تبليغاتX
Sound & Fury
سه شنبه سی و یکم مرداد 1385


ننه... این قد به ما گیر نده!
دوشنبه سی ام مرداد 1385


ببین عزیزم!
وقتی سر کلاس به حرفات گوش نمی‌دم،
تو می‌تونی به من تذکر بدی
سرم داد بزنی
ازم درس بپرسی و من بلد نباشم و ضایع شم
بندازی‌م از کلاس بیرون
به ولی!!!‌م خبر بدی

همه این‌کارا رو اگه می‌خوای بکن
ولی  تو رو خدا با اون لبخند قشنگت از من نپرس:"عزیزم، مشکلت چیه؟"


* خب البته تقصیر من‌م شد، اصولاً وقتی سر کلاس می‌خوابی... خب طبیعیه دیگه!

یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385


وحشت...
وحشت...
وحشت...

شنبه بیست و هشتم مرداد 1385


فلیباس فنیقی، دو هفته مرده
و هیاهوی مرغ‌های ماهی‌خوار، موج‌های وسط دریا
و سود و زیان را فراموش کرده است
جریانی در ته دریا
زمزمه‌کنان گوشتش را از استخوانش برچید
همان آنی که فراز آمد و فرو رفت
از مراحل پیری و جوانی گذشت
یهودی یا غیریهودی
ای آن‌که به ره وزش باد چشم دوخته و فرمان را به دوران درمی‌آوری
یادی هم از فلیباس بکن که روزی چون تو بلندبالا و خوش‌اندام بود.


فکر کنم تو وقتی الیوت می‌خونی یادی از من می‌کنی، درسته؟

جمعه بیست و هفتم مرداد 1385


چه‌قدر خوبه که همه‌ی ضربه‌‌ها یه جا به آدم وارد بشه.
کرختی رو دوست دارم.

جمعه بیست و هفتم مرداد 1385


فکر می‌کنی ازت می‌ترسم؟
اشتباه می‌کنی!
پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385


بعضی از ما
خسته‌اند
از چیزی که نمی‌دانند چیست
و زخمی
از خنجری نامرئی
و مردی
مرد ناشناسی
از پشت
با دست‌های نیرومندش
راه حلق‌شان را بسته


معدنی مسدود از استفراغ

بعضی‌ از ما
همه‌ی راه‌ها را رفته‌اند
اما دست آخر
باز
همه‌ی راه‌ها
به
فلوکستین ختم می‌شود


بعضی از ما
آگاه اما ناتوانند
آن‌ها
از محبت‌های  احمقانه‌ی دیگران خسته‌اند
و دنبال فرصتی‌اند
تا از درد خودشان بمیرند

اما
هنوز
از این جاده‌ی سیاه
تا آن مقصد شوم
راه زیادی باقیست.

* ممنونم از دوستی  که این‌قدر قشنگ مرا راحت کرد از دست این بغض لعنتی!

چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385


خوش‌به‌حالتون!
چه‌قدر با هم خوب تا می‌کنین.
چه‌قدر مهربون‌ین.
چه‌قدر موفق‌ین.
چه‌قدر باسوادین.
اما، واقعاً برام عجیبه که چرا همه‌تون این‌قدر مهوّع‌ین؟

سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385


کارای که می‌تونی تو این موقع‌ها بکنی کم نیست...
ولی من می‌دونم تو چی‌کار می‌کنی
می‌ری دست‌شویی و انگشتت‌و می‌کنی تو حلقت وُ بالا می‌یاری...
تو
تو
تو
تو حالمو به‌هم می‌زنی.

دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385


در دنباله‌ی پست قبلی، می‌خوام یادآور شم که خود اَنای خارج‌کلاسی به دو گروه عمده تقسیم می‌شن:
اَنای خانوادگی(اجباری)
اَنای اجتماعی(اختیاری)

*عارضم خدمت‌تون که مبادا یه‌وقت فکر کنین اَنا فقط به این طبقه‌بندی محدود می‌شنا! نه! مبحث اَن بسیار گسترده‌س! مثلاً همین اَنای کلاسی هم به دو گروه اَنای کبیر(معلمی) و اَنای صغیر(دانش‌آموزی) تقسیم می‌شن که البته برخلاف ظاهر فریب‌دهنده، اَنای صغیر ذاتیات اَنی خودشون رو پررنگ‌تر آشکار می‌کنن.
بسیار پیچیده‌س!

یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385


اصولاْ موجودات اَن رو در دو دسته می‌شه طبقه‌بندی کرد:
اَنای کلاسی
اَنای خارج‌کلاسی
و اصولاً من این جا با صراحت تمام یه پیشنهاد می‌دم(به مدیر محترم مدرسه‌مون):
زنیکه، چه کاریه؟ این تابلوی بالای مدرسه‌رو عوض کن بزن اَنستان غیرانتفاعی ن...
به جان خودم اینا آدم نیستن!

یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385


آقا‌حشمت‌‌جون‌م بعضی وقتا خدا می‌شه!
امروز خواستم باهاش حرف بزنم، گفت: "خانوم آهو، من نمی‌شنوم! لطفاً صدای بزرگتو به کار بنداز!"
گفتم آقا حشمت من از یکی خوشم می‌یاد،
گفت: "ای‌ی‌ی خانوم! کاش قبل از این‌که عاشق می‌شدم گرگ منو خورده بود."

شنبه بیست و یکم مرداد 1385


آدمایی که هر روز می‌بینمشون کسلم می‌کنن.
آدمایی که باهاشون دوستم حوصله‌مو سر می‌برن.
آدمایی که جزو حلقه‌ی نکبتی خانواده‌‌م هستن دچار تهوع‌م می‌کنن.
آدمایی که دوسشون دارم، می‌ترسونندم.
آدمای خوب شرمنده‌م می‌کنن.
آدمای مهربون افسرده‌م می‌کنن.
آدمای مودب بددهن‌م می‌کنن.
آدما...
آدما ناامیدم می‌کنن.

چهارشنبه هجدهم مرداد 1385


اگه بهشتی هست، دراش چهارشنبه‌ها باز می‌شه...
و من امروز بهشت رو تجربه کردم.

سه شنبه هفدهم مرداد 1385


الآن، یعنی دقیقاً در همین لحظه، احتیاج مبرمی دارم به کسی که ب.... به هیکلم!
شنبه چهاردهم مرداد 1385


این راست می‌گه...
من خودم هم از پست قبلی بدم می‌آد.
یه‌جوریه!

شنبه چهاردهم مرداد 1385


تو چته؟ من کاری به کار بقیه ندارم، مهم نیس دارن چی می‌گن، ولی، وقتی نگات می‌کنم می‌بینم که زیادم بی‌ربط نمی‌گن. تو چته؟ نه، نمی‌خوام انتقاد کنم یا باز ضدحال بزنم، ولی هرچه‌قدر فکر می کنم، می‌بینم یه چیزی هست که ...که... نمی‌خوام بگم پنهون‌ش می‌کنی، فکر کنم یه چیزی هست که نمی‌دونی چیه و داره آزارت می‌ده. می‌ترسی. بدیش اینه که داری بزرگ می‌شی. دیگه نمی‌تونی به مامان بگی. یا حتی به دوستات. اونم که شکرخدا سالی یه بار ازش خبر داری. نکنه سرکاری‌ه؟ حالا یه لحظه از خیالش بیا بیرون و ببین چی می‌گم؟ دختر خوب، می‌خوای چی‌کار کنی؟ نپرس چی‌رو، خودتو می‌گم. تا این‌جاش که اومدی، با این روش مسخره‌ت، چی به دست آوردی؟ نکنه حق با تو نباشه؟ ببین منم اشتباه کردم. شونزده‌سال فقط بهت غر زدم. خندیدم. داد زدم.  ولی در نهایت، من و تو فقط همدیگه‌‌رو داریم. نه؟ بعد همه‌ی حرف‌و‌حدیثا، باز من می‌مونم و تو. نمی‌خوام این‌جوری ببینمت. تا اون‌موقع بچه بودی. حالا بزرگ شدی. خانوم!!! شدی خیر سرت. چرا نمی‌خوای مشکلتو حل کنی؟ تو چته؟ چرا داری تمام دل‌بستگی‌هاتو دونه‌به‌دونه از دست می‌دی؟ من که می‌دونم، تو دیگه هیچ‌چی و هیچ‌کسو واقعاً دوست نداری. تو دیگه مثل قدیم از زندگی حالت به هم نمی‌خوره. تو داری زندگی می‌کنی، بی‌دردسر. سال پیش یادته؟ همه می‌گن حالت اون‌موقع خیلی بد بود. ولی نبود. به‌تر از حالا بود. من می‌دونم. تو داری حل می‌شی. درستت چی بود که محلولت چی باشه آهو خانوم؟ من برات نگرانم... و برای خودم که مجبورم تو باشم.


آهو: این بالایی دروغ می‌گه. باورش نکن. من تو رو خیلی خیلی دوست دارم. من خیلی خیلی دوست دارم. من خیلی خیلی دوست دارم.

شنبه چهاردهم مرداد 1385


می‌گما... چه خوبه آدم از اکانت مدرسه پست حروم کنه!
جمعه سیزدهم مرداد 1385


یکی از ننگ‌هایی که هرگز نباید خود را با آن آلود، پوشیدن کفش پاشنه‌بلنده!
خداییش، از صدای پاشنه‌ حالم به هم می‌خوره...
خانوما خجالت نمی‌کشن با این ادا‌واطواراشون؟
چهارشنبه یازدهم مرداد 1385


من واقعاْ نمی‌دونم چه‌طوری می‌تونم بهت بگم، واقعاً نمی‌دونم. علتش هم اینه که اون‌قدر شرمنده‌م می‌کنی که هیچ حرفی برای گفتن در برابر محبتات پیدا نمی‌کنم، واقعاً اصلاً باورم نمی‌شه که تو عشق منی، پیشی منی.
تو شاهزاده‌ی منی. وقتی می‌بینمت اون‌قدر دیوونه‌ات می‌شم که احمق‌تر از همیشه به نظر می‌آم. مثل همین امروز که عین خلا کیفمو بغل کرده بودم و نشسته بودم. دوست داشتم به جای کیف تو رو بغل می‌کردم.
من، من واقعاً نمی‌دونم در جواب دفترچه‌ت چی بنویسم. تو به‌من روحیه می‌دی، انگیزه می‌دی و عشق می‌دی. و من در عوض برات دردسر درست می‌کنم. من شرمنده‌م. مثل همیشه.
چه‌قدر امروز کوتاه بود، ولی چه‌قدر عالی بود. چه‌قدر نوشته‌هات باشکوهن. یعنی آهوی توی نوشته‌هات واقعاً همین منم؟
همه‌ی حرفارو تو زدی، و من می‌تونم به‌دنبال همه‌ی حرفات بگم: "منم همین‌طور". ولی در مورد دوست داشتن، دوست دارم که بیشتر از اونی که دوستم داری دوستت داشته باشم.
تو خیلی خوبی، من‌م خوبم. چون تو منو دوست داری. فقط یه ذره فراموش‌کارم، و یه ذره عصبی، و یه ذره سگ!
تو خوش‌اخلاقی، و متحمل!
تو خوشگلی!
تو صدای قشنگی داری!
تو سلیقه‌ی فوق العاده‌ای داری!
تو بی‌نظیرترین موهای دنیارو داری!
تو، تو آقایی!
تو...
تو...
تو...
ساکت باش... می‌خوام این‌دفعه من آواز بخونم. آواز تو رو...
عاشقم من پیشیمو
می‌شنوی؟

سه شنبه دهم مرداد 1385


ببین، من می‌خوام یه اعتراف بکنم، من از متون ادبی تأثیرگذار بالا می‌آرم. اینو جدی می‌گما! یعنی از تمامی چیزایی که باید معتقد باشم که "قشنگن" متنفرم. حالم از آدمایی که می‌خوان با احساساتم بازی کنن به‌هم می‌خوره. یعنی همین سوز‌و‌گداز و اینا.  بعد وقتی می‌بینم که یه آدم که کلی مدرک ‌و ادعا و از این‌جور چیزا داره داره تحت‌تأثیر این مزخرفات قرار می‌گیره واقعاً ناامید می‌شم. یعنی وقتی طرف داره یه شعر دوزاری می‌خونه و تو بعدش ازش تعریف می‌کنی حالم از تو هم به‌هم می‌خوره. از آدمای احمق احساساتی هم متنفرم. واقعاً بزرگ‌ترین خریت زندگی‌م بوده که فکر کردم خودم هم یکی از این خرام. یعنی الان هرچه‌قدر می‌خوام این انزجارمو بیان کنم موفق نمی‌شم. از ادب و نزاکت و این‌جور چیزا هم متنفرم. دوست دارم فحش بدم. از بدترین نوع ممکن. بدبختانه جرأتشو ندارم.
من اشتباه کردم، و حالا دیگه هیچ‌کاری از دستم ساخته نیست. خیلی بد‌موقع متوجه شدم با این گله تفاوت اساسی دارم. واقعاً فرق اینا با گوسفند چیه؟ من می‌تونم واژه به واژه‌ی حرفایی که می‌خوان بزنن رو حدس بزنم. و می‌تونم آینده‌ی درخشان‌شون رو هم ببینم. اصلاً هیچ‌کدوم اینا مهم نیست، حداقل برای من. مهم اینه که خارج از همه‌ی این بچه‌بازی‌های مضحکی که زندگی‌ اونا و تو رو تشکیل می‌ده، همه‌تون مشمئزم می‌کنین. از همه‌تون متنفرم. همه‌تون یه مشت کثافتین. همه یه مشت کثافتن.


از خودمم متنفرم.


پ.ن. راستشو بخوای دلم در حال حاضر فقط برای تو تنگ شده. فکر می‌کنم تو، اگه بودی، حرفمو می‌فهمیدی. هستی، نه؟

 

 

سه شنبه دهم مرداد 1385


توی یکی از کتاب‌های عزیزم که حالا احتمالاً در انباری خاله‌ام مدفون است، شعری بود از ریلکه. چه‌قدر دوست دارم حالا از بَرَش بودم و یک دل سیر گریه می‌کردم و داد می‌زدم و می‌خواندم:
تمام خداحافظی‌هایم را کرده‌ام…

دوشنبه نهم مرداد 1385


از پرستارا بدم می‌آد... طوری با بچه‌ی تازه‌ دنیا اومده رفتار می‌کنن که انگار یه دستمال‌کاغذی‌ه!
یکشنبه هشتم مرداد 1385


نمی‌دونم چرا این‌طوریه، واقعاً نمی‌دونم! ولی تا می‌آم دو روز با آرامش و راحتی سپری کنم، چنان بلایی سرم می‌آد که اصلاً تا‌ب‌و‌توان زندگی رو ازم می‌گیره. امروز تو مدرسه، اصلاً تو حال خودم نبودم. توی مغزم فکرایی داشت وول می‌خورد که واقعاً شرم‌آورن... یعنی وقتی از دنیای ذهنی‌م می‌‌آم بیرون و می‌بینم این اتفاقا واقعاً رخ دادن داغون می‌شم. صد‌در‌صد یه رفتار بدی از خودم نشون دادم که این بلا سرم اومده... ولی هرچه‌قدر مرور می‌کنم یادم نمی‌آد این خطارو کجا مرتکب شدم. به هرکی می‌گم باور نمی‌کنه! البته نمی‌تونم به آدمای زیادی بگم، خیلی سخته! دست چپم هنوز بوی لجن می‌ده!
حتی احساس می‌کنم پیشی‌م هم اینو باور نمی‌کنه! وقتی براش تعریف کردم، حس کردم فکر می‌کنه دارم پیاز‌داغشو زیاد می‌کنم. حتی پیشی‌م منو باور نمی‌کنه...
چی‌ می‌شد الان دو روز پیش بود و من می‌تونستم دوباره دی‌روز رو زندگی کنم؟ مطمئنم تا عمر دارم دیگه ازین غلطا نمی‌کنم...
پیشی من، منو می‌بخشی؟ باورم می‌کنی؟


شنبه هفتم مرداد 1385


دستام بوی لجن می‌دن. روحم هم به کثافتی آلوده شده که نگو! من یه قورباغه‌ی بدبختم!
شنبه هفتم مرداد 1385


بدون‌شک ابله‌ترین مردمان، مهربان‌ترین آن‌هاست.

جمعه ششم مرداد 1385


تو که دلت برای من تنگ می‌شه، می‌تونی این‌جا پیدام کنی.
من تو رو کجا پیدا کنم؟

جمعه ششم مرداد 1385


﷼ قبول کردن بعضی چیزا برای من خیلی سخته. مدت‌ها سعی کردم باهاشون کنار بیام، اما انگار شدنی نیست. دوست دارم وقتی دارن در حضور خودم در مورد‌ََم قضاوت می‌کنن، رفتار آرومی داشته باشم. بتونم ضعفامو قبول کنم، داد نزنم. بدیش اینه که وقتی همه‌ی این‌کارا رو می‌کنم اصلاً تو حال خودم نیستم. اما اینم بگم که خیلی حسّ بدی داره که یه عده‌ی زیادی جمع بشن و خصوصیات اخلاقی‌تو تجزیه‌و‌تحلیل کنن و دست بذارن رو ایرادایی که می‌خوای پنهونشون کنی. این‌موقع‌هاست که دوست دارم داد بزنم: "ولم کنین!‌"
 واقعاً نمی‌فهمم چرا همه این‌قدر زود دستمو می‌خونن. واقعاً نمی‌فهمم.
﷼ خیلی بده که منتظر مهمونایی باشی که دوسشون داری، خیلی‌خیلی دوسشون داری، ولی آمادگی دیدن‌شون رو نداری. خیلی بده که توی دلت به کسایی که دوسشون داری بد‌و‌بی‌راه بگی.
﷼ دلم برای بعضی از دوستام تنگ شده. دوستایی که خیلی وقته ازشون خبر ندارم. دوستایی که باهاشون قهر نکردم، ولی در اثر سکوت یه حالت قهر‌گونه‌ای بین‌مون ایجاد شده. طوری که انگار هرگز هم‌دیگه‌ رو نمی‌شناختیم. یه مشکل من اینه که وقتی کسی‌رو دوست دارم نمی‌تونم بهش بگم، و یا به‌نوع بدی می‌گم، و مشکل دیگه‌م اینه که گاهی بی‌معرفت می‌شم.




پنجشنبه پنجم مرداد 1385


و مرا را از امروز عهدی‌ست با خویشتن، که آی‌کیو َام را پیش از دادن شماره به کسی استعمال کنم!
پنجشنبه پنجم مرداد 1385


ببین مثل این‌که فایده نداره، ساعت دو‌و‌نیم شبه، همه خوابن، حتی قرص خوابم تو شیکمم خوابیده. بیدار شو. بیدار شو. تو رو خدا. حالم خوب نیس. می‌ترسم.
پنجشنبه پنجم مرداد 1385


ببین معشوق گرامی، حالا همه‌ی این ادا‌اصولایی که در می‌آری به‌کنار، چرا امشب بهم شب‌خوش نگفتی؟ :((
سه شنبه سوم مرداد 1385


ـ کیه که بی‌محلی می‌کنه، قرار به‌هم می‌زنه، اس‌ام‌اس نمی‌زنه، اما و اگر می‌آره، و باز عزیزترین‌ِه؟
ـ معشوق آدمی!

دوشنبه دوم مرداد 1385


دوازده‌تا منگل کم بود، حالا چهارتا هم بهشون اضافه شده، یکی هم خود من، واوو! پسر! بی‌چاره معلم!

یکشنبه یکم مرداد 1385


اِ اِ اِ... مثل این‌که راستی راستی تموم شد!