آخرین امتحان نهایی را هم دادم و حالا مانده فقط سهتا امتحان داخلی و بعد از یک هفته خلاص میشوم از دست این امتحانهای سگمصب! مطابق معمول، احساس بیسوادی و خنگی هم دارد خفهام میکند و باید بنشینم یک فکری به حال فجیعم بکنم. بدیش این است که تعطیلات امسال ما فقط پانزده روز است، حالم ازین سیستم آموزشی به هم میخورد که حتی وقت برای نفس کشیدن هم به آدم نمیدهند. اصلاً حس رفتن به پیشدانشگاهی را ندارم، اسم کنکور هم که میآید، احساس میکنم یک مادهای از حلقم دارد میآید بالا و بالا و بالاتر تا از دهنم بزند بیرون! خلاصه که ما امسال تابستان نداریم و باید بچسبیم به درسومشق. بندهی حقیر هم باید عزمم را جزم کنم و یک فکری به حال این عربی افتضاحم بکنم که این تو بمیری فرق دارد با آن قبلیها و امسال دیگر شوخیبردار نیست. در حال حاضر تنها رویای من این است که یک کتاب شعر عربی بردارم و بخوانم و بفهمم و ترکیبش کنم.
فوتبالها را میبینید؟ من که اعصابش را ندارم. دو سه بازی را نگاه کردم و به این نتیجه رسیدم که فوتبال باعث میشود عفتکلام آدمهای بیجنبهای مثل من از بین برود و بیخیالش شدم. خیلی بد است که آدم جلوی پدرش فحش خواهرمادر به فوتبالیستها بدهد، در این شرایط نگاه بهتزدهی پدر از سدتا فحش بدتر است.
چندتا کتاب خوب هم خواندهام که در گیرودار امتحان باعث شده اند احساس کنم هنوز زنده هستم. "شمایل لرزان مردها"ی هادی نودهی اولیش بود که اتفاقاً هفتهی قبل هم مراسم نقد و بررسیاش در کافه تیتر برگزار شد. یازده داستان مجموعه را یکشبه خواندم و غصهام گرفت از تنهایی مردهای بدبخت داستانها و دلخوشیها و غصههای کوچکی که داشتند. و بیشتر از همه، دلم برای مرد عقدهای داستان "پنجرهی روشن روبهروی باجهتلفن خالی" سوخت که تمام کسانش را در جنگ از دست داده بود و حالا برای فرار از تنهایی از گدایی میخواست از باجهی تلفن روبهروی اتاقش به او زنگ بزند و چند کلمهای برایش از پشت تلفن حرف بزند. بقیهی داستانهای مجموعه هم کوتاه و روان بودند. داستان نسبتاً طولانی"هفت روز ناقص، هفت روز کامل" هم محشر بود. کتاب"آهسته وحشی میشوم" بنیعامری را حالا دارم میخوانم و تا اینجایی که من خواندهام زیباست، فقط کمی تمرکز میخواهد و به همین خاطر کند پیش میروم اما حدس میزنم که تا پایان همینطور خوب باشد. داستان کتاب دقیقاً مثل رویاست و زبان داستان هم "خدا"ست. کتاب سوم هم مجموعهای از اشعار غادة السّمان است. دیگر لازم به توضیح نیست که شعرهایش چه کیفیتی دارند!
-بهترین خوانندهی نوشتههایت کیست؟
. مأمور سانسور!
-محبوبترین آنها کیست؟
. مأمور سانسور، که شب انگشتانش درد میگیرد
بدان جهت که در روز بر روی یکی از حروفم خط کشیده است...
مأمور سانسور، که گریهوزاری کودکانهی حروفم را میشنود
هنگامی که با قیچیاش به آنها نزدیک میشود.
- سنگدلترین خوانندههایت کیست؟
. سطل کاغذپارههایم.
- کدام خواننده به قلبت از همه نزدیکتر است؟
. آنکه مرا چنان بیابد که در نوشتن حرف دلش، از خودش سبقت گرفتهام!
غادهالسّمان-زنی عاشق در میان دوات- ترجمهی عبدالحسین فرزاد