خیلی وقت بود که به اینجا سر نزده بودم، حالا باورم نمیشود که کسی که این یادداشتها را نوشته خود من بودم. یادداشتهایم مرا خیلی ابلهتر از آن چیزی که هستم نشان میدهند و البته خیلی بچهتر. اما خوشحالم که وقتی برگشتهام که کسی این اطراف پرسه نمیزند و همین باعث می شود اینجا احساس آرامش کنم. درست مثل خانهای قدیمیست که بعد از مدتها واردش میشوی و میبینی که همهچی کهنه و کثیف و خاکخورده است؛ و از دیدن دوبارهاش هم لذت میبری و هم زجر میکشی. سکوتی که اینجا دارد حس آرامشی به من میدهد که در دنیای واقعی برایم ملموس نیست. حالا هم چندان علاقه ندارم وبلاگنویسی برایم یک عادت شود اما هرازگاهی به خانهای متروک رفتن و فکر کردن و نگسستن از خاطرهها و البته علایق قدیم وسوسهایست که در برابرش نمیتوانم مقاومت کنم. و اگر زمانی کسی گذارش به اینجا افتاد خواهش می کنم درک کند که اینجا وبلاگی نیست که مطالبش را بخوانند و تحلیل کنند و نظر دهند، بلکه فقط مخفیگاه متروک انسانی فراموششده است.