تبليغاتX
Sound & Fury
دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385


گوش‌واره
گوش‌واره
گوش‌واره‌هایی شبیه لوستر
یک گوش‌واره‌ی سبز و بنفش
ته آسانسور
و جفتش آویزان از گوشِ آویزانِ بانوی تهوع
آن قهرمان که گوش‌واره را از کف آسان‌سور
به دست آن بانوی تهوع رساند من بودم

و صله‌ی من لبخندی مهوع!
شنبه بیست و پنجم آذر 1385


آیا آهو می‌تواند در یک رشته‌ی درپیتِ یک دانشگاه درپیت قبول شود؟
الف)خیر
ب)بله
ج)احتیاط شرط واجب است.
د) تمام گزینه‌ها

آیا لذت خواندن قصه‌های رمی‌ نو‌ی آلبرتو موراویا ارجح است یا ضرورت مطالعه‌ی امتحان فردا؟(تشریحی)

از آن‌جایی که تا کنکور هنوز هفت ماه مانده و ما هم قصد داریم در یک رشته‌ی درپیت دانشگاه درپیت قبول شویم، پس بی‌خیال بابا! این سوسول‌بازیا چیه!
ما می‌نشینیم و داستان‌های رمی‌ نو می‌خوانیم و ردیوهد گوش می‌کنیم و به ریش خرخوان‌های ...خل عالم می‌خندیم.
هفت‌ ماه بعد هم آن‌ها به ما می‌خندند.
و همانا "رسم روزگار چنین است".

جمعه بیست و چهارم آذر 1385


من فردا حرفی خواهم زد و طوفانی برپا خواهد شد.

"یه کم دیگه سوپ، لطفاً"
چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385


برای من چیزی بالاتر از شرط‌بندیه، خیلی‌ حیاتی‌تر از یه دی‌وی‌دی، یا یه جعبه از اون پازلا، آره، برای من مسأله، یه امید بی‌دلیله که دوست دارم به تحقق بپیونده، از کنارش ساده نگذر، شاید بخندی،یا فکر کنی احمقم، یا دیوونه‌م، اما باور کن، این آرزو، که سعی دارم به یقین تبدیلش کنم برای من خیلی مهمه. حتی اگه فردا تا دوازده‌و‌نیم باشه. پس به خاطر منم که شده، وقتی داری می‌خوابی، دعا کن برف بیاد و فردا تعطیل شه.

دوشنبه بیستم آذر 1385


نشنیدن صدای بعضیا، چه‌قدر لذت‌بخشه.

بهترین راهم اینه که وقتی زنگ می‌زنه داد بزنی: الو... الو... صدا نمی‌یاد.
یا گوشی شارژ نداره.

اگه مورد حضوری بود؟
۱)ترک محل
۲)استفاده از هِدسِت
۳)گرفتن کتاب یا روزنامه در دست

نشنیدن صدای بعضیا چه‌قدر لذت‌بخشه!

جمعه هفدهم آذر 1385


در توجیه پست قبلی می‌خوام این مسأله رو مطرح کنم:
امروز رفته بودم امتحان سنجش بدم، دم در حوزه ایستاده بودم و داشتم به داوطلبین امتحان نگاه می‌کردم. دخترا، دخترا، دخترا! درحالت‌های مختلف و جزو هر دسته‌ای که هستن حس اشمئزازو در آدم بیدار می‌کنن. دخترهایی که قیافه‌ی منظم و مرتب و رفتار ملایم دارن، دخترهایی که نازنازی و عروسکی‌ن، دخترایی که محترم، محجبه و باوقارن، دخترایی که تابلوئه ...‌ن! همه و همه باعث می‌شن از زندگی سیر شم. دسته‌ی آخرشم دخترای مثل خودم‌ن که می‌خوان بگن از این دسته‌های بالا نیستن. اُه اُه اُه... اینو یادم رفت بگم... دخترایی که احساس زن بودن می‌کنن و احساس می‌کنن هر انسانی‌رو با زنانگی‌شون مسحور می‌کنن. واقعاً چندش‌آورن! دخترا فقط عروسک‌ن هرکاری بکنن عروسکن. زنا هیچ‌چی نیستن جز موجوداتی که بی‌دلیل خودشونو مطرح می‌کنن. البته به نظر من. من قصد توهین ندارم مسلماً. (چون خیلی آدم درست‌وحسابی هستم، بله!)
من در مورد قابلیت‌ها و توانایی‌های معنوی و مادی زنا هیچ نظری ندارم.
نمی‌دونم می‌تونم منظورمو برسونم یا نه، ولی زنانگی برای من با جذابیت مبتذل تداعی می‌شه!

پنجشنبه شانزدهم آذر 1385


مونث بودن، ننگ بزرگیه!
زن جماعت مصداق "در وکردی"ن!

چهارشنبه پانزدهم آذر 1385


وقتی حوصله نداری به درس گوش کنی چی‌کار می‌کنی؟
من تو خیالاتم معلمو لخت می‌کنم!
من نمی‌تونم از دیپلم فراتر برم
و هر روز بر شمار دبیران عریان افزوده خواهد شد.
یکشنبه دوازدهم آذر 1385


حوصله داری بشینی سر کلاس فطوره‌چی؟
شنبه یازدهم آذر 1385


کاش احساسات خوب صبح پایدار می‌ماندند
کاش می‌شد اطمینان کرد به خوش‌حالی‌ها
لعنت به دل‌تنگی‌های بی‌سبب!

شنبه یازدهم آذر 1385


ای تعطیلی ناگهان!
دوستت دارم.

واقعاً دلم برای گربه‌ی دوست داشتنی‌ای که حرفم رو باور نکرد و رفت مدرسه کبابه!

به نظرم لذت‌بخش‌ترین اتفاقی بود که ممکن بود بیفته! پسر‍‍، فکر کن! دو تا امتحان ادبیات‌اختصاصی و جامعه‌شناسی مالید! بله! کیف داره‌ها!

شش موقعیت موسیقایی

۱
پیش از پگاه
ویولنسل به نغمه درمی‌آید:
چهره‌ات می‌درخشد

۲
در هندل غوطه‌ور می‌شوی
موسیقی آب؛
و سکوت نم‌ناک می‌شود.

۳
"کورسنتینو" می‌نوازی،
ماه رمزش را می‌یابد
و رخ گلگون می‌کند

۴
پلی‌فونی:
بازی‌آینه‌ها
و پروانگان.

۵
هنگامی که پدیدار می‌شوی
خطوط حامل
به هیأت بلوری درمی‌آیند.

۶
"تورانگالیلا"
نت‌هایی که دگرگون می‌شوند
هر بامداد

آنتونیوکاستانیه‌آ


"پرنده‌ای نیست درخت می‌خواند"، ترجمه‌ی رامین ناصرنصیر و خوسه گوادالوپه خیمه‌نس کورنادو، نشرنیلا
پنجشنبه نهم آذر 1385


کاش، کاش، کاش
                        اسمم ری‌را بود...
یکشنبه پنجم آذر 1385


روزهایی که آسمون این رنگیه...
هیچ حسّ خوبی ندارم.

جمعه سوم آذر 1385


دنبال یک آدم تعطیل می‌گردم تا یه ذره با من هم‌دردی کنه و بعدش هم یه ذره گریه کنیم و بعد با هم تصمیم بگیریم درس بخونیم!
چیزه... آخه تنهایی اصلاً نمی‌شه تصمیم گرفت.
سخته دیگه... سخته...

جمعه سوم آذر 1385


وقتی تصمیمی می‌گیرم، تا وقتی درگیرش نشده‌ام فکر می‌کنم می‌توانم بهتر از هرکس دیگری کاری که می خواهم را انجام دهم، فکر می‌کنم: تلاش خواهم کرد، خواهم توانست، بهتر خواهم کرد.
اما، مدتی که می‌گذرد، چیزی تغییر می‌کند، چیزی از درونم، و تصمیم که کهنه می‌شود، و دیدگاه‌های من که نو می‌شوند، باعث می‌شوند رها کنم، و رها شوم توی خلاء. واقعیتی در مورد من هست: من هیچ‌وقت چیزی به دست نمی‌آورم، چون من هیچ کاری نمی‌کنم.

چهارشنبه یکم آذر 1385


گاهی می‌خوام چیزی بنویسم
چیزی از اعماق
نمی‌یـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاد
نمی‌یــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاد
نمی‌یـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاد


اون‌وقت وبلاگای دیگه رو می‌بینم
و حسودی‌م می‌یـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاد