
وقتی امتحان سخته، وقتی یهدونه سوالش رو هم کامل بلد نیستم جواب بدم، و در واقع دیگه آخر خطم، یه حس آرامش خیلی الکی بهم دست میده که باعث میشه فکر کنم: به درک! و بعد برگهم رو پر از چرتوپرتایی میکنم که الآن که یادم میافته سرم داغ میشه. بعد هم که از جلسه مییام بیرون اصلاً به امتحان فکر نمیکنم، فقط گاهی یک رعشهی ناگهانی بهم دست میده و یهو داد میزنم: وای! یا مثلاً توی جمع داد میزنم: خاک تو سرم!
الآن یه مشکل خیلی اساسی هست: من فردا معلم درس مربوطه رو میبینم و الآن از شدت خجالت دارم میمیرم، آخه شما نمیدونین من چیا تو اون برگه نوشتم که... آخه هیچکس نمیدونه... یعنی آبروریزی بودا...
ای فدای هر دونهی سیبیلات بشم
من تصدق صدای سرفههات بشم
بذا(ر) زیر سایهی وجود نحست
خرم از پل بگذره، فارغ تحصیلات بشماین پست رو نوشتم که اگه فردا زنده باشم بردارمش. ولی اگه زنده باشم...
ازین مدی که باب شده و همه میخوان دوستداشتنی باشن متنفرم. آدم خودشو به هر کسوناکسی میماله، کاسهلیسی میکنه، واقواق میکنه، میزاره دندوناشو بشمارن... "دوستداشتنی"، چه تنزلی!...
نوای اسرار آمیز، اریک امانوئل اشمیت، ترجمهی شهلا حائری
:: من از مد دیگهای هم که باب شده و همه میخوان تهوعآور باشن هم متنفرم.
خانوم محترم را هرروز میبینم. هرروز صبح که میروم سوار سرویس شوم، او آنطرف خیابان ایستاده برای تاکسی. دستش را طوری تکان میدهد که انگار میخواهد کسی را نوازش کند. و ماشینها هم معمولاً زود سوارش می کنند.
گاهی که من زودتر میروم پایین، و تاکسی گیر خانم محترم نمیآید، ما به همدیگر نگاه میکنیم. پیر است و بهش میخورد معلم دبستان باشد، یا ناظم شاید... اما معلم بیشتر؛ چون لبخند میزند و مهربان است. من نگاهش میکنم و دهانم را کش میدهم که از دور ببیند که میخندم، این یعنی: سلام! و او گردنش را خم می کند به راست و کیفش را میدهد به دست دیگرش. این جواب سلام است. من کتابم را طوری توی دستم میگیرم که او بداند که من پیش انسانیام. و او مجلهی رشد معلم را طوری توی کیفش میگذارد که من بتوانم نامش را بخوانم. بعد هردو خودمان را مشغول میکنیم. او با تاکسیها و من با نگاهکردن به دیگران. امروز پوشهای در دستش داشت که صورتی بود و رویش نوشتهای بود سیاه که من زور میزدم بخوانم و نمیتوانستم. میخواهم بیشتر دربارهش بدانم. بدانم که چندساله است، کجا کار میکند، چهطور اینقدر ظریف و خانمانه و مهربان است. چهطور اینقدر شبیه پریآرزوهای توی کارتونهاست... اصلاً شاید او پری آرزوی من است که منتظر است بروم و با او حرف بزنم. فردا...فردا به رانندهسرویس میگویم که دیگر بهخاطر من دور نزند، من همان طرف سوار میشوم.
من دنبال آن کتاب گمشدهام آقا. اسمش را نمیدانم، یک چیزی بود توی مایههای "قصههای کوچک از نویسندگان بزرگ" و روی جلدش نقش صورت پسرکی بود و پسزمینهای داشت هفترنگ، شبیه رنگینکمان یا بهتر بگویم شبیه کودکی من. یادم نیست هفتساله بودم یا هشتساله که آن را خریدم تا در مدرسه وقتی زنگ تفریح میخورد تنها نباشم. من دنبال هویت هشتسالگیم هستم آقا.
داستانهایش، من فقط یادم هست که یکی از داستانهایش از چخوف بود و نام دو تای دیگر هم "پسری که شکل گربه میکشید" و مئیپه" بود. و داستانی داشت دربارهی دختری که به گروگان گرفته میشد و داستانی داشت دربارهی پسری که با خنجری میخواست با مرگ بجنگد. و خوب یادم است که داستانی دربارهی مادر و دوپسر فقیری داشت که مستاجر مرد پیری بودند. و این داستان جملهای داشت که من با خودکار بنفشی که از صندوق گمشدههای مدرسه کش رفته بودم زیرش خط کشیده بودم: "مردها پستند، زنها هم!"
روزی که "مئیپه" را خواندم، من هم برای خودم سرزمینی خلق کردم. من پادشاه سرزمین "اروری" شدم و تاج من مثل تاج آن پسر قصهی اسکار وایلد که مامان تعریف میکرد از گلهای رز بود. من با این کتاب تاجگذاری کردم آقا.
من خیلی بچهتر از آن بودم که مفهوم ناشر را بفهمم، من خیلی بچهتر از آن بودم که مواظب لوازمم باشم. من دختر بدی بودم آقا!
جنزده رو معین این بار که دیدمش بهم هدیه داد. مجموعه داستانهای کوتاه آمریکای لاتین که نشر کاروان منتشر کرده. ده تا داستان از غولهای ادبیات زبان اسپانیایی: فوئنتس، کورتاسار، مارکز، آلنده، ماریاس و چندتای دیگه که نمیشناختمشون. خوندمشون و ازشون لذت بردم. ولی واقعیت اینه که دیگه کتابایی که میخونم بهم حس خیلی عمیقی منتقل نمیکنن. یعنی مجموعه داستان خوبی بودا، ولی ادبیات آمریکای لاتین دیگه برام جذاب نیست. تکراری و خسته کنندهس. طوری که میتونم در آغاز داستانهای هر نویسنده موضوع و تکنیک روایت داستان رو حدس بزنم. الآن کارای سادهتر و رئالتری رو میپسندم، مثل خوبی خدا، گذران روز، یا همون داستانهای رمی نوی موراویا که فوقالعاده بود.
ولی چیزی که میخواستم بگم این بود که این مجموعهی جنزده داستانی داره از مارکز به نام ماریا دسپراسرس؛ احتمال داره اونو با ترجمهی دیگهای قبلاً خونده باشین. جریان ازین قراره که من و معین هر دومون این داستانو خوندیم و بعد به نتایج کاملاً متفاوتی رسیدیم. ماریا دس پراسرس، روسپی هفتادوپنج ساله، مرگ خودش رو در خواب میبینه و به تدارک مرگ میپردازه و بعد سه سال انتظار مرگ یک روز که از زیارت همیشگی گورستان برمیگشته، سوار اتوبوسی میشه که رانندهی جوان و جالبی داشته و وقتی به خانه میرسه پسر به میخواد که با اون به بالا بره، و ماریا در آخر داستان متوجه میشه که اشتباه فکر کرده و مرگی در کار نبوده و با پسر به اتاق میره.
معین میگفت این همینه که میگه خودش. یعنی اینکه مرگی در کار نبود و اینا. منم میگفتم که اون پسر خود مرگ بوده و یادم نمیاد چه دلیلی برای استدلالم ارائه میدادم. الآن نمیدونم چرا همچین فکری کردم. یعنی شیوهی روایت داستان اینو به من القا کرد. در هر حال، دوست داشتم بدون کدوممون درست میگیم. ولی این داستانش قشنگ بود و خب، کلاً مجموعه داستان جمعوجوری بود: جنزده، به انتخاب مایکل کینگ، ترجمهی ستاره فرجام، نشر کاروان
پ.ن. توجه داشته باشید که این امتحان، امتحان ترمه و شوخیبردار نیست.
پ.ن.۲. ای سهروردی! من ... ... ...!!! (واقعاً شرمندهم!)