل مسدسِ... ... ... (در می‌ماند)
ـ باریکللا! هیزاران آفرین که مثالی این چنین زوبده‌رو تشخیص دادین. بله... هزج مسدس  اخرب مگبوض!

شنبه دوم دی 1385


جدیداً یه احساسی بهم دست می‌ده وقتی دارم با بقیه حرف می‌زنم، آقا احساس می‌کنم طرف داره تو دلش غش می‌کنه از خنده، یا حس می‌کنه من خرم!
اصلاً این روزا درون‌مایه‌ی اصلی زندگی‌م آبروریزیه!
این‌جا هم که لوس شده.
اینم شد زندگی جون تو؟ (کپی رایتش محفوظه آقا)
)): )):
جمعه یکم دی 1385


چه هوایی! جون می‌ده واسه تعطیل کردن مدارس!
من یه آدم می‌شناسم که هر روز داره می‌ره مدرسه، از ساعت شیش صبح تا یازده شب! آقا درد داره‌ها! قدر موقعیت خودتونو بدونین.
همین دیگه. و این که حالم از دی‌ماه به هم می‌خوره...
اَه...