
فلیباس فنیقی، دو هفته مرده
و هیاهوی مرغهای ماهیخوار، موجهای وسط دریا
و سود و زیان را فراموش کرده است
جریانی در ته دریا
زمزمهکنان گوشتش را از استخوانش برچید
همان آنی که فراز آمد و فرو رفت
از مراحل پیری و جوانی گذشت
یهودی یا غیریهودی
ای آنکه به ره وزش باد چشم دوخته و فرمان را به دوران درمیآوری
یادی هم از فلیباس بکن که روزی چون تو بلندبالا و خوشاندام بود.
فکر کنم تو وقتی الیوت میخونی یادی از من میکنی، درسته؟
*عارضم خدمتتون که مبادا یهوقت فکر کنین اَنا فقط به این طبقهبندی محدود میشنا! نه! مبحث اَن بسیار گستردهس! مثلاً همین اَنای کلاسی هم به دو گروه اَنای کبیر(معلمی) و اَنای صغیر(دانشآموزی) تقسیم میشن که البته برخلاف ظاهر فریبدهنده، اَنای صغیر ذاتیات اَنی خودشون رو پررنگتر آشکار میکنن.
بسیار پیچیدهس!
اگه بهشتی هست، دراش چهارشنبهها باز میشه...
و من امروز بهشت رو تجربه کردم.
تو چته؟ من کاری به کار بقیه ندارم، مهم نیس دارن چی میگن، ولی، وقتی نگات میکنم میبینم که زیادم بیربط نمیگن. تو چته؟ نه، نمیخوام انتقاد کنم یا باز ضدحال بزنم، ولی هرچهقدر فکر می کنم، میبینم یه چیزی هست که ...که... نمیخوام بگم پنهونش میکنی، فکر کنم یه چیزی هست که نمیدونی چیه و داره آزارت میده. میترسی. بدیش اینه که داری بزرگ میشی. دیگه نمیتونی به مامان بگی. یا حتی به دوستات. اونم که شکرخدا سالی یه بار ازش خبر داری. نکنه سرکاریه؟ حالا یه لحظه از خیالش بیا بیرون و ببین چی میگم؟ دختر خوب، میخوای چیکار کنی؟ نپرس چیرو، خودتو میگم. تا اینجاش که اومدی، با این روش مسخرهت، چی به دست آوردی؟ نکنه حق با تو نباشه؟ ببین منم اشتباه کردم. شونزدهسال فقط بهت غر زدم. خندیدم. داد زدم. ولی در نهایت، من و تو فقط همدیگهرو داریم. نه؟ بعد همهی حرفوحدیثا، باز من میمونم و تو. نمیخوام اینجوری ببینمت. تا اونموقع بچه بودی. حالا بزرگ شدی. خانوم!!! شدی خیر سرت. چرا نمیخوای مشکلتو حل کنی؟ تو چته؟ چرا داری تمام دلبستگیهاتو دونهبهدونه از دست میدی؟ من که میدونم، تو دیگه هیچچی و هیچکسو واقعاً دوست نداری. تو دیگه مثل قدیم از زندگی حالت به هم نمیخوره. تو داری زندگی میکنی، بیدردسر. سال پیش یادته؟ همه میگن حالت اونموقع خیلی بد بود. ولی نبود. بهتر از حالا بود. من میدونم. تو داری حل میشی. درستت چی بود که محلولت چی باشه آهو خانوم؟ من برات نگرانم... و برای خودم که مجبورم تو باشم.
آهو: این بالایی دروغ میگه. باورش نکن. من تو رو خیلی خیلی دوست دارم. من خیلی خیلی دوست دارم. من خیلی خیلی دوست دارم.
ببین، من میخوام یه اعتراف بکنم، من از متون ادبی تأثیرگذار بالا میآرم. اینو جدی میگما! یعنی از تمامی چیزایی که باید معتقد باشم که "قشنگن" متنفرم. حالم از آدمایی که میخوان با احساساتم بازی کنن بههم میخوره. یعنی همین سوزوگداز و اینا. بعد وقتی میبینم که یه آدم که کلی مدرک و ادعا و از اینجور چیزا داره داره تحتتأثیر این مزخرفات قرار میگیره واقعاً ناامید میشم. یعنی وقتی طرف داره یه شعر دوزاری میخونه و تو بعدش ازش تعریف میکنی حالم از تو هم بههم میخوره. از آدمای احمق احساساتی هم متنفرم. واقعاً بزرگترین خریت زندگیم بوده که فکر کردم خودم هم یکی از این خرام. یعنی الان هرچهقدر میخوام این انزجارمو بیان کنم موفق نمیشم. از ادب و نزاکت و اینجور چیزا هم متنفرم. دوست دارم فحش بدم. از بدترین نوع ممکن. بدبختانه جرأتشو ندارم.
من اشتباه کردم، و حالا دیگه هیچکاری از دستم ساخته نیست. خیلی بدموقع متوجه شدم با این گله تفاوت اساسی دارم. واقعاً فرق اینا با گوسفند چیه؟ من میتونم واژه به واژهی حرفایی که میخوان بزنن رو حدس بزنم. و میتونم آیندهی درخشانشون رو هم ببینم. اصلاً هیچکدوم اینا مهم نیست، حداقل برای من. مهم اینه که خارج از همهی این بچهبازیهای مضحکی که زندگی اونا و تو رو تشکیل میده، همهتون مشمئزم میکنین. از همهتون متنفرم. همهتون یه مشت کثافتین. همه یه مشت کثافتن.
از خودمم متنفرم.
پ.ن. راستشو بخوای دلم در حال حاضر فقط برای تو تنگ شده. فکر میکنم تو، اگه بودی، حرفمو میفهمیدی. هستی، نه؟
توی یکی از کتابهای عزیزم که حالا احتمالاً در انباری خالهام مدفون است، شعری بود از ریلکه. چهقدر دوست دارم حالا از بَرَش بودم و یک دل سیر گریه میکردم و داد میزدم و میخواندم:
تمام خداحافظیهایم را کردهام…
نمیدونم چرا اینطوریه، واقعاً نمیدونم! ولی تا میآم دو روز با آرامش و راحتی سپری کنم، چنان بلایی سرم میآد که اصلاً تابوتوان زندگی رو ازم میگیره. امروز تو مدرسه، اصلاً تو حال خودم نبودم. توی مغزم فکرایی داشت وول میخورد که واقعاً شرمآورن... یعنی وقتی از دنیای ذهنیم میآم بیرون و میبینم این اتفاقا واقعاً رخ دادن داغون میشم. صددرصد یه رفتار بدی از خودم نشون دادم که این بلا سرم اومده... ولی هرچهقدر مرور میکنم یادم نمیآد این خطارو کجا مرتکب شدم. به هرکی میگم باور نمیکنه! البته نمیتونم به آدمای زیادی بگم، خیلی سخته! دست چپم هنوز بوی لجن میده!
حتی احساس میکنم پیشیم هم اینو باور نمیکنه! وقتی براش تعریف کردم، حس کردم فکر میکنه دارم پیازداغشو زیاد میکنم. حتی پیشیم منو باور نمیکنه...
چی میشد الان دو روز پیش بود و من میتونستم دوباره دیروز رو زندگی کنم؟ مطمئنم تا عمر دارم دیگه ازین غلطا نمیکنم...
پیشی من، منو میبخشی؟ باورم میکنی؟
﷼ قبول کردن بعضی چیزا برای من خیلی سخته. مدتها سعی کردم باهاشون کنار بیام، اما انگار شدنی نیست. دوست دارم وقتی دارن در حضور خودم در موردََم قضاوت میکنن، رفتار آرومی داشته باشم. بتونم ضعفامو قبول کنم، داد نزنم. بدیش اینه که وقتی همهی اینکارا رو میکنم اصلاً تو حال خودم نیستم. اما اینم بگم که خیلی حسّ بدی داره که یه عدهی زیادی جمع بشن و خصوصیات اخلاقیتو تجزیهوتحلیل کنن و دست بذارن رو ایرادایی که میخوای پنهونشون کنی. اینموقعهاست که دوست دارم داد بزنم: "ولم کنین!"
واقعاً نمیفهمم چرا همه اینقدر زود دستمو میخونن. واقعاً نمیفهمم.
﷼ خیلی بده که منتظر مهمونایی باشی که دوسشون داری، خیلیخیلی دوسشون داری، ولی آمادگی دیدنشون رو نداری. خیلی بده که توی دلت به کسایی که دوسشون داری بدوبیراه بگی.
﷼ دلم برای بعضی از دوستام تنگ شده. دوستایی که خیلی وقته ازشون خبر ندارم. دوستایی که باهاشون قهر نکردم، ولی در اثر سکوت یه حالت قهرگونهای بینمون ایجاد شده. طوری که انگار هرگز همدیگه رو نمیشناختیم. یه مشکل من اینه که وقتی کسیرو دوست دارم نمیتونم بهش بگم، و یا بهنوع بدی میگم، و مشکل دیگهم اینه که گاهی بیمعرفت میشم.
ـ کیه که بیمحلی میکنه، قرار بههم میزنه، اساماس نمیزنه، اما و اگر میآره، و باز عزیزترینِه؟
ـ معشوق آدمی!