تبليغاتX
Sound & Fury
یکشنبه سی ام مهر 1385


شب که می‌خوابی
دعا کن
تا صبح
یا من ‌بمیرم
یا تو
یا من خواب بمانم
یا تو
یا ماشینت خراب شود
یا من توی ترافیک گیر کنم
شب که می‌خوابی
محکم دعا کن
روز گم شود

شب
زودتر بخواب
قرارمان
سر رویای سوم
یادت نرود!

یکشنبه سی ام مهر 1385


به نظر من، هرکس که می‌شینه و مشتاقانه تست ادبیات اختصاصی می‌زنه، زباله‌ای بیش نیست.
همین‌طور روان‌شناسی و جغرافی و عربی.
یک نظر دیگه هم داشتم:
آقا مرده شور این انتشارات گاج رو ببرن که هرچی انه از کتاباش تغذیه می‌کنن.
من شیفته‌ی انسان‌های ثابت‌قدم و استواری هستم که مردانه بر سر عقایدشون می‌ایستن و سال پیش‌دانشگاهی خودشونو وا نمی‌دن و نمی‌افتن تو خرخونی.
بله... و من یکی از این انسان‌های ثابت‌قدم‌م!
کمی هم خودشیفته‌م دیگه :)

جمعه بیست و هشتم مهر 1385


شک می‌کنم
به ساعت یک‌ونیم
میز گرد
تو
و
قهوه

شک می‌کنم
به دوست داشتن
به خندیدن
به پاییز

به خودم؟
نه...نه...
شک نمی‌کنم!

چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385


می‌دونی... شاید اسم‌ش حسودی باشه، وقتی دارم می‌بینم که بیش‌تر آدمای دور‌وبرم از من بهترن یه جوری‌م می‌شه. یه‌جوری ته دلم می‌سوزه و آرزوی نابودی می‌کنم. احساس تلخ این‌که عمرمو هدر دادم، هیچ‌چیزی به دست نیاوردم که بتونم دلمو باهاش خوش کنم، خب... سخته دیگه! حالا تو هی بگو دنیا به ... هم‌م نیست، ولی به هر حال من بعضی وقتا احساس بی‌هوده بودنو با تک‌تک سلولام لمس می‌کنم. دوست داشتم الآن یه چیزی داشته باشم که خودم به دست‌ش آورده باشم و دل‌م رو به‌ش خوش کنم، ولی هیچ چی نیست متأسفانه... این‌جور موقع‌ها از حرص شروع می‌کنم به کوچیک‌ کردن ذهنی بقیه: فلانی نمی‌فهمه، اون‌یکی خره، اون‌یکی گوساله‌س، همه‌شون از یه قماش‌ن، سعی می‌کنم اون‌هارو هم برای خودم شکست‌خورده نشون بدم.
همه‌شون ولی دروغه، خودم‌ هم می‌دونم: باید قبول کرد که هفده‌سالمو از دست دادم، مفت و مجانی!
چه‌طور می‌شه شروع کرد؟

 

سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385


من عاشق کلاغ‌هام! مخصوصاً اونایی که از شهر کتاب تا خونه منو مشایعت کردن.
و عاشق درختایی‌م که قطره‌ها رو به من هدیه می‌دن.
و سپاس‌گزارم از آدمایی که می‌شه دوست‌شون داشت.
و منتظرم، منتظر بادم که بیاد و با هم بوزیم...


این هوا منو مـــــــــــــــســـــــــــــــــــــــــت می‌کنه!

دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385


شب خواب‌شو دیدم
صبح زود از راه رسید.

تو این شرایط، من چه احتیاجی به شب قدر دارم؟

یکشنبه بیست و سوم مهر 1385


من سزار،
تو بروتوس،
و تراژیک‌ترین قتل دنیا.
جمعه بیست و یکم مهر 1385


 یادم باشد، دفعه‌ی بعد که آقای نیک‌خو را دیدم بگویم سلام‌م را به ریحانه‌ و مریم برساند، یادم باشد که شب‌ها، آن دعایی را که نفیسه می‌گفت با آن حاجات‌م روا می‌شود را بخوانم، این‌بار که مامان تله‌فن می‌کند، بگویم که از دستش عصبانی نیستم، دوستش دارم، باید زنگی هم به بابا بزنم، چه‌قدر دل‌م برای آدم‌هایی که دوست‌داشتن‌شان سخت است می‌سوزد، نکند خواب‌م تعبیر شود، نکند این حس وقت اذان برود و دیگر نیاید؟ فردا می‌روم شهر کتاب و به آن فروشنده‌ی قدبلند خوش‌اخلاق می‌گویم که چه‌قدر دوستش دارم، بعد برای معین کتاب شعر چزاره پاوزه را می‌خرم و منتظر می‌مانم که این‌بار که دیدم‌ش انگشت‌هایش را ببوسم، بعد با هم حرف می‌زنیم و من می‌گویم که چه‌قدر دل‌م برای سامان تنگ شده و چه قدر دل‌م می‌خواهد سیاوش را ببینم و چه قدر دل‌م برای آن مرد روزنامه‌فروش پیر کوچه‌ی برق‌لامع تبریز تنگ شده که یادم هست هربار که می‌گذشتم از کنارش لب خند می زد و من ازش می‌ترسیدم چون پیر بود.
دل‌م تنگ شده، برای همه، و این‌جا هیچ‌کسی نیست، من دل‌م برای آدم‌هایی که دوست‌م داشتند و حالا فکر می‌کنم ندارند تنگ شده.
خواب‌م دارد تعبیر می‌شود؟
چهارشنبه نوزدهم مهر 1385


گاهی وقت‌ها
خوشی‌هایم از قدم درازتر می‌شوند
و از آدامس‌م
کش‌دارتر
گاهی وقت‌ها
ول می‌گردم توی کوچه‌ها
آواز می‌خوانم
و خوش‌بختی‌های‌م را
می‌ریزم توی آدامس بادکنکی
خوشبختی‌های بزرگ من
و آدامس‌های بدجنس
و زمزمه‌های لذت‌بخش حین ول‌گردی!
گاهی وقت‌ها
آدامسی که باد کرده‌ام
توی کوچه
از زور خوش‌بختی‌هایم
می‌ترکد

دوشنبه هفدهم مهر 1385


شب‌های منحوس بین دوشنبه و سه‌شنبه
مثل پل صراط
برای بنده‌ی عاجزی مثل من
که خودش خوب می‌داند چه غلط‌های زیادی کرده!
دوشنبه هفدهم مهر 1385


می‌گن بعضی وقتا سکوت سرشار از ناگفته‌هاست، خب الآن از همون موقع‌هاست فکر کنم.

...
ولی نمی‌تونم خودمو این‌قدر سرشار نگه‌ دارم، آقا من از این که خودمم، خسته شدم! :(( :((

چهارشنبه دوازدهم مهر 1385


‌آقای سلطانی، دبیر ادبیات عمومی ما هستن. چیزی که الآن مجبورم می‌کنه اینا رو بنویسم، احساس محبتی‌ه که نمی‌تونم رودررو به ایشون ابراز کنم. آقای سلطانی، فوق‌العاده‌ن! با اون لهجه‌ی قشنگ‌شون، با اون طرز خاص دعا کردن‌شون که: "خداوند همه‌ی شما را به راه راست هدایت کند" و با اون صبر و حوصله‌ای که در برابر چموشی مثل من دارن، مجبورم می‌کنن که دوست‌شون داشته باشم. هفته‌ی پیش، آخر زنگ ایشون خیره شده  بودم به نقطه‌ای و فکر می‌کردم، پرسیدن: "به چی فکر می‌کنی دختر؟" جواب ندادم، نگاه‌شون کردم، و آقای سلطانی همه‌چیزو فهمیدن، بدون این‌که به‌شون بگم. به‌م گفتن: "درست می‌شه دخترجان، درست می شه." و این برای من دنیایی بود.
امروز داشتن از بچگی‌هاشون تو طارم تعریف می‌کردن، از متفاوت بودن‌شون با بقیه‌ی بچه‌های روستا و این‌که ریزه و کوچولو بودن، و عاشق ادبیات. برای کلاس هشتم رفته بودن تو شهر درس بخونن و دبیر فیزیک‌‌ شهری‌شون بدجوری باهاشون بد بود. خاطره‌ی روز اول کلاس‌شون این بود که معلم گفته بود: "مَدادا رو میز!" و همه‌ی بچه‌ها جز آقای سلطانی مداداشونو، رنگاوارنگ، حاضر کرده بودن. دبیر گفته‌ بود: "مداد نداری؟ مبصر، به سلطانی بده صفر!" و برگشته بود و به بچه‌ی دیگه‌ای که مدادای رنگی داشت گفته بود:‌ "آفرین! نمره‌ت بیست!"
و آقای سلطانی نوجوان ماشین معلمه‌ رو برای انتقام از سرازیری هل داده بودن پایین!
...
من چیزی در مورد تدریس جانانه‌‌ی آقای سلطانی نمي‌گم.
فقط می‌گم: "آقای سلطانی، دوستون دارم، خیلی دوستون دارم."

دوشنبه دهم مهر 1385


آقا من می‌گم این چه سیستُمه، که همه‌ی میوه‌های خوشمزه با "اَن" شروع می‌شن: انار، انگور، انجیر...
نه واقعاً این چه سیستمی‌ه؟
اصلاً ذهن من از صبح با این مسأله درگیره‌ها!

پ.ن. یه چیزی که منو این روزا خیلی آلوده‌ی خودش کرده، این ارورای بلاگ‌فاست. آقا ارور می‌ده چه اروری! مشتی‌!
یکشنبه نهم مهر 1385


خب، اصولاً در تمامی مسائل و موضوعات کلی، استثنا یافت می‌شه، من اعتراف می‌کنم که این واقعیتو ندیده گرفته بودم، و حالا از همین جا اعلام می‌کنم:
آقا روان‌پزشکا و روان‌کاوا همه‌شون‌م بد نیستن!
جدی می‌گما!
حتی بعضیاشون‌م گل‌ن!
نیست آقای علاقه‌بند راد؟
;) :)
جمعه هفتم مهر 1385


و از دختران زنده‌به‌گور پرسیده می‌شود که به کدامین گناه کشته شدند؟
سه شنبه چهارم مهر 1385


آب‌روریزی از چیزایی‌ه که زیاد برای من پیش می‌یاد. آب‌روریزی من فرق می‌کنه با اون حسّ شرمندگی که موقعی که در موقعیت‌های نامناسب در برابر بقیه غافل‌گیر می‌شیم بهمون دست می‌ده. اینی که من می‌گم یه نوع شرمندگی دربرابر خوده، یعنی این‌که رفتار خودمو نمی‌تونم برای خودم توجیه کنم، و در برابر رفتار سنجیده‌ی طرف مقابل احساس شرمندگی می‌‌کنم. این شرم درونی خیلی عذاب‌آوره. ول‌م نمی‌کنه. و تنها راه برای تسکین دادن‌ش، خوابه. خوابیدن و فکر نکردن به وقایع روزی که گذشت. اما حتی این خواب‌ هم، خواب شیرینی نیست: خوابی با عرق شرم، و کابوس‌وار.

دوشنبه سوم مهر 1385


آی، ای نازکان، گاه به دمی و بازدمی
که شما را بازنمی‌گوید، پا نهید
بگذارید بر گونه‌هاتان بپراکند
او در قفاتان می‌لرزد و دوباره باز‌می‌آید

ای بختیاران، آي مقدسان
که بر شما بدایت قلب‌ها می‌درخشد!
خدنگ کمان‌ها و مقصد کمان‌ها
جاودان‌تر می‌درخشد تبسم‌تان بر گونه‌های خیس گریه

از رنجیدن مهراسید، از سنگینان
بازشان دهید به ثقل زمین
سخت و سنگین‌اند کوه‌ها، سنگین‌اند دریاها

خود آن‌گاه که به کودکی درختی را می‌کاشتید
دیرزمانی بعد سخت می‌شدند؛ کاش برایتان بروبار نمی‌آوردند.
اما هواها...اما خانه‌ها...

  ریلکه، گزینه‌ی سونات‌هایی برای ارفئوس ، ترجمه‌ی علی عبداللهی، نشر مرکز

یکشنبه دوم مهر 1385


آخه من نمی‌دونم، یعنی واقعاً نمی‌دونم چرا، یک جانورهایی پیدا می‌شن که احساس می‌کنن باید برای همه‌چی نظر بدن؛ و هیچ‌کس‌ هم برنمی‌گرده به اینا بگه خفه شو!
آقا من یه سوالی هم دارم از آقایون محترم: "شما خانوما رو چطوری تحمل می‌کنین؟‌(جداً متوجه نمی‌شما!!!)"
اَه اَه اَه...
نه آخه من نمی‌دونم بعضیا چرا خفه نمی‌شن؟

شنبه یکم مهر 1385


و موسم درد و رنج باری دیگر برسید و چون این سال شود، مگر مرا راحتی پدید آید که سالی بس صعب است و راهی سنگلاخ و پاهایم برهنه. :) :)