تبليغاتX
Sound & Fury
جمعه بیست و سوم دی 1384


یک روز خوش برای موزماهی

جی.دی. سلینجر
ترجمه‌ی احمد گلشیری

 نود و هفت تبليغات‌چي نيويوركي توي هتل بودند و خطوط تلفني راه دور را چنان در اختيار گرفته بودند كه زن‌ جوان اتاق پانصدوهفت مجبور شد از ظهر تا نزديكي‌هاي ساعت دوونيم به انتظار نوبت بماند. اما بي‌كار ننشست. مقاله‌اي را با عنوان "جنس يا سرگرمي است...يا جهنم" از يك مجله‌ي جيبي بانوان خواند. شانه و برس سرش را شست. لكه‌ي دامن شكولاتي رنگش را پاك كرد. جادكمه‌ي بلوز ساكسش را جابه‌جا كرد. دو تار موي كوتاه خالش را با موچين كند و سرانجام وقتي تلفن‌چي به اتاقش زنگ زد، روي رف پنجره نشسته بود و كار سوهان زدن ناخن‌هاي دست‌چپش را تمام مي‌كرد.
از آن زن‌هايي بود كه اعتنايي به زنگ تلفن نمي‌كنند. انگار تلفن اتاقش از وقتي خودش را شناخته زنگ‌ مي‌زده است.

همان‌طور كه تلفن زنگ مي‌زد، قلم‌موي كوچك لاكش را پيش برد و هلال ناخن انگشت كوچكش را پررنگ‌تر كرد. سپس در شيشه‌ي لاك را گذاشت، ايستاد و دست چپش را، كه لاك‌هايش خشك نشده بود، در هوا تكان داد. زيرسيگاري انباشته از ته‌سيگار را با دستي كه لاك‌هايش خشك شده شده بود برداشت و به طرف ميز عسلي، كه تلفن رويش بود، برد. روي يكي از دو تخت‌خواب يك‌شكل و مرتب نشست ـ حالا زنگ پنجم يا ششم بود ـ و گوشي را برداشت.
گفت: " الو" انگشت‌های دست چپش را جدا از هم و دور از پیراهن ابریشمی سفیدش نگه داشته‌ بود. این پیراهن به جز سرپایی‌ها تنها چیزی بود که به تن داشت ـ انگشترهایش توی حمام بود.
تلفن‌چی گفت: " با نیویورک صحبت کنین، خانم گلاس. " زن جوان گفت: " متشکرم.‌" و روی میز عسلی برای زیرسیگاری جا باز کرد.
صدای زنی شنیده شد: " میوریل، تویی؟ "
زن جوان گوشی را اندکی از گوشش دور کرد و گفت: " بله مامان، حال‌تون چطوره؟ "
" یه دنیا نگرانت بودم، چرا تلفن نکرده‌ی؟ حالت خوبه؟ "
"دی‌شب و پریشب سعی کردم باهاتون تماس بگیرم. آخه تلفن این‌جا..."
" حالت خوبه، میوریل؟ "
" دختر زاویه‌ی میان گوشی تلفن و گوشش را بیش‌تر کرد. "خوبم. فقط هوا گرمه. امروز گرم‌ترین روزیه که فلوریدا..."
" چرا تلفن نکرده‌ی؟ یه دنیا نگرانت... "
زن جوان گفت: "مامان، عزیز من، سر من داد نکشین. صداتون خوب می‌آد. دی‌شب دوبار به‌تون تلفن کردم. یه بار بعد از... "
" به پدرت گفتم احتمالاً شب تلفن می‌کنی. اما، نه، مجبور بود... حالت خوبه، میوریل؟ راست‌شو به من بگو "
" حالم خوبه. خواهش می‌کنم این حرفو تکرار نکنین. "
" کی رسیدین؟ "
" ‌نمی‌دونم. چهارشنبه. صبح‌ زود. "
" کی پشت فرمون بود؟ "
زن جوان گفت: " خودش. اما عصبانی نشین. خیلی خوب رانندگی کرد. تعجب کردم. "
" اون پشت فرمون بود؟ میوریل، به من قول دادی که..."
زن جوان میان حرفش دوید: " مامان، به‌تون که گفتم، خیلی خوب رانندگی کرد. راست‌شو بخواین، سراسر راه سرعت‌ش کم‌تر از هشتاد بود. "
" آن اداهایی رو که با درخت‌ها درمی‌آره تکرار کرد؟ "
" گفتم که، خیلی خوب رانندگی کرد، مامان. گوش کنین. خواهش کردم درست از کنار خط سفید حرکت کنه، بله دیگه، حرفمو زمین ننداخت. کاری رو که گفتم کرد. حتیٰ سعی کرد به درختا نگاه نکنه... باور کنین. راستی، بابا ماشینو داد تعمیر کنن؟ "
" نه، هنوز. چهارصد دلار خرج داره، تا فقط... "
" مامان، سیمور به بابا گفت خرج‌شو می‌پردازه، جای نگرانی... "
" خوب، تا ببینیم. رفتارش چه‌طور بود؟ توی ماشین و جاهای دیگه؟ "
زن جوان گفت: " خوب بود.‌ "
" باز تو رو به همون اسم وحشت‌ناک..."
" نه. حالا چیز تازه‌ای از خودش درآورده. "
" چی؟‌ "
" چه فرقی می‌کنه، مامان؟ "
" میوریل، من دلم می‌خواد بدونم. پدرت... "
زن جوان گفت: " خیلی خب، خیلی خب، اسم منو گذاشته بدکاره‌ی مقدس سال 1948. " و قه‌قه خندید.
" خنده‌دار نیست میوریل. اصلاً خنده‌دار نیست. وحشتناکه. راستش، گریه‌آوره. وقتی فکرشو می‌کنم که چه‌طور..."
زن جوان میان حرفش دوید: " مادر، به حرفم گوش کنین. یادتون می‌آد کتابی رو که از آلمان برام فرستاد؟ می‌دونین... اون مجموعه‌‌شعر آلمانی رو می‌گم. چه کارش کردم؟ همه‌چیزامو زیر و رو... "
" گم نشده. "
زن جوان گفت:‌ " مطمئنین؟ "
" البته، یعنی پیش منه. توی اتاق فردی‌یه. خونه‌ی ما جا گذاشتی. من هم جایی پیدا نکردم که... چه‌طور مگه؟ می‌خواد پس بگیره؟ "
" نه. فقط تو ماشین که می‌اومدیم سراغ‌شو از من گرفت. می‌خواست بدونه خوندم یا نه. "
" مگه به زبون آلمانی نیست؟ "
زن جوان پایش را روی پا انداخت و گفت: "چرا عزیزم، فرقی که نمی‌کنه. حرفش این بود که شعراشو تنها شاعر بزرگ قرن گفته. می‌گفت باید ترجمه‌ی اونو می‌خریدم و از این حرفا. یا می‌رفتم اون زبونو یاد می‌گرفتم. "
" خدا به دور! خدا به دور! راستی که گریه‌آوره. همینه که می‌گم. پدرت دی‌شب می‌گفت... "
زن جوان گفت: " یه دقیقه صبر کنین، مامان. " به سراغ پاکت سیگارش که روی رف پنجره بود رفت، سیگاری روشن کرد، و برگشت سرجایش روی تخت نشست. گفت: " مامان؟ " و به سیگار پک زد.
" میوریل، به من گوش بده. "
" گوش می‌دم. "
" پدرت با دکتر سیوتسکی صحبت کرد. "
زن جوان گفت: " راستی؟ "
" همه‌چیزو براش تعریف کرد. یعنی خودش گفت تعریف کردم... پدرتو که می‌شناسی. نقل درخت‌ها. موضوع پنجره. اون مزخرفاتی که برای مامان‌بزرگ درباره‌ی مردنش سرهم کرد. بلایی که سر عکسای قشنگ برمودا آورد... خلاصه همه‌چیز. "
زن جوان گفت: " خوب؟ "
" خوب، او هم گفته، اولاً ارتش جرم بزرگی کرده که اونو از بیمارستان مرخص کرده... قسم می‌خورم. قاطعانه به پدرت گفته که احتمال داره ـ احتمال خیلی زیادی داره ـ که سیمور پاک عقل‌شو از دست بده. قسم می‌خورم. "
زن جوان گفت: " این‌جا توی هتل یک روان‌پزشک هست. "
" کیه؟ اسمش چیه؟ "
" نمی‌دونم، رایزر یا یه هم‌چین اسمی. خیلی تعریف‌شو می‌کنن. "
" اسم‌شو نشنیده بودم. "
" خوب، به‌هر حال خیلی تعریفشو می‌کنن."
" میوریل، خواهش می‌کنم بی‌خیالی رو کنار بذار. دل‌مون خیلی برات شور می‌زنه. دی‌شب پدرت می‌خواست تلگراف بزنه بیای خونه، راستش... "
" فعلاً خیال اومدن ندارم مامان، بنابراین فکرشو از سرتون بیرون کنین. "
" میوریل، قسم می‌خورم. دکتر سیوتسکی گفته سیمور ممکنه پاک عقل‌شو... "
زن جوان گفت: " من تازه رسیدم این‌جا، مامان. بعد از سال‌ها این اولین باره که اومدم مرخصی. بنابراین خیال ندارم به این زودی‌ها چمدون‌مو ببندم و بیام خونه. اصلاً سفر برام خوب نیست. تنم طوری از آفتاب سوخته که به‌زحمت می‌تونم تکون بخورم. "
" تنت خیلی سوخته؟ مگه اون روغن برنزه شدنو، که تو کیفت گذاشتم، به تنت نمالیدی؟ گذاشتمش کنار... "
" مالیدم. اما تنم سوخت. "
" خدا مرگم بده! کجای تنت سوخته؟ "
" تموم تنم، عزیزم. تموم تنم. "
" خدا مرگم بده! "
" نمی‌میرم. "
" ببینم، با این روان‌پزشک صحبت کردی؟ "
زن جوان گفت: " خوب، کم و بیش. "
" چی گفت؟ وقتی صحبت می‌کردی سیمور کجا بود؟ "
" تو سالن اشن پیانو می‌زد. هر دو شبی که این‌جا بودیم پیانو زده. "
" خوب، چی گفت؟ "
" ای، چیز زیادی نگفت. اون سر حرفو باز کرد. دی‌شب توی بازی بینگو نشسته‌بودم کنارش، از من پرسید، شوهرتون اون آقایی نیست که توی اون اتاق پیانو می‌زنه؟ گفتم بله. اون وقت ازم پرسید سیمور دچار بیماری‌ای چیزی نبوده؟ این شد که من گفتم... "
" چرا این سوالو کرد؟ "
زن جوان گفت: " نمی‌دونم مامان. حدس می‌زنم برای این‌که رنگش پریده و این حرفا. به هر حال، بعد از بینگو اون و خانمش خواهش کردن برم با اون‌ها نوشابه‌ای بخورم. من هم رفتم. زنش خیلی جلف بود. یادتون می‌آد اون لباس ‌شب مسخره‌ای رو که توی ویترین مغازه‌ی بانویت دیدیم؟ همون لباسی رو که گفتین آدم باید چیزش خیلی خیلی کوچک... "
" اون لباس سبز رنگو می‌گی؟ "
" همونو پوشیده بود. با اون باسن بزرگش. یه‌ریز از من می‌پرسید که سیمور با سوزان گلاس که توی خیابون مدیسون چیز داره... کلاه‌فروشی داره خویش و قومه یا نه؟ "
" می‌خوام ببینم اون چی گفت؟ دکترو می‌گم. "
" ای، حرف زیادی نزد. یعنی ما توی نوش‌گاه بودیم. صدابه‌صدا نمی‌رسید. "
" خوب... گفتی چه بلایی می‌خواست سر سندلی مادربزرگ بیاره؟ "
زن جوان گفت: " خیر مامان. توی جزئیات زیاد باریک نشدم. احتمالاً دوباره فرصت پیدا می‌کنم باهاش حرف بزنم. از صبح تا شب تو نوش‌گاهه. "
" نگفت به نظرش ممکنه اون... این‌طور بگم... خل بشه بلایی سر تو بیاره؟ "
زن جوان گفت: " نه با این صراحت. اطلاعات زیادی که از اون ندارن. مامان. اینا باید چیزایی در مورد بچگی آدم بدونن. .. و از این مزخرفات. گفتم که نمی‌شد حرف بزنیم، اون جا سروصدا بود. "
" خوب، کت آبیت چطوره؟ "
" خوبه. دادمش کوچیکش کردن. "
" لباس‌های امسال چطوره؟ "
" افتضاح. اما به این آدما می‌خوره. پر زرق‌وبرق و از این حرفا. "
" اتاق‌تون چطوره؟ "
زن جوان گفت: " خوبه، یعنی بد نیست. اتاقی که پیش از جنگ گرفته بودیم خالی نبود. امسال آدما قابل تحمل نیستن. کاش کسانی رو که تو سالن غذاخوری کنار ما می‌شینن می‌دیدین. سر میز کناری. انگار از باغ‌وحش فرار کردن. "
" خوب. همه‌جا همین‌طوره. کفش‌های راحتی‌ات چطوره؟ "
" خیلی بزرگه. به‌تون گفتم که خیلی بزرگه. "
" میوریل یه بار دیگه می‌پرسم... راستی راستی حالت خوبه؟ "
" برای سدمین بار، بله، مامان. "
" خیال هم نداری بیای خونه؟ "
" خیر، مامان. "
" پدرت دی‌شب می گفت اگه تنهایی جایی‌ رو پیدا کنی بری و مسائلو با خودت حل کنی، هزینه‌ی سفرتو از جون و دل می‌پردازه. به این ترتیب می‌تونی عالی سفر کنی. ما هر دو فکر کردیم.... "
زن جوان گفت: " خیر ممنونم. " و پایش را از روی پا برداشت. " مامان خرج این تلفن سر به... "
" وقتی فکر می‌کنم چطوری سراسر جنگ منتظر این پسر بودی... یعنی وقتی آدم به زن‌های ساده‌ای مثل شما فکر می‌کنه... "
زن جوان گفت: " مادر، به‌تره گفت‌و‌گو رو درز بگیریم، سیمور هر لحظه ممکنه برسه. "
" مگه کجاست؟ "
" کنار دریا "
" کنار دریا؟ اونم تنها؟ کنار دریا رفتارش عادیه؟ "
" مامان، طوری حرف می‌زنین که انگار اون دیوونه‌ی زنجیری‌ه... "
" میوریل، من چنین حرفی نزدم. "
" خوب. از حرفاتون این‌طور بر می‌آد. می‌خوام بگم که کارش اینه که اون‌جا دراز می‌کشه. روپوش حمامشم در نمی‌آره. "
" روپوش حمام‌شو در نمی‌آره؟ آخه چرا؟ "
" نمی‌دونم. حدس می‌زنم برای این‌که رنگش خیلی پریده. "
" خدا مرگم بده. به آفتاب احتیاج داره. نمی‌شه مجبورش کنی؟ "
زن جوان گفت: " شما که سیمورو می‌شناسین. " و باز پایش را روی پا انداخت. " می‌گه دلش نمی‌خواد یه مشت آدم ابله خال‌کوبی‌هاشو نگاه کنن. "
" اون که خالی نکوبیده! تو ارتش خال‌کوبی کرده؟ "
" نه مامان، نه، عزیزم. " از جا بلند شد. " گوش کنین فردا به‌تون تلفن می‌کنم. احتمالاً. "
" میوریل حالا گوش کن چی می‌گم. "
زن جوان که سنگینی تنش را روی پای راستش می‌انداخت گفت: "بله مامان. "
" هر لحظه که کاری کرد یا حرفی زد که احمقانه بود به من تلفن کن... می‌فهمی چی می‌گم؟ صدامو می‌شنوی؟ "
" مامان من از سیمور نمی‌ترسم. "
" میوریل، می‌خوام به من قول بدی. "
زن جوان گفت: " خیلی خوب، قول می‌دم. خداحافظ مامان. بابارو سلام برسونین. " گوشی را گذاشت.

 
×××


سی‌بل کارپنتر که با مادرش در هتل جا گرفته بود، گفت: " من باز شیشه می‌بینم. شما باز شیشه می‌بینین؟* "
" عزیز دلم. دیگه این حرفو تکرار نکن. مامانو پاک دیوونه می‌کنی. آروم بگیر، خواهش می‌کنم. "
خانم کارپنتر روغن برنزه کردن پوست را روی شانه‌های سی‌بل می‌مالید و پشت او را تا تیغه‌ی ظریف بال‌مانند کتف‌هایش چرب می‌کرد. سی‌بل روی یک توپ پرباد کنار ساحل، رو به اقیانوس، طوری نشسته بود که هر لحظه ممکن بود تعادلش به هم بخورد. لباس شنای دو‌تکه‌ی زرد روشنی پوشیده بود که یکی از آن‌ها تا هشت نه سال دیگر هم به دردش نمی‌خورد.
زنی که روی سندلی راحتی کنار خانم کارپنتر نشسته بود گفت: " راستش... یک دستمال ابریشمی معمولی بود. از نزدیک می‌شد دید. چیزی که هست دلم می‌خواد یدونم چه‌طور گره زده بود. آخه خیلی قشنگ بود. "
خانم کارپنتر حرفش را تصدیق کرد: "ظاهراً قشنگ بوده، سی‌بل، آروم بگیر، عزیز دلم. "
سی‌بل گفت: " بازم شیشه دیدین؟ "
خانم کارپنتر آه کشید و گفت: "خیلی خب" در شیشه‌ی روغن برنزه‌ی کردن پوست را گذاشت. " حالا برو بازی کن، عزیز دلم. مامان می‌خواد بره تو هتل و یک گیلاس مارتینی با خانم هابل بخوره. زیتوناشو برای تو می‌آرم. "
سی‌بل که آزاد شده بود بی‌درنگ به طرف سمت باز ساحل دوید و از آن‌جا قدم‌زنان به طرف چادر ماهی‌گیرها راه افتاد. فقط جلوی یک قلعه‌ی شنی خیس و فروریخته ایستاد و پایش را در آن فرو کرد. چیزی نگذشت که محوطه‌ی مخصوص میهمانان هتل را پشت سر گذاشت.
نزدیک به دویست سی‌سد کیلومتری راه رفت و سپس ناگهان راهش را کج کرد و دوان‌دوان به قسمتی که شن‌های نرمی داشت رفت. جلوی جوانی که به پشت دراز کشیده بود رسید و درنگ کرد.
دختر گفت: " می‌خوای بری تو آب، باز شیشه ببینی؟ "
جوان یکه خورد. یقه‌ی روپوش مخملی خود را با دست گرفت. روی شکم غلتید، حوله‌ی لوله‌شده‌ای از روی چشم‌هایش روی زمین افتاد و به سی‌بل خیره شد.
" تویی، سلام، سی‌بل "
" می‌خوای بری تو آب؟ "
جوان گفت: " چشم به راه تو بودم. چه خبر؟ "
سی‌بل گفت: " چی؟ "
" می‌گم چه‌خبر؟ کی می‌آد کی می‌ره؟ "
سی‌بل گفت: " بابام فردا با هواپیما می‌آد. " و به شن‌ها لگد زد.
" به من نپاش بچه! " جوان دستش را روی مچ پای سی‌بل گذاشت. " خوب پس وقتش رسیده پدرت بیاد این‌جا. من ساعت به ساعت منتظرش بودم. ساعت به ساعت. "
سی‌بل پرسید: " خانم کجاست؟ "
جوان چند دانه شن را از لابه‌لای موهای کم‌پشتش پاک کرد و گفت: " خانم؟ درست معلوم نیست، سی‌بل. خانومو هزار جا می‌شه پیدا کرد. توی مغازه‌ی سلمونی؛ داره موهاشو خرمایی رنگ می‌کنه. یا توی اتاقش؛ برای بچه گداها عروسک درست می‌کنه. "
جوان که حالا دمر دراز کشیده بود، دست‌هایش را مشت کرد، روی هم گذاشت و چانه‌اش را روی آن‌ها تکیه داد گفت: " از چیزهای دیگه‌ای حرف بزن سی‌بل. لباس شنای قشنگی پوشیده‌ای. من از چیزی که خوشم می‌آد لباس شنای آبی‌رنگه. "
سی‌بل به او خیره شد، سپس سرش را پایین انداخت و شکم برامده‌ی خود را نگاه کرد. گفت: " این‌که زرده. این که زرده. "
" جدی؟ کمی بیا نزذیک‌تر ببینم. "
سی‌بل یک قدم جلوتر رفت.
" کاملاً درست می‌گی. چه آدم کودنی هستم. "
سی‌بل گفت: " می‌خوای توی آب بری؟ "
" تو همین فکرم. برای خوشحالی تو بگم که مدت‌هاست که تو همین فکرم، سی‌بل "
سی‌بل پایش را به قایق لاستیکی که جوان گه‌گاه زیر سرش می‌گذاشت زد و گفت: " کم‌باده "
" درست می‌گی. خیلی خیلی هم کم‌باده. "
چانه‌اش را از روی مشت‌هایش برداشت و روی شن‌ها گذاشت. گفت: " سی‌بل، تو خیلی قشنگی. خوشم می‌آد نگات کنم. از خودت برام حرف بزن. " دست‌هایش را دراز کرد و هردو مچ‌ پاهای سی‌بل را گرفت. گفت: " من تو برج جدی به دنیا اومدم. تو چه‌طور؟ "
سی‌بل گفت: " شارون لیپ‌شولتس گفت تو اجازه دادی کنارت، روی سندلی پیانو بشینه. "
" شارون لیپ‌شولتس این حرفو زد؟‌ "
سی‌بل محکم سرشو تکان داد.
جوان مچ پاهای او را رها کرد، دست هایش را جمع کرد و یک‌طرف صورتش را روی ساعد راستش گذاشت، گفت: " خوب، این چیزها پیش می‌آید، سی‌بل. من اون‌جا نشسته بودم پیانو می‌زدم. تو هم پیدات نبود. شارون لیپ‌شولتس اومد و کنار من نشست و من هم که نمی‌تونستم از خودم دورش کنم. "
" می‌تونستی"
جوان گفت: " خیر، خیر. این کار از من برنمی‌اومد. اما برات می‌گم چه کاری کردم. "
" چه کاری کردی؟ "
" تو رو به جای اون تصور کردم. "
سی‌بل بی‌درنگ خم شد و به گود کردن شن‌ها پرداخت. گفت: " بیا بریم تو آب. "
جوان گفت: " خیلی خب. گمون می کنم سر خودم هم گرم بشه. "
سی‌بل گفت: " دفعه‌ی دیگه از خودت دورش کن."
" کی‌ رو از خودم دور کنم؟ "
" شارون لیپ‌شولتسو. "
جوان گفت: " گفتی شارون لیپ‌شولتس. این اسم چه چیزهایی رو به یادم می‌آره. خاطره‌ها و هوس‌ها رو به هم می‌آمیزه. " ناگهان بلند شد و ایستاد. آب های اقیانوس را نگاه کرد و گفت: " سی‌بل، بگم الان چه کار می‌کنیم؟ می‌ریم ببینیم می‌تونیم یه موزماهی بگیریم؟ "
" چی بگیریم؟ "
جوان گفت: " موز ماهی. " و کمر روپوشش را باز کرد. روپوش را در آورد. شانه‌هایش سفید و باریک بود و شلوارک شنایش آبی مایل به ارغوانی. روپوشش را از طول یک‌بار و از عرض سه بار تا زد. حوله‌ی لوله شده را که روی چشم‌هایش می‌انداخت، باز کرد، روی شن‌ها پهن کرد و سپس روپوشش را تا کرده روی آن گذاشت. خم شد. قایق لاستیکی را برداشت و زیر بغل راستش جا داد. سپس با دست چپ دست سی‌بل را گرفت.
هر دو قدم‌زنان به طرف اقیانوس راه افتادند.
جوان گفت: " خیال می‌کنم در عمرت بیش از یکی دوتا موز ماهی ندیده باشی. "
سی‌بل سرش را تکان داد.
" ندیده‌ای؟ مگه خونه‌تون کجاست؟ "
" نمی‌دونم "
" حتماً می‌دونی. یعنی باید بدونی. شارون لیپ‌شولتس می‌دونه خونه‌شون کجاست، تازه سه سال‌ونیم‌ش بیش‌تر نیست. "
سی‌بل ایستاد، دستش را از دست او بیرون کشید. یک گوش‌ماهی معمولی را از روی زمین برداشت و با اشتیاق به آن نگاه کرد. روی زمین پرتابش کرد، گفت: "ویرلی وود کانه‌تی‌کت. " و با شکم جلو داده راه افتاد.
جوان گفت: " ویرلی وود کانه‌تی‌کت. ببینم، این‌جا اتفاقاً نزدیک ویرلی‌وود کانه‌تی‌کت نیست؟ "
سی‌بل او را نگاه کرد و گفت: " خونه‌ی ما اون‌جاس. خونه‌ی ما تو ویرلی‌وود کانه‌تی کته. " چند قدم پیشاپیش او دوید، پای چپش را با دست چپش گرفت و دوسه بار لی‌لی کرد.
جوان گفت: " این موضوع خیلی از مسائلو روشن می کنه.‌ "
سی‌بل پایش را رها کرد و گفت: " داستان سامبوی سیاه کوچولو رو خوندی؟ "
جوان گفت: " چه سوال بامزه‌ای می‌کنی! اتفاقاً همین دی‌شب تمومش کردم. " دستش را پایین برد و دست سی‌بل را از پش گرفت. از او پرسید: "نظرت چیه؟‌ "
" دیدی چه‌طور ببرها دور اون درخت می‌دون؟ "
" من که فکر می‌کنم نمی‌شه جلوشونو گرفت. هیچ‌وقت این‌قدر ببر ندیده‌ام. "
سی‌بل گفت: "فقط شیش‌تان. "
جوان گفت: "فقط شیش‌تا؟ چه‌طور می‌گی فقط؟ "
سی‌بل پرسید: " تو موم دوس داری؟ "
جوان پرسید: " چی دوست دارم؟ "
" موم "
" خیلی زیاد. تو دوس نداری؟ "
سی‌بل سر تکان داد و پرسید: " زیتون دوس داری؟ "
" زیتون... بله. زیتون و موم. هیچ‌وقت بدون اینا جایی نمی‌رم. "
سی‌بل پرسید: " شارون لیپ‌شولتسو دوس داری؟ "
جوان گفت: " بله دوسش دارم. به‌خصوص برای این دوسش دارم که هیچ‌وقت توی راه‌رو هتل سربه‌سر توله‌سگ‌ها نمی‌ذاره. مثلاً ون توله‌سگ خانمی رو می‌گم که اهل کاناداست. شاید باور نکنی که بعضی دخترکوچولوها خوش‌شون می آد چوب بادکنک‌شونو تو تن اون سگ کوچولو فرو کنن. شارون از این کارا نمی‌کنه. آدم بدجنس و بی‌رحمی نیست. برای همینه که خیلی دوست‌ش دارم. "
سی‌بل صدایش در نیامد.
سرانجام گفت: " من دوست دارم شمع بجوم. "
جوان گفت: " کی دوست نداره؟ " پایش را توی آب گذاشت و گفت: "وای! سرده. " قایق لاستیکی را روی آب انداخت. " نه یه دقیقه صبر کن سی‌بل. صبر کن کمی جلوتر برویم. " توی آب پیش رفتند تا جایی که آب به کمر سی‌بل رسید. سپس جوان او را بلند کرد و به شکم روی قایق لاستیکی خواباند.
پرسید: " تو هیچ‌وقت از کلاه شنا و این جور چیزا استفاده نمی‌کنی؟ "
سی‌بل آمرانه گفت: " ولم نکن. محکم بگیرم. "
جوان گفت: " خواهش می‌کنم، دوشیزه کارپینتر. من با فوت و فن کارم آشنام. فقط چشماتو باز بذار، هر چی موزماهی هست، می‌بینی. امروز یه روز خوش برای موزماهی‌هاست. "
سی‌بل گفت: " من که چیزی نمی‌بینم. "
" معلومه. آخه عادت‌های خیلی عجیبی دارن. " قایق را هم‌چنان پیش می‌برد. آب هنوز تا سینه‌اش نرسیده بود. گفت: " زندگی خیلی دل‌خراشی دارن. می‌دونی چه کار می کنن، سی‌بل؟ "
دختر سر تکان داد.
" خوب شناکنان توی سوراخی می‌روند که پر از موزه. وارد که می‌شن ماهی‌های خیلی معمولی‌ای هستن. اما همین‌که تو سوراخ جا گرفتن رفتارشون مثه خوکا می‌شه. راستش من خودم با چشای خودم دیدم که یه موزماهی تو سوراخ پر از موزی رفت و هشتاد و هفت‌تا موز خورد. " قایق لاستیکی و مسافرش را سی سانتی‌متری به خط افق نزدیک‌تر کرد. " معلومه که بعد آن‌قدر باد می‌کنن که دیگه نمی‌تونن از سوراخ بیرون بیان. یعنی از در نمی‌تونن بیرون بیان "
سی‌بل گفت: "دورتر نریم. اون‌وقت چه اتفاقی براشون می‌افته؟ "
" چه اتفاقی برای کی‌ها می‌افته؟ "
" موزماهی‌ها "
" آهان، منظورت وقتی یه که اون همه موز خوردن و نمی‌تونن از اون سوراخ بیرون بیان؟ "
سی‌بل گفت: "بله "
" خوب، دلم نمی‌آد برات بگم سی‌بل، می‌میرن. "
سی‌بل پرسید: "چرا؟ "
" خوب تب‌موز می‌گیرن. بیماریه وحشتناکی‌ه! "
سی‌بل با حالتی عصبی گفت: " موج پیدا شد. "
جوان گفت: " بی‌خیالش. مهم نیست. آماده باش. " مچ پاهای سی‌بل را در دست‌هایش گرفت و به طرف جلو و پایین فشار داد. جلوِ قایق لاستیکی از بالای موج گذشت. آب گیسوان بور سی‌بل را خیس کرد اما در جیغ‌ش یک دنیا شادی خوانده می‌شد.
وقتی تعادل قایق دوباره برقرار شد، دختر یک دسته‌ی موی خیس و جمع‌شده را از جلوی صورتش پس زد و گفت: " الان یکی دیدم. "
" چی دیدی؟ عزیز من. "
" یه موز ماهی "
جوان گفت: " راست می‌گی؟ توی دهن‌ش موزی هم بود؟ "
" آره. شیش‌تا! "
جوان ناگهان یکی از پاهای خیس سی‌بل را که از انتهای قایق لاستیکی بیرون افتاده‌ بودند گرفت و انحنای کف آن را بوسید.
مالک پا سر برگرداند و گفت: "آهاي! "
" آهای خودتی! الان برمی‌گردیم. کافی بود؟ "
" خیر‌ "
جوان گفت: "متاسفم. " و قایق لاستیکی را به طرف ساحل پیش برد تا این‌که سی‌بل از آن پایین آمد. جوان آن را برداشت و بقیه‌ی راه آن‌را با خود برد. سی‌بل گفت: " خداحافظ" و بی‌‌آن‌که پشیمان باشد به سوی هتل دوید.


×××


جوان روپوشش را پوشید. تای یقه‌برگردان‌ها را باز کرد و سینه‌اش را با آن‌ها پوشاند و حوله‌اش را توی جیبس فرو کرد. قایق لاستیکی ترکه‌ای خیس را که اسباب زحمتش بود بلند کرد، زیر بغلش گذاشت و تک‌وتنها از روی شن‌های نرم و داغ، سلانه‌سلانه به طرف هتل راه افتاد.
طبقه‌ی هم‌کف را مدیر هتل در اختیار کسانی گذاشته بود که آب‌تنی می‌کردند. در آن‌جا زنی که بینی‌اش را پماد اکسید مالیده بود هم راه جوان وارد آسانسور شد .
وقتی آسانسور به راه افتاد، جوان به زن گفت: "می‌بینم که به پاهای من زل زدین. " زن گفت: " چی فرمودین؟ "
" گفتم، می‌بینم به پاهای من زل زدین. "
زن گفت: عذر می‌خوام. من تصادفاً به زمین نگاه می‌کردم. " و رویش را به درهای آسانسور کرد.
جوان گفت: " اگه دل‌تون می‌خواد به پاهای من نگاه کنین، نگاه کنین اما خبر مرگتون، دزدکی این کارو نکنین. "
زن بی‌درنگ به دختر متصدی آسانسور گفت:‌ " لطفاً همین جا منو پیاده کنین. ‌"
درهای آسانسور باز شد و زن بی‌آن که پشت سرش را نگاه کند، بیرون رفت.
جوان گفت: " من مثل همه دو پای معمولی دارم و نمی‌فهمم چرا همه باید بهشون خیره بشن. طبقه‌ی پنجم لطفاً. " کلید اتاقش را از جیب روپوشش بیرون آورد.
طبقه‌ی پنجم پیاده شد. طول راه‌رو را پیمود و وارد اتاق پانصدوهفت شد. توی اتاق بوی تیماج چمدان‌های نو و مایع پاک کردن لاک ناخن می‌آمد.
به زن جوانی که روی یکی از دو تخت یک‌شکل خوابیده بود نگاهی انداخت. سپس به طرف یکی از چمدان‌ها رفت. درش را باز کرد و از زیر یک‌دسته شورت و زیرپیراهنی یک هفت‌تیر خودکار کالیبر7/66 ارتگیز بیرون آورد. خشاب را درآورد و نگاهی به آن انداخت، سپس به جای خود برگرداند. ضامن را کشید. آن‌وقت جلو رفت و روی تخت خالی نشست. نگاهی به زن جوان انداخت، اسلحه را نشانه گرفت و گلوله‌ای به شقیقه‌ی راست خود شلیک کرد.

*سیمور گلاس، هم نام قهرمان داستان است و هم عبارتی‌ست که معنای " بیش‌تر شیشه‌بین " یا " باز شیشه می‌بینی" معنی می‌دهد. به‌این ترتیب لفظ‌بازی سی‌بل برای خودش که سیمور را می‌شناسد دارای معنی است، در حالی‌که از نظر مادرش که کسی را به این نام نمی‌شناسد، جز این است.


چهارشنبه بیست و یکم دی 1384


سن‌ريو شعري‌ست هفده هجايي كه "كاراي سن‌ريو" (۱۷۱۸-۱۷۹۰) آن‌را ابداع كرد. سن‌ريو محدوديت‌هاي مضموني هايكو را ندارد و در آن اغلب از الفاظ عاميانه و زبان محاوره استفاده مي‌شود. در اين نوع شعر، از ناتواني‌ها و احساسات بشر با حالتي طنزگونه سخن مي‌رود.

از كاراي سن‌ريو:

۱
حالا كه مرد فرزند دارد
همه‌ي سگ‌هاي محله را
به نام مي‌شناسد.

۲
راهب ذن
مراقبه را پايان داده
پي كك‌ها مي‌گردد.

۳
بدون هيچ كلامي
خانه از آنش مي‌شود
زن.

۴
در هر زن زيبا
همسر مرد عيب‌هايي مي‌يابد
به هر ترتيب.

۵
در تمام دهكده
تنها شوهر نمي‌داند.

۶
اگر آراسته باشد
قصه‌ها از او خواهند گفت
گيسوان زن بيوه.

۷
به سوي ماه پرتاب مي‌شود
بر چمن فرو مي‌افتد
دست‌هاي رقاصه.

۸
در كه باز مي‌شود:
وه! وه! وه!
صبح برفي.

۹
لباس‌شوي محله
گذران زندگيش
از چرك همسايگان.

۱۰
با عذر بسيار بابت بال‌هايش
پر مي‌كشد و مي‌رود
اردك.

۱۱
پيش از همه
پي مي‌برد به عيب‌هاي داماد
خواهر جوان‌تر.

۱۲
پس از رفتن زن
صبح روز بعد
شوهر وقت بسيار صرف مي‌كند
براي يافتن هرچيز.

۱۳
مرد مجرد
فروتنانه سپاس‌گزار است
براي بخيه‌يي بر لباس.

۱۴
غافل‌گير حين ارتكاب جرم
سواره مي‌گريزد
دزد اسب.

چند سن‌ريوي جديد:

حال كه كودكي دارد
از پيانوي خود راضي نيست
زن.


بازگشت به وطن با لهجه‌اي بيگانه
هرچه پنهان‌ترش مي‌كني
نمايان‌تر است


وامي‌دارد عروسك را
به نقش خواهر كوچك‌تر
تنها كودك خانواده.


بر قفسه‌ي لباس‌ها
يك عروسك
در خانه‌ي نوعروس و تازه‌داماد


دست‌به‌دست مي‌شود كودك
دايه مي‌ماند و
آغوش تهي.


در آغوش پاسبان
دكان شيريني‌فروش را نشان مي‌دهد
كودك گمشده.


پيدا شده در خانه‌تكاني بهاري اما
عزيزتر از آن‌كه دور ريخته شوند
اولين نامه‌هاي عاشقانه


اسبي مشهور
از يادها رفته
در باغ‌وحش



آواي جهيدن غوك، ترجمه‌ي زويا پيرزاد
.........................................................................................................................................
ب.ت.به نظر شما كسي كه شب امتحان داره شعر ژاپني مي‌خونه، چه‌طور آدميه؟

دوشنبه نوزدهم دی 1384


من اونو مي‌شناختم. هم‌نيمكتي بوديم. سال اول دبيرستان. دو تا ديوونه. من سر كلاس سرم رو مي‌ذاشتم رو نيمكت و مي‌خوابيدم؛ اونم خيره مي‌شد به سقف و لباش بي‌صدا مي‌جنبيد. معلما كاري به كارمون نداشتن. تو هر كلاسي از اين جور شاگردا پيدا مي‌شد. بچه‌هاي مشكل‌ساز. و ناديده گرفتنشون آسون‌تر از اين بود كه باهاشون سروكله بزني تا "آدم" شن. من حتي كتاب درسي‌هامم نمي‌بردم مدرسه. در عوض كيفم پر بود از كتاباي شعر و قصه و كاغذپاره. دوست داشتم نويسنده بشم. سر كلاس مي‌خوابيدم تا خواب ببينم و بعد بتونم از روياهام الهام بگيرم. وضع درسام افتضاح بود. و به اين افتخار مي‌كردم. برعكس من غزل عالي درس مي‌خوند و تنها ايرادش اين بود كه انگار هميشه از چيزي بهت‌زده بود. دست‌هاش مي‌لرزيد و سرد بود. از من هم مي‌ترسيد. احساس مي‌كرد اگر با من حرف بزنه يا حتي به من نگاه كنه، ويروس "تنبلي" بهش منتقل مي‌شه. و من شيفته‌ي اون بودم. چون مثل بقيه نبود. مي‌خواستم كسي رو پيدا كنم كه باهاش از هزيان‌هايي گريبا‌ن‌گيرم مي‌شد حرف بزنم. و اون اين ميل رو در من تشديد مي‌كرد. غزل هرروز روزنامه مي‌خريد و با خودش به مدرسه مي‌آورد. از روزنامه فقط صفحه‌ي حوادث رو مي‌خوند. صفحه‌ي ادبي هم جيره‌ي من بود. بي‌صدا صفحه‌ي ادبي روزنامه رو جدا مي‌كرد و بالاي سرم مي‌ذاشت. من ديوونه‌ي سكوتش بودم. سكوت وحشت‌زده‌ي ملامت‌بار!
خوب يادمه اون‌روزا درسامون نسبت به راهنمايي سنگين‌تر بود. واسه من كه فرقي نمي‌كرد. تعطيلِ تعطيل بودم. مي‌رفتم سر جلسه مي‌شستم، ورقه رو پر مي‌كردم از چرت‌وپرت و مي‌اومدم بيرون. از قضا حوزه‌ي من و غزل يكي بود. سر يكي از امتحانا(شيمي بود انگار) ديدم كه دستاي غزل دوباره شروع به لرزيدن كرد، رنگش پريد و وقتي بلند شد برگه‌شو بده؛ داشت تلوتلو مي‌خورد. بيرون كه رفت، من هم ورقه‌م رو دادم و دنبالش رفتم، رفت روشويي. صداي آب اومد. ميان صداي شرشر آب صداي ضجه‌هاشو شنيدم. گريه مي‌كرد. صداش كردم و رفتم تو. نگاهم مي‌كرد. خواستم بغلش كنم. عقب‌عقب رفت. از دهنم در رفت كه:" چرا خودتو خلاص نمي‌كني؟" نگاهم مي‌كرد:" كاري نداره. با قرص. صدتا كارت رو مي‌سازه. اگه بخواي،منم پايه‌م" اينارو واسه اين گفتم كه ديده بودم كه خبراي خودكشي رو از روزنامه مي‌بريد و نگه مي‌داشت. تنها راهي بود كه به نظرم مي‌رسيد واسه حرف‌ زدن باهاش. "ك‍ِي؟" پرسيد. غافل‌گير شدم. من نمي‌خواستم. آرزوهاي زيادي داشتم با كتابايي كه هنوز نخونده بودمشون. از دهنم در رفت كه: "فردا، تو مدرسه، آوردن قرصا با من." سرشو كه پايين بود بلند كرد و گفت:" درد داره؟" -نمي‌دونم، فكر نكنم. واسه فردا بيارم؟‌ سرشو كج كرد يعني باشه. و رفت بيرون.
اون‌روز كه رسيدم خونه، رفتم اتاق مامان. همه‌ي قرصاي اعصابشو برداشتم. شمردمشون، پنجاه‌تا بيش‌تر نبود. مي‌ترسيدم. از اين كه بلايي سر خودم نياد و خون يه آدم ديگه بيفته به گردنم. با خودم مي‌گفتم كاش لال مي‌شدم و حرف نمي‌زدم. كاش غزل همين حالا مرده بود. مي‌ترسيدم.
نه! كار من نبود. بلند شدم و رفتم قرصاي آهن و كلسيم مامانم رو آوردم. صدتايي مي‌شد. خوب بود، با قرصاي ديگه قاطي مي‌كردم و بلايي هم سر كسي نمي‌اومد. چه دردسري براي خودم درست كرده بودم. دلم براي روياهام تنگ شده بود.
تمام شب به اين فكر بودم كه مبادا حال غزل با بيست‌و پنج قرص بد بشه. و اين‌كه چي‌كار كنم كه بيش‌تر قرصاي اعصاب به خودم برسه. چه‌قدر احساس بدبختي مي‌كردم.

زنگ اول ديني داشتيم. هتل بود. در طول زماني كه معلم درباره غيبت صغري و كبري ور مي‌زد من داشتم زير ميز قرصها رو از پلاك بيرون مي‌آوردم و تقسيم مي‌كردم. و غزل داشت مي‌لرزيد. دلم براش مي‌سوخت. نمي‌دونستم به‌تره بكشمش يا نه؟ اون خودشو براي مرگ آماده كرده بود. وقتي تك‌زنگ رو زدن، من رفتم از پايين دو تا ليوان گرفتم‌ و يك آب معدني و تمام تك‌زنگ دوم رو به باز كردن كپسول‌ها و حل كردمن اونا مشغول بودم. سعي مي‌كردم بيش‌تر كپسولارو واسه غزل نگه دارم. من جون‌سخت بودم. چيزيم نمي‌شد. غزل اصلاً به من نگاه نمي‌كرد. اون به هيچ‌چي نگاه نمي‌كرد. من مي‌ترسيدم.
زنگ كه خورد همه رفتن پايين و وقتي ناظم اومد و ديد تو كلاس هيچ‌كي جز من و غزل نيست؛ اونم رفت. ما رو آدم به حساب نمي‌آورد. ليوان گرفتم طرف غزل و گفتم: اين سهم تو. بعد تمام سهم خودم رو يك‌نفس سر كشيدم. مطمئن بودم غزل چيزيش نمي‌شد. سي‌وپنج‌تا قرص آهن و پنجاه‌تا قرص كلسيم و هفت‌تا لورازپام بلايي سر كسي نمي‌آورد. زياد از خودم مطمئن نبودم. همه‌ي داروهاي اعصاب رنگ‌ووارنگ سهم من بود.
زنگ دوم كه شروع شد من سرم رو گذاشتم رو نيمكت. مستأصل و منتظر. غزل هم روزنامه‌رو گرفت دستش و شروع كرد به خوندنش. برخلاف هميشه، حوادث نمي‌خوند. پلكام سنگين بود. خوابيدم.
با صداي بچه‌ها بلند شدم. دبير پرورشي اومده بالاي سرم. منو بلند كرد. و به كمك بچه‌ها برد بيرون. من نمي‌فهميدم چرا.
***
منو از اون مدرسه اخراج كردن. غزل ترسيده بود و همه‌چيز رو به معلم گفته بود. دلم براش مي‌سوخت. نفله‌تر از اوني بود كه فكر مي‌كردم. . و بچه‌تر. اما نمي‌دونم چرا بعد از پنج‌سال و اين‌بار بدون حضور من؛ امروز غزل مهمان صفحه‌ي حوادث روزنامه شده بود؟

جمعه شانزدهم دی 1384


شهرها و هوس‌ها

از ‌آن‌جا بعد از شش روز و هفت شب طي‌ّ طريق، انسان به شهر زبيده مي‌رسد كه به تمامي سپيد است و رو به مهتاب كرده، خيابان‌هايش چون كلافي بر گرد خود مي‌چرخند. مي‌گويند شهر چنين بنا شد: مرداني از ملل متفاوت همه يك خواب ديدند؛ زني را ديدند كه در نهايت شب در شهر گمنامي مي‌دويد، با گيسوان بلندش آويزان بر پشت؛ و پشتش عريان بود. خواب ديدند كه او را دنبال مي‌كنند. در گيرودار گريز همگي آن زن را گم كردند. در پس رويا، همه به جست‌وجوي آن شهر رفتند؛ آن را نيافتند، اما يك‌ديگر را يافتند، عزم كردند شهري چون شهر روياشان برپا دارند. هريك سعي كرد همان خيابان‌هايي را بسازد كه به هنگام دويدن از پي زن از آن‌ها گذشته‌بود و دستور داد، برخلاف شهري كه در خواب ديده بود، در نقطه‌اي كه ردّ پاي زن را گم كرده‌‌بود، فضا و ديوارها را چنان بسازند كه او ديگر نتواند بگريزد.
اين بود شهر زبيده كه مردان زندگي در آن را برگزيدند، در انتظار آن‌كه شبي صحنه‌ي رويا ديگربار تكرار شود. اما ديگر هيچ‌يك از آنان، نه به خواب و نه به بيداري هرگز آن زن را نديد. خيابان‌هاي شهر معابري بود كه آنان هرروز مي‌پيمودند تا به سر كارشان روند و ديگر هيچ رابطه‌اي با مسير گريز آن زن در خوابشان نداشت، كه از مدت‌ها قبل يادش نيز از خاطرشان پاك شده بود.
پس، مردان ديگري از راه رسيدند، از كشورهايي ديگر، و همه همان خواب را ديده بودند، اينان نيز در شهر زبيده چيزي را بازمي‌شناختند كه به كوچه‌هاي خواب و خيالشان شبيه بود، و طاقي‌هاي كنار خيابان‌ها و پله‌هاي شهر را جابه‌جا مي‌كردند تا بيش‌تر به مسير زني كه در پي‌اش بودند شبيه شود، تا ديگر براي زن در نقطه‌اي كه از نظرشان محو شده بود، راه گريز باقي نماند.
تازه‌واردين به اين شهر نمي‌فهميدند كه چه چيز مردم را به زبيده كشانيده بود، به اين شهر زشت، به اين دام.

شهرهاي نامرئي، ايتالو كالوينو، ترجمه‌ي ترانه يلدا

پنجشنبه پانزدهم دی 1384


من امروز امتحان عربي دارم ولي در عجبم كه چرا عين خيالمم نيست! مثل ماست نشستم و دارم واسه‌ي خودم حال مي‌كنم... يه جورايي سرخوشم! هرچند توي مغزم داره فعل‌هاي اجوف و مثال و ناقص و وَعَدَ و عَدَوَ و دَعَوَ و وَدَعَ چرخ مي‌زنه...
چندوقت پيش سه‌چهارتا از قضيه‌هاي وغ‌وغ ساهابو تايپ كرده بودم. يكيشو حالا پيدا كردم و مي‌ذارم اين‌جا. خيلي با اين قضيه‌ها حال مي‌كنم.


ادامه‌‌ی مطلب
سه شنبه ششم دی 1384


خيلي بده كه آدم دو ماه وبلاگ ننويسه و دقيقاً موقعي كه امتحاناش شروع مي‌شه دوباره شروع كنه به نوشتن! يعني موقعي كه بايد بي‌خيال همه‌چي شد و چسبيد به درس. من الان امتحان تاريخ‌ادبيات داشتم و ورقه‌مو دادم و اومدم نشستم تو اتاق كامپيوتر مدرسه و اينا رو مي‌نويسم. اگه الان ناظم يا مسئول‌پايه‌مون سر برسه ... واقعاً نمي‌دونم چه بلايي سرم مياد ولي فكر كنم كه سه‌روز اخراج رو شاخشه! خب، من سه تا از امتحانامو دادم. روان‌شناسي، تاريخ و تاريخ‌ادبيات كه امروز دادمش. تا به حال كه عالي پيش رفته. ولي فكر نكنم باقيش به اين خوبي باشه. مخصوصاً رياضي. با اين‌كه رياضيِ ما خيلي آسونه و معلمامون خيلي خوبن و جدا از اينا، مامان واسه من معلم گرفته بود كه رياضيم به‌تر شه؛ ولي فايده نداشت. من از اول دبستان با رياضي مشكل داشتم. ازش متنفرم! اونم از من متنفره!
ولي در كل، درساي ما به طرز ضايعي آسونن. عينِ آب‌خوردن. انساني رشته‌ي باحال و آسونيه. با اين حال اضطراب امتحان يه چيز غيرقابل انكاره. من كه تا وقتي سوالاي امتحانو دستم نمي‌دن يه حسي دارم كه تو مايه‌هاي جون كندنه. وقتي از جلسه ميام بيرون تا يك ساعت حالم خوبه (مثل الان) بعد دوباره ترس‌ولرز واسه امتحان بعدي شروع مي‌شه. حالا هم بايد پاشم برم و واسه امتحان بعدي درس بخونم. اين دي‌ماه خيلي ستمه!
شنبه سوم دی 1384


شب امتحان تاريخِ ترمِ اول، درس نخونده، مضطرب، خواب‌آلود. دلم هواي نوشتن كرده. مي‌خوام حرف بزنم و بگم كه چي مي‌گذره تو دلم. اما واژه‌ها باهام قهرن. مثلِ تو، شميده! و مثل همه‌ي چيزاي قشنگي كه باهاشون زندگي كردم و حالا از ياد بردمشون. اما، دل كندن ممكن نيست. حداقل براي من ممكن نيست. اين خاطره‌هايي كه از چشام پايين مي‌ريزن اينو به من ثابت مي‌كنن. من يه خرم. يه خرِ احساساتي كه دلم واسه همه‌ي چيزاي چرتي كه تجربه كردم تنگ مي‌شه. دلم واسه اين خونه‌ي زپرتي تنگ شده. بده كه آدم كاري رو شروع كنه و نصفه‌ونيمه رهاش كنه. ياد ِ درس تاريخ بيهقي افتادم: اون‌جا كه خواجه احمد به بوسهل مي‌گه:"در همه‌ي كارها ناتمامي!" و اين يه جورايي براي من گرون تموم مي‌شه. مخصوصاً وقتي به تو سر مي‌زنم و مي‌بينم هنوزم هستي و به يادمي!
نمي‌دونم چرا، ولي احتياج دارم گاهي برم و يه جاي خلوت پيدا كنم و فكر كنم و غصه بخورم. چه كيفي داره غصه خوردن! ولي بعدش دوباره برمي‌گردم. مثل الان كه مي‌خوام برگردم. طاقت دوري ندارم. خسته‌م. ولي هستم.

شنبه سوم دی 1384


خیلی دیر شده واسه دردِدل با دوستا؟