تبليغاتX
Sound & Fury
سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385


آخرین امتحان نهایی را هم دادم و حالا مانده فقط سه‌تا امتحان داخلی و بعد از یک هفته خلاص می‌شوم از دست این امتحان‌های سگ‌مصب! مطابق معمول، احساس بی‌سوادی و خنگی هم دارد خفه‌ام می‌کند و باید بنشینم یک فکری به حال فجیعم بکنم. بدیش این است که تعطیلات امسال ما فقط پانزده روز است، حالم ازین سیستم آموزشی به هم می‌خورد که حتی وقت برای نفس کشیدن هم به آدم نمی‌دهند. اصلاً حس رفتن به پیش‌دانشگاهی را ندارم، اسم کنکور هم که می‌آید، احساس می‌کنم یک ماده‌ای از حلقم دارد می‌آید بالا و بالا و بالاتر تا از دهنم بزند بیرون! خلاصه که ما امسال تابستان نداریم و باید بچسبیم به درس‌و‌مشق. بنده‌ی حقیر هم باید عزمم را جزم کنم و یک فکری به حال این عربی افتضاحم بکنم که این تو بمیری فرق دارد با آن قبلی‌ها و امسال دیگر شوخی‌بردار نیست. در حال حاضر تنها رویای من این است که یک کتاب شعر عربی بردارم و بخوانم و بفهمم و ترکیبش کنم.
فوتبال‌ها را می‌بینید؟ من که اعصابش را ندارم. دو سه بازی را نگاه کردم و به این نتیجه رسیدم که فوتبال باعث می‌شود عفت‌کلام آدم‌های بی‌جنبه‌ای مثل من از بین برود و بی‌خیالش شدم. خیلی بد است که آدم جلوی پدرش فحش خواهرمادر به فوتبالیست‌ها بدهد، در این شرایط نگاه بهت‌زده‌ی پدر از سدتا فحش بدتر است.
چندتا کتاب خوب هم خوانده‌ام که در گیرودار امتحان باعث شده اند احساس کنم هنوز زنده هستم. "شمایل لرزان مردها"ی هادی نودهی اولیش بود که اتفاقاً هفته‌ی قبل هم مراسم نقد و بررسی‌اش در کافه تیتر برگزار شد. یازده داستان مجموعه را یک‌شبه خواندم و غصه‌ام گرفت از تنهایی مردهای بدبخت داستان‌ها و دل‌خوشی‌ها و غصه‌های کوچکی که داشتند. و بیش‌تر از همه، دلم برای مرد عقده‌ای داستان "پنجره‌ی روشن رو‌به‌روی باجه‌تلفن خالی" سوخت که تمام کسانش را در جنگ از دست داده بود و حالا برای فرار از تنهایی از گدایی می‌خواست از باجه‌ی تلفن رو‌به‌روی اتاقش به او زنگ بزند و چند کلمه‌ای برایش از پشت تلفن حرف بزند. بقیه‌ی داستان‌های مجموعه هم کوتاه و روان بودند. داستان نسبتاً طولانی"هفت روز ناقص، هفت روز کامل" هم محشر بود. کتاب‌"آهسته وحشی می‌شوم" بنی‌عامری را حالا دارم می‌خوانم و تا این‌جایی که من خوانده‌ام زیباست، فقط کمی تمرکز می‌خواهد و به همین خاطر کند پیش می‌روم اما حدس می‌زنم که تا پایان همین‌طور خوب باشد. داستان کتاب دقیقاً مثل رویاست و زبان داستان هم "خدا"ست. کتاب سوم هم مجموعه‌ای از اشعار غادة السّمان است. دیگر لازم به توضیح نیست که شعرهایش چه کیفیتی دارند!



-به‌ترین خواننده‌ی نوشته‌هایت کیست؟
. مأمور سانسور!
-محبوب‌ترین آن‌ها کیست؟
. مأمور سانسور، که شب انگشتانش درد می‌گیرد
بدان جهت که در روز بر‌ روی یکی از حروفم خط کشیده است...
مأمور سانسور، که گریه‌و‌زاری کودکانه‌ی حروفم را می‌شنود
هنگامی که با قیچی‌اش به آن‌ها نزدیک می‌شود.
- سنگ‌دل‌ترین خواننده‌‌هایت کیست؟
. سطل کاغذ‌پاره‌هایم.
- کدام خواننده به قلبت از همه نزدیک‌تر است؟
. آ‌ن‌که مرا چنان بیابد که در نوشتن حرف دلش، از خودش سبقت گرفته‌ام!

غاده‌السّمان-زنی عاشق در میان دوات- ترجمه‌ی عبدالحسین فرزاد
چهارشنبه هفدهم خرداد 1385


چندشب پیش از شدت استرس امتحان تصمیم گرفتم شب بیدار بمونم و درس بخونم. صبح امتحان عربی داشتیم و من احساس می‌کردم هیچ‌چی حالیم نیست. تنها درسی که من در برابرش احساس پلانکتون بودن می‌کنم، همین عربیه. هیچ‌چی ازش نمی‌فهمم، از اول تا آخر کتابو حفظ می‌کنم که نمره بیارم، و چون همیشه ظاهرو حفظ کردم هیچ‌کس متوجه وضعیت وخیم عربیم نشده. القصه، تمام شب رو بیدار موندم و عربی خوندم، اینم بگم که تا‌به‌حال هیچ شبی به خاطر درس خوندن بیدار نمونده بودم (به خاطر چیزای دیگه چرا!) صبح رفتم امتحان عربی‌رو دادم و ختم‌به‌خیر شد و اومدم خونه. خیلی خسته بودم و گرفتم تا عصر خوابیدم، بعد که بیدار شدم، نتونستم از جام بلند شم و دوباره گرفتم خوابیدم تا صبح فردا.
فرداش بود که متوجه شدم گرفتار یه بیماری وحشتناک شدم! از اون شبی که بیدار موندم تا حالا، نتونستم هیچ کار مفیدی انجام بدم، فقط خوابیدم. و ضایع‌ترین قسمتش اینجاست که دی‌روز که رفته بودم امتحان بدم، بعد از این‌که جواب‌ همه‌ی سوالارو نوشتم، سرمو گذاشتم رو صندلی و داشتم چرت می‌زدم که بیدارم کردن. آخه ما چون نهایی هستیم نمی‌تونیم برگه‌مونو بلافاصله بعد از نوشتن تحویل بدیم و باید مسئول تطبیق‌عکس بیاد و عکسامونو با خودمون تطبیق بده!!! مسئول جلسه هم سرم داد کشید و گفت بچه‌ی بی‌مسئولیتیم و همه بهم خندیدند. و من در قالب گوجه‌فرنگی جلسه‌رو ترک کردم.
حالا ما فردا امتحان داریم، و من حس خیلی بدی دارم، تصور می‌کنم فردا وقتی از در مدرسه وارد می‌شم همه دارن بهم می‌خندن و حالم بد می‌شه. هیچ‌چی بدتر ازین نیست که یه‌عده‌ی زیاد آدمو مسخره کنن. و وقتی این اتفاق زودبه‌زود بیفته واقعاً غیرقابل‌تحمل می‌شه!
× البته من قبول دارم که آدمی که سر جلسه‌ی امتحان نهایی می‌خوابه، واقعاً آدم خنده‌داریه. یعنی... اگه خودم هم جای بقیه بودم، به این آدم کلی می‌خندیدم.
××واقعاً پست بسیار جلفیه. اینم کاملاً قبول دارم.
یکشنبه چهاردهم خرداد 1385


وقتی از درس خواندن خسته می‌شوم، شروع می‌کنم به شمردن صفحات باقی‌مانده‌ی کتاب. یک صفحه که می‌خوانم، دوباره می‌شمارم ببینم چه‌قدر از کتاب باقی‌مانده و چه‌قدرش را خوانده‌ام. بعضی وقت‌ها خیره‌ می‌شوم به شماره‌ی صفحه‌ی کتاب و به چیزی فکر می‌کنم که تا به حال نتوانستم اسم مشخصی برایش پیدا کنم. در واقع، به هیچ فکر می‌کنم. و در پس‌زمینه‌ی ذهنم مطالبی که خوانده‌ام شناورند. زندگیم هم همین‌طور است، هرروز که می‌گذرد، برمی‌گردم و نگاه می‌کنم به همه‌ی گذشته‌ها. و فکر می‌کنم که سال پیش این موقع کجا بودم و سال‌های قبل از آن کجا و سال‌های آینده... خوب، من هیچ تصویری از آینده در ذهنم ندارم، و همین حالت رازآلود آینده باعث می‌شود که ترس برم دارد و دوباره بچسبم به همین گذشته‌ی آشنای خسته. گاهی چیزهایی به ذهنم می‌آید که به لرزه‌ام می‌اندازد، به خودم می‌گویم: "چه‌طور توانستی دوام بیاوری؟" و از این‌که تمامی آن‌ها را پشت سر گذاشته‌ام، احساس آرامش عجیبی می‌کنم. من جواب سوالی را که از خودم پرسیده‌ام می‌دانم:"چاره‌ای نداشتم!"
خیلی چیزها هم هست که فکر کردن به آن‌ها لذت‌بخش است، مثل اتفاقات معمولی و ساده‌ای که هنگام وقوعشان هیچ حسی نداشتم و حالا که یادشان می‌افتم می‌بینم چه‌قدر خوب بودند، و یا آدم‌هایی که حالا نیستند و از نبودنشان هم ناراضی نیستم ولی وقتی به یادشان می‌افتم حس خوبی دارم یا کتاب‌هایی که موقع خواندنشان هیچی ازشان نفهمیده بودم و حالا که جمله‌ای از متنشان به ذهنم می‌آید، می‌بینم چه‌قدر زیبا بوده‌اند. زیبایی برای من فقط در خاطره‌های دور معنا می‌دهد؛ چیزهایی که معلوم نیست اصلاً وجود داشته‌اند یا نه ولی من به یاد می‌آورمشان.




بدیش این است که گاهی وقتی صفحات کتاب را می‌شمارم و می‌خواهم دوباره خواندن را شروع کنم، شماره‌ی صفحه را فراموش می‌کنم.
چهارشنبه دهم خرداد 1385


روزهایی بود که ناامید از خواب بیدار می‌شدم، موهایم چرب بود و چشم‌هایم پف کرده. لباس‌هایم اتونکشیده بود. موبایلم شارژ نداشت و درس‌هایم را نخوانده بودم. توی جیبم دستمال‌کاغذی نداشتم. روز قبل با ساناز دعوا کرده بودم. و شب‌قبلش با احساسی به خواب رفته بودم که درک کردنش فقط برای خودم ممکن است. برای درک کردنش باید به گذشته‌ فکر کرد. زمان‌هایی بود که موفق بودم و راضی، و امیدوار. دوروبرم شلوغ بود و روزگارم خوش، بی‌آن‌که تکالیفم را انجام داده باشم در درس‌ها نمره می‌آوردم، و تحسینی که آن‌زمان‌ها لذت‌بخش بود همیشه هم‌راهم بود. متعاقبش زمان‌هایی می‌آمد که تنها می‌شدم، ساعت‌ها کتابی را به‌دست می‌گرفتم و حتی یک سطر هم نمی‌توانستم بخوانم، فیلمی نمی‌دیدم و درس‌هایم، با آن‌که می‌خواندم، خیلی می‌خواندم و انتظار داشتم عالی باشد، پیش‌رفت نمی‌کرد. و رابطه‌ام با خانواده‌ام افتضاح می‌شد. آن‌وقت بود که همه‌چیز را رها می‌کردم. نه این که کارها را به جریان طبیعی‌شان رها کنم، می‌خواستم همه‌چیز را به گند بکشم. آن‌قدر فرو بروم که دیگر نتوانم بیرون بیایم. بد باشم. مضحک باشم. و پیش خودم می‌گفتم: "این بار، بار آخر است."
این "این بار، بار آخر است." را شب‌ها می‌گفتم. توی تختم دراز کشیده بودم و کتاب‌های نخوانده رویم افتاده بود. همه‌جا ساکت بود و من تنها در اتاقم احساس می‌کردم آخرین تصمیمم را علیه خودم گرفته‌ام. "آن‌قدر گند می‌زنم که جایی برای گند زدن نماند!" و این‌گونه بود که بعضی صبح‌ها ناامید از خواب بیدار می‌شدم. اما مصمم. و چیزی که فکر می‌کردم نفرت است، انگیزه‌ای قوی برای بیدار شدن بود.
درحالی که من تمام قدرتم را برای ویران کردن به کار می‌گرفتم، فضای دنیا از حالت جدی و خشکی که داشت درمی‌آمد، تمام کائنات در برابر لج‌بازی‌هایم مهربان و صبور می‌شد، من در برابر هجوم وقایع دوست‌داشتنی قرار می‌گرفتم. زندگی امید را به من تحمیل می کرد و من مقاومت می‌کردم. اما نیرویی قدرت‌مندتر از من وجود داشت، جریانی بود که مرا ناخوآگاه با خودش هم‌راه می‌کرد و می‌برد. و وسوسه‌ی دوست داشتن زندگی باز مرا شکست می‌داد. من دوباره به تن به بازی‌ای می‌دادم که از نتیجه‌ی تلخش خبر داشتم، اما طمع خوشی‌های کوچک و لحظه‌ای چیزی بود که چشم‌پوشی از آن‌ها برای من غیرممکن بود. من با ترس از اتفاقات تلخ آینده‌ی دور، به انتظار اتفاقات شیرین آینده‌ی نزدیک بودم.
سه شنبه نهم خرداد 1385


تو که بودی، حال من خوب بود. روزها تکراری نبودند. هرروز چیزی برای یادگرفتن بود. چیزهایی که دوستشان داشتم. و تو، که دوست‌داشتنی بودی. شب‌ها رویای تو را به من هدیه می‌کردند. و روزها خود تو را!
تو دیر می‌کردی، همیشه. چه‌قدر جلوی در ایستادن و انتظار تو را کشیدن لذت‌بخش بود. از دست تو عصبانی شدن چه‌قدر خوب بود. چه‌قدر به تو اعتراض کردن الکی بود.
تو حرف می‌زدی و من ته دلم داد می‌زدم: "کاش من مثل تو بودم! کاش من مثل تو بودم! کاش من خود تو بودم!" تو نمی‌شنیدی. می‌فهمیدی اما.
تو فقط یاد می‌دادی. همه‌چیز را. همه‌چیز را. همه‌چیز را.
تو حالا نیستی. حال من خوب است. روزها تکراری نیستند. کابوسی نیست. فقط، وقتی یادت می‌افتم، قورت دادن آب دهانم سخت می‌شود.
یکشنبه هفتم خرداد 1385


سه شعر از خوان‌رامون خیمه‌نس
×من این من نیستم

من این من نیستم
من آنم؛
آن‌که هم‌پای من می‌آید و باز نمی‌یابمش.
همان‌کس که بارها می‌خواهم ببینمش
و بسا بارها فراموشش می‌کنم.
آن‌که آرام می‌ماند و خاموش
آن‌گاه که سخن می‌گویم.
آن‌که به‌نرمی مرا می‌بخشد
آن‌گاه که از همه‌چیز بیزار می‌شوم.
آن که گام برمی‌دارد
برجایی که من نیستم.
همان‌که تا ابد می‌ماند
آن‌گاه که می‌میرم.



×گلبرگ از پس گلبرگ می‌کندمت

سرخ‌گلی بودی انگار
و من گلبرگ از پس گلبرگ می‌کندم
تا روحت را بنگرم
اما نتوانستم
ولی هر آن‌چه در آفاق اقیانوس و کشتزاران بود
همه، همه حتی بی‌کرانه‌ها
از شمیمت لبریز شدند.


×درها را گشوده بگذار

امشب
درها راگشوده بگذار،
شاید آن‌که مرده است، خواهد که بازآید
با این‌همه گشودگی
شاید بتوان یافت که آیا
ما همانند تن اوییم
یا به‌سان آن پاره‌ی روحش که بدین جهان عرضه شده،
می‌توان دریافت که آیا بی‌کرانگی ما را در بر خواهد گرفت؛
آیا ذره‌ای ما را از خود بیرون خواهد کشید؟
اگر اندکی این‌جا بمیریم
و اندکی آن‌جا در او زندگی کنیم.
تمامیِِِ خانه گشوده!
گویی جسمش آن‌جا
گسترده در شبی غمگین
با ما به‌مانند خونِ رگ‌های‌مان
با ستارگان به‌جای گل‌ها.

یکشنبه هفتم خرداد 1385


نه قطعه عکس به یاد ماندنی
"خوبی خدا" از آن دست کتاب‌هاست که وقتی دستت می‌گیری و شروع می‌کنی به خواندن، زمین گذاشتنش واقعاً مشکل است. با وجود این‌که کتاب متشکل از نه داستان کوتاه مجزا و مستقل است، جذابیت و روانی هر داستان تو را ترغیب می‌کند که داستان بعدی را بخوانی و همین طور پیش می‌روی و لذت می‌بری تا وقتی کتاب تمام می‌شود و تو تازه یاد امتحان فردا می‌افتی!
غیر از کارور و لاهیری و اورت، سایر نویسنده‌های این مجموعه را نمی‌شناختم. اما معرفی ابتدای کتاب نشان می‌دهد که اکثرشان از نویسندگان شاخص امروز آمریکا هستند. غیر از این معرفی، از مضمون داستان‌ها هم تا حدی می‌شد به ملیت و دغدغه‌های هر نویسنده پی برد. هرکسی می تواند در داستانی از این مجموعه، ردی از تجربه‌های گذشته‌ی خودش بیابد. موضوعات مختلفی از قبیل عشق، روابط با والدین، مهاجرت، بیماری، جنگ و... لایه‌های درونی داستان‌ها تشکیل می‌دهند و همین باعث شده این مجموعه برخلاف بعضی مجموعه داستان‌های دیگر، یک‌نواخت نباشد. سادگی داستان‌ها هم باعث شده این مجموعه نوعی یک‌دستی داشته باشد. مطمئناً آقای حقیقت برای روانی و یک‌دستی این داستان‌ها وسواس زیادی به خرج داده. یادم هست من داستان "کارم داشتی زنگ بزن" کارور را که در این مجموعه آورده شده، جای دیگری هم خوانده بودم اما این داستان در مجموعه‌ی خوبی خدا زبان صمیمی‌تری داشت. داستان‌های مورد علاقه‌ی من در این مجموعه "خوبی خدا" ، "فلامینگو" و "شیرینی عسلی" هستند. "خوبی خدا" داستان آشنایی "لینگ تان" پرستار خارجی با پسری است به نام "مایک" که بیماری لاعلاج دارد و شرح تاثیراتی‌ست که آن‌ها در طول مدت آشنایی‌شان بر هم می‌گذارند. "فلامینگو" از زبان زنی روایت می‌شود که کودکی را با مادری بیمار و افسرده و با خاطرات تلخ سپری کرده و حالا که به زعم خودش زن کاملی شده، درباره‌ی مادر و خاطرات گذشته‌اش با او قضاوت می‌کند. و "شیرینی عسلی" داستان عاشقانه‌ایست با پایانی خوش از هاروکی موراکامی، نویسنده‌ی ژاپنی.
خوبی خدا از مجموعه هاییست که مطمئنم هرکسی از خواندنش لذت می‌برد. حتی به بهای خراب کردن امتحانش!
جمعه پنجم خرداد 1385


داشتم می‌گفتم، آقای دکتر، مشکل من برمی‌گردد به ارتباطم با آدم‌ها. نه این‌که نتوانم با کسی ارتباط برقرار کنم، روابطم دوام ندارند. هرجا که باشم خیلی زود دوست پیدا می‌کنم، و راستش، خوب... اگر تعریف از خودم نباشد، باید بگویم همه شیفته‌ام می‌شوند. راستش، من عاشق اینم که دیگران ‌شیفته‌ام بشوند و این همیشه کار دستم می‌دهد. وقتی می‌بینم توجه کسی را جلب کرده‌ام دوست دارم آن‌قدر پیش بروم که او را دیوانه‌ی خود کنم و وقتی می‌بینم او آن‌قدر احمق است که با دروغ‌های من دیوانه می‌شود، وای! نمی‌دانید چه‌قدر حالم ازش به‌هم می‌خورد. هر کسی را که می‌بینم، با هرکسی که صحبت می‌کنم، حسّ بدی گریبان‌گیرم می‌شود. می‌دانم یا سرخورده خواهم شد و یا کار به دل‌پیچه خواهد کشید. چرا آدم‌ها یا آن‌قدر درست‌و حسابی‌اند که محلم نمی‌گذارند و یا آن‌قدر احمق که به پایم می‌افتند؟
من زیاد دروغ می‌گویم . خیلی زیاد. اغلب مواقع خواب‌هایی را که می‌بینم به جای واقعیت تعریف می‌کنم. و از رویاهایم با عنوان تجارب گذشته‌ام یاد می‌کنم. اوایل دوستی‌ها دروغ گفتن آسان است اما بعدش خیلی سخت است که تشخیص دهی کدام درو‌غ را به چه کسی گفته‌ای. مخصوصاً اگرخواب‌های زیاد ببینی و دوست‌های زیادی داشته باشی که قیافه‌هایشان شبیه هم باشد. بعدها که حساب درو‌غ‌هایم از دستم خارج می‌شود، با خودم فکر می‌کنم چه قدر خوب بود اگر این‌‌هایی که گفته‌ام راست از آب در می‌آمد. و آن‌وقت چه قدر راحت می‌توانستم با همه دوست باشم. بدون آن‌که نیاز به دفترچه‌ای داشته باشم که در آن دروغ‌هایی را که به افراد مختلف گفته‌ام یادداشت کنم.
مادرم می‌گوید همه‌ی این‌ها از کمبود اعتماد به نفس است، این که من خودم را قبول ندارم. اما من به نفسی که دارم اعتماد دارم. دوستش دارم. فقط احساس می‌کنم یک‌جورهایی ناقص است. مثلاً نصف روحم در شکم مادرم مانده هنوز. هم‌چین چیزی ممکن است؟ آخر من گاهی احساس می‌کنم تکه‌ای از روحم را کشیده‌اند، مثل آدامس و بعد کنده‌اند و برده‌اند... عذر می‌خواهم، آقای دکتر. این احساس من نبود. این یکی از خواب‌هایم بود. می‌بینید که حداقل با شما صادق هستم. کجا بودم؟... می‌دانید، همه‌اش تقصیر مادرم است. اگر خواهری داشتم یا برادری هیچ‌وقت این‌طور نمی شدم. این‌طور از آدم‌ها وحشت نداشتم. وقتی این را به مادرم می‌گویم، می‌گوید: "تو آن‌قدر مرا زجر دادی که وقت برای یکی دیگه نبود." اما من نمی‌فهمم، من همیشه روزها مادرم را زجر می‌دادم. او شب‌هایش را برای خودش داشت. او و‌ آن نکبت عوضی. پس می‌بینید که حق با من است.
وقتی با کسی رو‌به‌رو می‌شوم، دست پایم را گم می‌کنم، آن‌قدر گند زده‌ام که دیگر از باز کردن دهنم بدون برنامه‌ریزی می‌ترسم. بچه‌ها همیشه مرا به خاطر طرز بیان حروف مسخره می‌کردند. این به خاطر انگشت مکیدنم در کودکی بود. بعدها دندان‌هایم با سیم‌کشی درست شد اما من هنوز احساس می‌کنم حرف زدنم یک‌جوری است. آره؟ آقای دکتر؟
بعدش دیگر تصمیم خودم را گرفتم. هر شب قبل از خواب متنی برای حرف‌زدنم تنظیم می‌کردم. باعث می‌شد خواب‌هایم هم جالب‌تر بشود. جواب‌های خیالی به خودم می‌دادم و همین‌طور پیش می‌رفتم. مثلاً بیست‌تا متن مختلف می‌نوشتم. برای بچه‌های کلاس و معلم‌ها. روزهایی که متن نداشتم به مدرسه نمی رفتم. جالبش این بود که بیش‌تر متن‌های من درست از آب درمی‌آمد. یعنی از یک روز قبل می‌توانستم حدس بزنم دوستانم چه می‌گویند. می‌بینید که من ذهن‌خوان خوبی هستم. همین هم باعث می‌شود بتوانم خودم را میان نوشته‌های از قبل تنظیم شده‌ام پنهان کنم. شما خودتان می‌توانید این کار را سال‌ها انجام دهید؟
من تا به حال گذارم به هم‌چین جایی نیفتاده بود. شما کار جالبی دارید. می‌توانید ساعت‌ها برای افراد قصه ببافید و آن‌ها حرف‌تان را باور کنند و تحسینتان کنند. شما هم مثل نویسنده‌ها از فکرهای آن احمق حرف می‌زنید، با لحن جدی‌تری البته. و بسیار مشخص‌تر و گزنده‌تر. تأثیر گذاشتن روی آدم‌های دیگر... لذت‌بخش است. اگر چه کوتاه مدتست لذتش. من تجربه‌های مشابهی دارم. بدیش این است که ممکن است ندانید کجا باید تمامش کنید. این نیاز به تمرین زیادی دارد. اما من این‌جا را انتخاب می‌کنم دکتر عزیزم. با تمامی ایرادهایی که دارد، احساس می‌کنم جای خوبی برای خدا‌حافظی است. چون نیم‌ساعت ویزیتتان تمام شده و من هم قراری دارم و باید بروم. شما کابوسی بودید که باید روایتتان می‌کردم.


پنجشنبه چهارم خرداد 1385


خواستم وسط درس خواندن یک استراحتی کرده باشم و بعد دوباره بروم سر درس‌هایم، اما امروزم به کلی از دست‌رفت. جنگل واژگون را خواندم. شور و شوقی که برای خواندنش داشتم را به کلی از بین برد. از آن داستان‌هایی بود که امکان ندارد برای بار دوم بخوانمش. شاید اشکال از ترجمه‌اش بود، ترجمه‌های دو نفره زیاد قابل‌اطمینان نیستند. ولی جدای ترجمه، اصلاً آن چیزی نبود که فکرش را می‌کردم. شاید هم اشکال از کج‌سلیقه‌گی من است، بگذریم. تا خواستم کتاب تاریخ را بگیرم دستم و ببینم جریان از چه قرار است؛ دوستم زنگ زد و شروع کرد به حال‌گیری که " من یک‌بار تاریخ را خوانده‌ام و حالا دارم دوره‌اش می کنم و تو خیلی عقب مانده‌ای و نمی‌رسی همه‌اش را بخوانی" بی‌چاره مثلاً می‌خواست مرا انذار کند که بروم بشینم سر درس‌هایم. گوشی را که گذاشتم، یک احساس نومیدی‌ئی به من عارض شد که... واقعاً مایه‌ی شرمندگی‌ است! نشستم وسط خانه و های‌های گریه کردم. همه‌ی صفحات کتاب تاریخم کج‌وکوله شد. امروز را به بهانه‌ی خستگی روحی بی‌خیال درس شدم و واقعاً نمی‌دانم فردا چه‌طور باید سیصد صفحه درس بخوانم. با این‌که درس‌های ما به طرز توهین‌آمیزی آبکی و ساده هستند، می‌ترسم از این مصحح‌های احمق امتحان نهایی. باید دقیقاً کتاب را کپی کنی روی برگه‌ات و گرنه شعورش را ندارند بفهمند تو چه نوشته‌ای. و خوب، خیلی برای آدم افت دارد که معدل دیپلمش به خاطر این احمق‌ها زیر نوزده شود، مگر نه؟
یک موضوع خیلی خنده‌دار دیگر که هست، جریان اعتراض آذری زبان‌هاست. با این که خودم یک آذری هستم و تازه چهارسال است که از تبریز به تهران آمده‌ام و بیش‌تر اقوامم مقیم تبریز هستند؛ واقعاً حالم از تعصب بی‌جا و بی‌موقع‌ای که ترک‌ها نشان می‌دهند به‌هم می‌خورد. به نظر من این اعتراض نیست. یه جور سرگرمی برای لات‌های تبریز و جاهای دیگر آذربایجان ایجاد شده و بهایش را هم عده‌ای دیگر می‌پردازند. و نمی‌فهمم با وجود تمام اهانت‌هایی که در طول این همه سال به آذربایجانی‌ها شده، چرا حالا رگ غیرتشان جنبیده؟
چهارشنبه سوم خرداد 1385


امسال به طرز بسیار ناراحت‌کننده‌ای زود گذشت. امروز وقتی دومین امتحان ترم دوممان را دادم و از حوزه بیرون آمدم، باورم نشد که دخترهای جوانی که بیرون ایستاده‌اند و صحبت می‌کنند، هم‌سال‌ها و هم‌کلاسی‌های منند. وقتی رسیدم خانه، هرچه‌قدر در آینه به ظاهرم نگاه کردم، چیزی پیدا نکردم که با درونم سازگار باشد. دختر بزرگی شدن خیلی عجیب است و عجیب‌ترش آن‌ است که این اتفاق خیلی ناگهانی می‌افتد. ظاهرت، صدایت و حالاتت تو را تبدیل به کسانی می‌کند که از کودکی عهد داشتی شبیه آن‌ها نشوی. از این‌که به این مرحله از زندگیم رسیده‌ام، واقعاً ناراحتم. می‌دانم که برخلاف احساسی که دارم؛ این بزرگ شدن یک‌شبه اتفاق نیفتاده. اما من قبل از این هیچ‌وقت خودم را و دوستانم را این‌قدر مضحک ندیده بودم. دختربچه‌هایی که ادای زن‌ها را در می‌آوردند و من هم در میان آن‌ها بودم و بدتر از همه، از بودن در آن جا احساس نا‌خوشایندی نداشتم. اندام من، صدای من و دغدغه‌های من دقیقاً مانند آن‌ها بود و من هم در آن لحظه تنها به امتحان فکر می کردم. احساس می‌‌کنم به ما کلک زده‌اند. سرمان را با درس و کتاب و چرت‌وپرت‌های مدرسه گرم کرده‌اند تا حواسمان به این نباشد که در دوره‌ی چهارساله‌ی دبیرستان ما چه‌قدر زن می‌شویم. بدیش این است که وقتی این‌ها را برای کسی تعریف می‌کنی هیچ عیبی در آن‌ها نمی بیند. ولی این شرایط برای من واقعاً طاقت‌فرساست. دقیقاً نمی‌توانم بیان کنم برای چه. نمی‌توانم به کسی حالی کنم که وقتی با مردی حرف می‌زنم و لحن صدایم آن‌طور خاص می‌شود چه‌قدر زجر می‌کشم. من از بزرگ شدن متنفرم. از زن بودن متنفرم.