
ما روبهروی هم نشسته بودیم. منتظر، و گهگاه نگاههایمان با هم تلاقی میکرد و من زود سرم را برمیگرداندم و خودم را میزدم به بیتوجهی. اگر میتوانستم، لبخند میزدم، مثل همیشه. اما آنروز گوشههای لبم پاره شده بود و تا میخواستم کششان بدهم، درد میگرفت و من از این که نمیتوانستم لبخند بزنم حرصم گرفته بود و تصمیم گرفته بودم سرد، یبس و تلخ باشم.
ما روبهروی هم نشسته بودیم، و حواسمان به هم بود، و میخواستیم بگویییم که نیست. بوی ادکلن تندش کلافهم کرده بود و حسی داشتم شبیه حس اسارت. یا شاید هم حس میکردم دارم تحقیر می شوم. میدانستم سرخ شدهام وداشتم خدا خدا میکردم که آژانس برسد و بروم و فراموش کنم. احساس میکردم گلویم را دوخته و تنگ کردهاند و تنها مجرای باریکی مانده که کفاف قورتهای گنده گندهام را نمیداد. آژانس آمد و بلند شدم که بروم که برگشت و ساعت را از من پرسید. خوشحال از آزادی، دهنم را باز کردم و گفتم: شاعت شیش و پنج دیقس!
کاش مرده بودم.
دل سگ بولگاکف رو خوندم و خیلی ازش خوشم اومده، یعنی از مرشدومارگریتاش هم بیشتر! طنزی که تو رمان به چشم میخوره واقعاً بینظیره. داستان یه سگ ولگرد که پروفسور فیلیپ فلیپوویچ اونو به خونهی خودش میبره و با دستیارش طی یک عمل جراحی غدهی هیپوفیز و غدد جنسیش رو بیرون مییارن و به غدد انسانی رو جایگزینش میکنن. بقیه داستان ماجرای اعمال این سگه که آرامآرام تبدیل به یه انسان می شه و میتونه حرف بزنه و حتی ادعای حقوق انسانی رو داره و زبوندرازیها و دزدی و خرابکاریهاش اونقدر پروفسور رو کلافه میکنه که اون دوباره با عمل جراحی اونو به هیئت سگیِ اولیهش درمییاره!
تو مقدمهی کتاب نوشته که داستان تمثیل انقلاب روسیهس. "سگ" همون مردم روسیهن که باهاشون مثل جانور رفتار شده و پرفسور تجسم حزب کمونیست یا خود لنینِ که سعی میکنه این موجود رو به آدم تبدیل کنه و این عمل جراحب هم همون انقلاب روسیهس. ولی در آخر درد درمانناپذیر و خویهای حیوانی باعث برگشتن این "انسان نوین" به سگیِ که قبلاً بود.
خلاصه که رمان بامزهایه برای این روزای بیمزه!
جمعهها فرق دارد، میفهمی؟ با همهی تعطیلیها فرق دارد.
جمعهها روز بغضِ مبهمِ مقدس است.
امروز واقعاً روزی بود چون جامی لبریز!
مرسی بیگی عزیز دلم، که نیومدی و باعث شدی این موقعیت برام ایجاد بشه!
مرسی تقدیر گرامی، که خوب تقدیری هستی!
مرسی عاطفه، که دوست فوقالعادهای هستی! با اینکه...
و مرسی سنگتراش گرامی! که همدرس مایی و اوراقهایت را خوب شستهای!!!
و مهمترین: مرسی خدا به خاطر بارون خوشگلت. (لینک نداری بدیم؟)
در آخر هم: مرسی شهر کتاب!
در ضمن، ذکر خیر شما هم شد!
و شعر:
من با دهان مرثیه میخوانم:
ایکاش عاشقان تو میماندند
و اسبهاشان را
آنگونه با شتاب
در امتداد جاده نمیراندند
من در سوگ خویش مرثیه میخوانم:
ایکاش
آنگونه عاشقانه نمیخواندند
آنگونه آسمانی
که بالهای مرتعش ما را
دنبال بال خویش کشاندند
اما با حسرت رسیدن
در بالهای کال
ما را به سوگ خویش نشاندند
من با دهان مرثیه میخوانم:
ایکاش عاشقان تو میماندند!
قیصر امینپور، آینههای ناگهان،دفتر دوم، در سوگ خویش
فکر کنم لحنم گم شده، یعنی لحن خودِ خودم بین لحنای مختلفی که دارم محو شده. خب، این زیاد خوب نیست. سعی میکنم بیشتر خودم باشم، البته "اگــــــــــه بتــــونـــــــــــــــــــــــم"!
گاهی وقتا به یبوست فکری دچار میشم، مثل همین الآنم که حدود یه هفتهس هیچ کتابی نخوندم، و دلم یه جوراییه، میرم سروقت عشق قدیمی! فاکنر عزیز دلمو میگم، و لحظههای قشنگ بچگیم رو که با کتاباش گذروندم مرور میکنم. چهقدر یک شاخه گل برای امیلی خوب بود، چهقدر کونتینو دوست داشتم، سارتوریسا به وحشتم میانداختن و مکازلینها، اُه خدای بزرگ...! اسحاق عزیز من!
امروز داشتم دوباره "برخیز ای موسی" رو میخوندم و یه حسی داشتم که... خب، یه حسی که فکر کنم همه تجربش کردن، وقتی کتاب خوب میخونن. همون لذتی رو میگم که زیر پوست آدم جاری میشه!
و من امروز دوباره اون لذتو تجربه کردم، اونم به بهترین نوعش.
"چیزهایی هست که در کتابش آورده و چیزهایی هست که خودش نگفته و از قول او روایت کردهاند. و حالا میدانم درمیآیی که اگر حقیقت برای من یکچیز است و برای تو چیز دیگر، از کجا بدانیم کدام حقیقت است؟ حاجتی نیست، دل میداند. کتاب او برای این به کتابت نیامده که خوانندهاش چیزی باشد که باید برگیرد و انتخاب کند، خوانندهی آن دل است، خوانندهی آن فرزانگان زمین نیستند چون احتمال دارد حاجتی به آن نداشته باشند یا شاید دیگر از داشتن دل بینصیبند، خوانندهی آن مغضوبان و فرودستان زمیناند که جز دل وسیلهای برای خواندن ندارند..."
برخیز ای موسی، فاکنر، ترجمهی صالح حسینی
داستان خرس
چهقدر ریتم این پستم افتضاحه! بیانش ایراد ندارهها، احساساتش عجیبغریبه فقط!