تبليغاتX
Sound & Fury
جمعه سی و یکم شهریور 1385


افتخارات من:
-دارای مدرک دیپلم انسانی، در شرایطی که همه معتقد بودند از سیکل بالاتر نمی‌رم.
-یک سال زودتر به مدرسه وارد شدم(هاها! شیدا دلت بسوزه...)
-ملقب به لقب ...خل از طرف بروبچی که منو می‌شناسن.
-رکورددار کم‌ترین ساعت درس‌خوندن: 45 دقیقه در شب امتحان دین‌وزندگی (در طول سال یه بارم لاشو باز نکرده بودم)
-اقامت24 ساعته در کمد(برای دودر کردن مدرسه رفتم تو، بعد دیگه نتونستم بیام بیرون)
-مطالعه‌ی کامل قرآن و اناجیل در سن هشت سالگی(برای یافتن مضامین جنسی)
ـآگاهی کامل از رموز روابط جنسی در هفت سالگی
-مطالعه‌ی کتاب زناشویی در شوروی در بالای نردبان و در مقابل دیدگان وحشت‌زده‌ی پدرم در شش سالگی
ـمدیر مدرسه‌مون از من می‌ترسه ( به مامان دوستم گفته: اگه می‌تونستم اخراجش می‌کردم)
ـرکورددار مراجعه به روان‌پزشک
ـبستری بودن دو هفته‌ای در بیمارستان روانی برای مرض آنورکسی (هاهاها...)
ـمکیدن انگشت در هفده سالگی
ـیک‌بار جلوی معلم ادبیات‌مون داد زدم: آقا عجب انایی پیدا مي‌شن
ـمفتخر به اخراج سه‌روزه از مدرسه به دلیل برداشتن ابرو
ـتأخیر دوساعته‌ در ورود به کلاس (طی پنج‌سال متمادی)
ـایجاد این باور در ذهن تمام دبیران: "اون یه نابغه‌س!"
-خندیدن به ریش تمام دبیران ...خل عالم!
-خواندن کتاب "گفت‌و‌گو در کاتدرال" در برابر چشمان دبیر تاریخ و در طول ساعت درسی(بدون‌ این‌که به روم بیارم)
-سرودن قصاید در مدح شکم آقای فطوره‌چی (دبیر ریاضی)
-کش رفتن دمپایی‌های آخوندی که برای نماز به مدرسه مي‌آمد
ـمسلط به زبان آذری با لهجه‌ی شیرین تبریز
ـمطالعه‌ی نامه‌های عاشقانه‌ی بابام که مامانم بعد از جدایی‌شون تو کمدش نگه می‌داشت.
-متخصص در کش‌رفتن سوال‌ها از لای پوشه‌ی دبیر (مخصوصاً آقای بدری)
-دارای تایید خانم فرزانه کابلی در مورد این که: من دختر خوشگلی‌ام!
- رله‌ترین شاگرد دبیرستان، در دوران امتحان‌های هماهنگ از مدرسه فرار کرده به سینما می‌رفتم.
ـ ملقب به لقب بدآموز از طرف مدیر مدرسه‌ی قبلی
ـ ملقب به لقب میکروب کزاز از سوی دبیر پرورشی
-یک‌بار سر امتحان هندسه در برابر تمام سوال‌ها نوشتم: چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است؟
-یک‌بار در امتحان ریاضی بیست‌وپنج صدم گرفتم. (نمی‌دونم چی شد! واقعاً نمی‌دونم چی شد!)
ـکورش ضیابری یک بار به من ایمیل زد و تقاضا کرد که لینک‌ش رو در بلاگم بذارم.
-با تمام مزاحمین تلفنی و اس‌ام‌اسی با گرمی تمام به بحث و گفت‌وگو و لاو ترکوندن پرداخته‌ام.
-بارها خودم رو در دست‌شویی حبس کردم و به سرودن حبسیه پرداختم: 
                                من داخل مستراح در بندم   از یار عزیز خویش، خرسندم
-یک‌بار در ده سالگی ناخن انگشت کوچیک پامو کندم تا ببینم شکنجه‌شده‌ها چی کشیدن. 

اگر اتفاق بود، یک‌بار بود!
برنامه‌ریزی، خودمحوری، خودباوری، خودارضایی، خودکشی
به خشم وهیاهو بیایید!


+
پنجشنبه سی ام شهریور 1385


رفقا، موجودات عجیبی هستن. یعنی به نظرم چیزی بیش‌تر از یک دل‌خوشی نیستن؛ یک دل‌خوشی متزلزل. نمی‌خوام اینو به همه‌ تعمیم بدم، ولی حسی که الآن دارم وادارم می‌کنه که این‌قدر کلی حرف بزنم. وقتی به کسی اعتماد می‌کنم، احساس می‌کنم که دارم به خودم دروغ می‌گم. و وقتی اعتماد کسی رو برمی‌انگیزم، اون‌ آدم در ذهنم حقیرتر و حقیرتر می‌شه. در واقع دوست داشتن واقعی، چیزیه تو مایه‌های دلهره و آرزوی پنهانی دوستی که بهتره هیچ‌وقت برآورده نشه.
وقتی دارم گریه می‌کنم و دوستم به‌م زنگ می‌زنه، و شروع می‌کنه به دل‌داری دادن من، حس بدی به‌م دست می‌ده، مخلوطی از احساس گناه و حماقت و حق‌شناسی. و اگه این‌طوری نباشم، دوست خوبی نیستم. در مقابل اون‌هم همین احساس رو نسبت به من داره. دل‌داری‌های متقابل، قوت‌قلب دادن، کنار هم بودن، دل‌مشغولی‌های مشترک، به نظر من همه‌شون مضحک‌ن.
من به مفهوم دل‌مشغولی مشترک شک دارم، اصلاً نمی‌تونم مفهوم "مشترک" رو بفهمم.

چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385


دخترکان سپیدجامه
با تاجی از برگ زیتون بر سر
به سوی خرابه‌های آن تپه روانه شدند

و هیچ‌چیز دل‌انگیزتر از
نظاره‌ی دخترکان سپیدجامه
در غروب آفتاب نیست

::البته یک استثنا وجود داره، اونم درس نخوندن در پیش‌دانشگاهی‌ه! آقا یک لذتی داره، یک لذتی داره، نمی‌دونی! حالا لذت واقعی‌ش سال بعده که قراره پشت‌کنکوری شم!

سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385


لذت تلخ از دست دادن ارزش‌مند‌ترین‌ها بدون پیش‌بینی قبلی

وحشتی که از آگاهی (آگاهی مطلق و آگاه مطلق) به من دست می‌ده
و لذتی که از حماقت(همراه با لبخند گربه‌ی چشر)
ت و ص ی ف ن ا پ ذ ی ر ه ! ! !

سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385


جام اول را لاجرعه، من سر کشیدم، و مرا از آن‌ ساعت شوم، زخم‌هاییست نامرئی و تاول‌هایی عفن‌ناک و شب صدای استمداد مردم سدوم و عموره، گاه نازل شدن عذاب، در گوشم طنین می‌اندازد.
و در این جهان زخمی دردناک‌تر از زخم نامرئی و مرگی شوم‌تر از مرگ بی‌مویه نیست.
یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385


من الآن شدیداً تو جوّ اشعار زیبای سعاد الصباح‌م! اصلاً من شیفته‌ی این بانو شدم! فکر کنم باید خیلی شرمنده باشم که تا امروز اصلاً اسمش رو هم نشنیده بودم و کاملاً اتفاقی به مجموعه‌‌ای از گزینه‌ی اشعارش برخوردم!
سعاد الصباح در سال ۱۹۴۲در کویت متولد شده و از شاهزاده‌های کویت به شمار می‌ره. لیسانس اقتصادش رو از دانشگاه اقتصاد قاهره و فوق‌لیسانس اقتصاد‌ و علوم‌سیاسی‌ش رو از دانشگاه ساری انگلیس گرفته. اون اولین زن کویتی‌ِه که رساله‌ی دکتراش‌ رو رو به زبان انگلیسی نوشته.
سعاد الصباح مجموعه شعرهای متعددی داره: "عمر من" ـ "آرزو" ـ "برای تو و فرزندم" ـ "جوان‌مردي‌های زن" ـ "در آغاز زن بود" ـ "گفت‌‌و‌گوی گل‌ و تفنگ‌ها" ـ "شعرهای بی‌عشق" ـ "زنی بی‌کرانه" و...
مجموعه‌ای کامل از دوکتاب در آغاز زن بود و زنی بی‌کرانه به ترجمه‌ی وحید امیری توسط نشر دارینوش منتشر شده. اسم مجموعه "بانوی ماسه و ماه"ِه. و به نظر من، فوق‌العاده‌س!


زن ۲۰۰۰

من هم می‌توانستم
مثل تمام زنان
آینه‌بازی کنم
می‌توانستم قهوه‌ام را در گرمای تخت‌خوابم
جرعه‌جرعه بنوشم
و وراجی‌هایم را از پشت تلفن پی بگیرم
بی آنکه از روزها و ساعت‌ها
خبری داشته باشم.
می توانستم آرایش کنم
سرمه بکشم
دل‌ربایی کنم
و زیر آفتاب برنزه شوم
و روی امواج مثل پری دریایی برقصم
می‌توانستم خود را به شکل فیروزه و یاقوت درآورم
و مثل ملکه‌ها بخرامم
می‌توانستم
کاری نکنم
چیزی نخوانم و ننویسم
و تنها با نورها و لباس‌ها و سفرها سرگرم باشم
می‌توانستم
شورش نکنم
خشمگین نشوم
با فاجعه ها مخالفت نکنم
و در برابر رنج‌ها فریاد نزنم
می‌توانستن اشک را ببلعم
سرکوب شدن را ببلعم
و مثل همه‌ی زندانی‌ها با زندان کنار بیایم
من می‌توانستم
سوالات تاریخ را نشنیده بگیرم
و از عذاب وجدان فرار کنم
من می‌توانستم
آه همه‌ی غمگینان را
فریاد همه‌ی سرکوب‌شدگان را
و انقلاب هزاران مرده را ندیده بگیرم
اما من به همه‌ی این قوانین زنانه خیانت کردم
و راه کلمات را برگزیدم.


تعریفی نو از جهان سوم

چون عشق
شرمندگی‌ای درجه سه است
و زن
شهروندی درجه سه است
و مجموعه‌های شعر
کتاب‌های درجه سه‌اند،
به همین دلیل ما را
مردم جهان سوم می‌نامند.

چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385


عاشق همین‌ زندگی‌م. هرچی‌ هست، هست. عاشق همین درس نخوندنام. همین استرسی که همیشه دارم، همین خاطره‌های خیلی تلخ، همین روزا که معلوم نیس از کجا میان و به کجا می‌رن، همین جا خوردن از دیدن آدمایی که فکر می کردم یه‌جور دیگن، عاشق همین "عرق ریختن روح"َم، همین حرص خوردنا، بحثای راننده‌های تاکسی ،  گله‌ کردنا، فحش دادنا.
مأنوسم با این خانواده‌ای که ازشون دورم، با این دوستا که بچه‌َن، خیلی بچهَ‌ن، با آبروریزی‌هام پیش همه، با شعرایی که امسال دوست‌شون دارم و سال بعد ازشون بدم میاد.
با شهریورای سبزی که نارنجی می‌شن.
با دروغ‌هایی که دلمو خوش می‌کنن.
با گذشته‌ای که همیشه از الآن بهتر بوده.
با دوستای قدیمی که حالا نیستن.
با لباسایی که کوچیک شدن یا از مد افتادن.
با مامانی که آهوشو تو عکسا بغل کرده.
با آهویی که "هیچ گهی نیست".
با "خشم و هیاهو"
با پاییزی که داره می‌یاد و باعث می‌شه این‌جوری شم.

مأنوسم.

 

دوشنبه بیستم شهریور 1385


کتاب‌های صد صفحه‌ای رو هیچ‌وقت نمی‌تونم تموم کنم.
همیشه موقع خوندن‌شون این حس بهم دست می‌ده که وقت زیادی دارم.
صد صفحه‌ای‌ها هیچ‌وقت تموم نمی‌شن!

یکشنبه نوزدهم شهریور 1385


من خطاب به بانوی محترم پاییینی! یک فرمایشی دارم:
فرزندم، خشمگین مباش! تو که این‌قدر بی‌ادب نبودی!
یکشنبه نوزدهم شهریور 1385


این بچه خودشیرینای تازه‌به‌دوران رسیده که وقتی یه درس‌شونو صد می‌زنن سرشونو با کونشون اشتباه می‌گیرن حالمو به هم می‌زنن.
آخه بند ناف! جمع‌ کن خودتو بابا!

* من گاز می‌گیرما!
* *  آق داداش! اعصاب ندارم. گیر نده!
شنبه هجدهم شهریور 1385


خب، احتمالاً برای گفتن این حرف کمی دیره، و این جا هم جای مناسبی نیست، در هر حال من حرفمو می‌زنم ولی این که بفهمیش یا نه، کاملاً به گیرایی خودت بستگی داره! :)
از یه طرف‌م باید مواظب باشم زیادی خز نشه! بنابراین، از رفیق پره‌ور مدد می‌طلبم:
پرتقالی روی میز
جامه‌ات روی زمین
و تو در بستر من
لطف شیرین زمان
خنکای نیمه‌شب
گرمی‌ هستی من.

شنبه هجدهم شهریور 1385


ساعت ده صبح است که بیدار می‌شوم، احساس می‌کنم دیر شده، برای چه کاری؟ نمی‌دانم. ولی دیر شده. فکر می‌کنم و فکر می‌کنم و ساعت یازده می‌شود. و باز فکر می‌کنم و به این نتیجه می‌رسم: شنبه زرد است. و بعد: فردای شنبه یک‌شنبه است. امتحان عربی!
خوب شد که دیر به‌ این نتیجه رسیدم. خوشم می‌آید از این که این‌قدر راحت وا می‌دهم و بلند می‌شوم تا به‌ زندگیم برسم. غلت زدن در تخت، یکی از به‌ترین راه‌های رسیدن به سبکی تحمل‌ناپذیر است.
نگاه می‌کنم به کتاب‌هایی که روی میزم چیده شده‌اند و باید بخوانمشان و حوصله ندارم. باز همان حس همیشگی می‌آید و باز آن جمله‌ی معروف: "من هیچ گهی نمی‌شوم"
توی دست‌شویی، وقتی می‌خواهم صورتم را بشورم، چهره‌ای که در آینه می‌بینم محوم می‌کند، از پا می‌اندازدم، نفسم را بند می‌آورد.
من لغو شده‌ام.

کاش فردای شنبه یک‌شنبه نبود...

دوشنبه سیزدهم شهریور 1385


پسری، یا به‌تر بگویم مرد جوانی بود که سال پیش همین موقع‌ها دیده بودمش. دو بار و فقط به مدت چند لحظه. طوری بود که بهشان می‌گویید عقب‌مانده. یک‌بار نشسته بود روی پله‌ها  و داشت طراحی می‌کرد، و فوق‌العاده طراحی می‌کرد. بار دوم  توی حیاط داشت حرف می‌زد و من سعی می‌کردم از میان اصوات نامفهومی که از حنجره‌اش خارج می‌شد چیزی بفهمم. نفهمیدم، روبه‌رویش نشستم توی باغچه و خیره شدم به صورتش. خندید و دوان‌دوان رفت و کاغذ و مداد آورد و نشست کنارم، و شروع کرد به طرح زدن. حرف می‌زد و می‌کشید و من بغض کرده‌بودم.
امروز، کمدم را که مرتب می‌کردم، ورق چروکیده‌ای را که آن روز به من داد پیدا کردم. تصویری از من روی کاغذی خاکی. گوشه‌ی راست ورق، کج و معوج نوشته بود: گریه کن.

جمعه دهم شهریور 1385


گفت: "آدمای عجیب‌و‌غریب، یعنی آدمایی که عادات نابهنجار دارن، بقیه‌ رو می‌ترسونن، و گاهی هم می‌خندونن‌شون. و ممکنه در نگاه اول خیلی همه رو به خودشون جذب کنن. و دوروبرشون شلوغ شه. اما هیچ‌کدوم از اون بقیه! متوجه این نیست که این آدما دلقکای تو سیرک نیستن و برای سرگرمی بقیه هم آفریده نشده‌ن. آدمای غیرعادی از تنهایی‌شون می‌ترسن. بنابراین سعی می‌کنن بقیه‌رو مدت بیش‌تری دوروبر خوشون نگه دارن. و این باعث می‌شه مضحک‌تر شن. و بعد بقیه خسته می‌شن و می‌رن و اون آدما تنها می‌مونن. و چیزی که تغییر می‌کنه اینه: وحشی‌تر می‌شن و غیرعادی‌تر و عقده‌ای‌تر.
اون آدما، یا به‌تر بگم اون موجودات، خیلی بدبختن. اونا از اون دسته آدما نیستن که حرکات غیرعادی انجام می‌دن ولی ویژگی خاص دیگه دارن، مثل هنرمندا و نویسنده‌ها. اونا باهوش نیستن. اندیشمند هم نیستن. تنها ویژگی بارز اونا اینه که بسیار غیرعادین. اونا توی هیچ جمعی نمی‌تونن موفقیتی کسب کنن و  خیلی زود توی هر جمعی تابلو می‌شن."

 

سه شنبه هفتم شهریور 1385


"همه‌ی ما، اگه بتونیم، فکر می‌کنیم خیلی قشنگیم. ولی نمی‌تونیم، یه چیزی جلومونو می‌گیره."
یکشنبه پنجم شهریور 1385


گاهی
تندتند می‌زند این تلمبه‌ی سگ‌مصب
گاهی بویی
نگاهی
کلمه‌ای
می‌بردم به لحظه‌هایی
که نه تلخند و نه شیرین،
تنها خاطره‌اند
وقت‌هایی که خیره‌ می‌شوم
به آن حجم کوچک مظلوم دور
که حالا
تبدیل شده به آن‌ که نمی‌خواست شود.
حجمی که بی‌خبر پرسه می‌زد
و احمقانه اعتماد می‌کرد

×


روزهای شور، طولانی، بی‌حادثه

با بوی خاکستر

روزهایی
که گاه رنگ ملافه‌ی چرک بودند
گاه رنگ صورتی درشت، قرمز، سفید
و گاه‌رنگ نارنجی منفوری که خواب را تحمیل می‌کرد

×


مدتی قبل
این‌جا
توی این تن،
شخصی می‌زیست
که من نبودم.





شنبه چهارم شهریور 1385


می‌دونی، واقعیت‌ش اینه که من آدم پیچیده‌ای نیستم و چیزای پیچیده‌رو نمی‌فهم.
در واقع بسیاری از مواقع،
من هیچی نمی‌فهمم.
جمعه سوم شهریور 1385


من از یه چیز دیگه هم کیف می‌کنم و اون اینه که با وجود اون‌همه قالب ژله‌ای و خمیر محافظ و ارتدنسی و روان‌شناسی و گفتار درمانی باز هم شستمو می‌مکم و دندونام کج‌و‌کوله‌س و قیافه‌م شبیه انتره!
واقعاً باید به خودم افتخار کنم. مقاومت‌م کم‌نظیره!

جمعه سوم شهریور 1385


-مامان، من شکلات می‌خوام!
-کلید رمزش چیه عزیزم؟
-مامان جان، لطفاً به من شکلات بدین.
-بیا عزیزم. دنباله‌ی رمز چیه؟
-مچّکرم مامان!


حالا که می‌بینم با این‌همه تعلیم و تربیت این‌قدر بی‌ادب بار اومدم، خیلی کیف می‌کنم. تر زدم به همه‌ی نظریه‌های روان‌شناسی کودک!

چهارشنبه یکم شهریور 1385


من این مکالمه‌رو امروز به طور پنهانی شنیدم:
ـ خانوم‌دکتر، حال‌بدی، چیزی شده؟
ـ نگران آهواَم آقا حشمت، مدرسه نمی‌ره.

ـآره خانوم‌، فهمیدم، چرا از اتاق‌ش بیرون نمی‌یاد؟از اتاق‌ش یه صداهایی می‌یاد خانوم‌دکتر.
ـ...
ـ می‌گما خانوم‌دکتر، عرذ! می‌خوام، نکته ‌آهوخانوم تروریسته؟