
جی.دی. سلینجر
ترجمهی احمد گلشیری
نود و هفت تبليغاتچي نيويوركي توي هتل بودند و خطوط تلفني راه دور را چنان در اختيار گرفته بودند كه زن جوان اتاق پانصدوهفت مجبور شد از ظهر تا نزديكيهاي ساعت دوونيم به انتظار نوبت بماند. اما بيكار ننشست. مقالهاي را با عنوان "جنس يا سرگرمي است...يا جهنم" از يك مجلهي جيبي بانوان خواند. شانه و برس سرش را شست. لكهي دامن شكولاتي رنگش را پاك كرد. جادكمهي بلوز ساكسش را جابهجا كرد. دو تار موي كوتاه خالش را با موچين كند و سرانجام وقتي تلفنچي به اتاقش زنگ زد، روي رف پنجره نشسته بود و كار سوهان زدن ناخنهاي دستچپش را تمام ميكرد.
از آن زنهايي بود كه اعتنايي به زنگ تلفن نميكنند. انگار تلفن اتاقش از وقتي خودش را شناخته زنگ ميزده است.
همانطور كه تلفن زنگ ميزد، قلمموي كوچك لاكش را پيش برد و هلال ناخن انگشت كوچكش را پررنگتر كرد. سپس در شيشهي لاك را گذاشت، ايستاد و دست چپش را، كه لاكهايش خشك نشده بود، در هوا تكان داد. زيرسيگاري انباشته از تهسيگار را با دستي كه لاكهايش خشك شده شده بود برداشت و به طرف ميز عسلي، كه تلفن رويش بود، برد. روي يكي از دو تختخواب يكشكل و مرتب نشست ـ حالا زنگ پنجم يا ششم بود ـ و گوشي را برداشت.
گفت: " الو" انگشتهای دست چپش را جدا از هم و دور از پیراهن ابریشمی سفیدش نگه داشته بود. این پیراهن به جز سرپاییها تنها چیزی بود که به تن داشت ـ انگشترهایش توی حمام بود.
تلفنچی گفت: " با نیویورک صحبت کنین، خانم گلاس. " زن جوان گفت: " متشکرم." و روی میز عسلی برای زیرسیگاری جا باز کرد.
صدای زنی شنیده شد: " میوریل، تویی؟ "
زن جوان گوشی را اندکی از گوشش دور کرد و گفت: " بله مامان، حالتون چطوره؟ "
" یه دنیا نگرانت بودم، چرا تلفن نکردهی؟ حالت خوبه؟ "
"دیشب و پریشب سعی کردم باهاتون تماس بگیرم. آخه تلفن اینجا..."
" حالت خوبه، میوریل؟ "
" دختر زاویهی میان گوشی تلفن و گوشش را بیشتر کرد. "خوبم. فقط هوا گرمه. امروز گرمترین روزیه که فلوریدا..."
" چرا تلفن نکردهی؟ یه دنیا نگرانت... "
زن جوان گفت: "مامان، عزیز من، سر من داد نکشین. صداتون خوب میآد. دیشب دوبار بهتون تلفن کردم. یه بار بعد از... "
" به پدرت گفتم احتمالاً شب تلفن میکنی. اما، نه، مجبور بود... حالت خوبه، میوریل؟ راستشو به من بگو "
" حالم خوبه. خواهش میکنم این حرفو تکرار نکنین. "
" کی رسیدین؟ "
" نمیدونم. چهارشنبه. صبح زود. "
" کی پشت فرمون بود؟ "
زن جوان گفت: " خودش. اما عصبانی نشین. خیلی خوب رانندگی کرد. تعجب کردم. "
" اون پشت فرمون بود؟ میوریل، به من قول دادی که..."
زن جوان میان حرفش دوید: " مامان، بهتون که گفتم، خیلی خوب رانندگی کرد. راستشو بخواین، سراسر راه سرعتش کمتر از هشتاد بود. "
" آن اداهایی رو که با درختها درمیآره تکرار کرد؟ "
" گفتم که، خیلی خوب رانندگی کرد، مامان. گوش کنین. خواهش کردم درست از کنار خط سفید حرکت کنه، بله دیگه، حرفمو زمین ننداخت. کاری رو که گفتم کرد. حتیٰ سعی کرد به درختا نگاه نکنه... باور کنین. راستی، بابا ماشینو داد تعمیر کنن؟ "
" نه، هنوز. چهارصد دلار خرج داره، تا فقط... "
" مامان، سیمور به بابا گفت خرجشو میپردازه، جای نگرانی... "
" خوب، تا ببینیم. رفتارش چهطور بود؟ توی ماشین و جاهای دیگه؟ "
زن جوان گفت: " خوب بود. "
" باز تو رو به همون اسم وحشتناک..."
" نه. حالا چیز تازهای از خودش درآورده. "
" چی؟ "
" چه فرقی میکنه، مامان؟ "
" میوریل، من دلم میخواد بدونم. پدرت... "
زن جوان گفت: " خیلی خب، خیلی خب، اسم منو گذاشته بدکارهی مقدس سال 1948. " و قهقه خندید.
" خندهدار نیست میوریل. اصلاً خندهدار نیست. وحشتناکه. راستش، گریهآوره. وقتی فکرشو میکنم که چهطور..."
زن جوان میان حرفش دوید: " مادر، به حرفم گوش کنین. یادتون میآد کتابی رو که از آلمان برام فرستاد؟ میدونین... اون مجموعهشعر آلمانی رو میگم. چه کارش کردم؟ همهچیزامو زیر و رو... "
" گم نشده. "
زن جوان گفت: " مطمئنین؟ "
" البته، یعنی پیش منه. توی اتاق فردییه. خونهی ما جا گذاشتی. من هم جایی پیدا نکردم که... چهطور مگه؟ میخواد پس بگیره؟ "
" نه. فقط تو ماشین که میاومدیم سراغشو از من گرفت. میخواست بدونه خوندم یا نه. "
" مگه به زبون آلمانی نیست؟ "
زن جوان پایش را روی پا انداخت و گفت: "چرا عزیزم، فرقی که نمیکنه. حرفش این بود که شعراشو تنها شاعر بزرگ قرن گفته. میگفت باید ترجمهی اونو میخریدم و از این حرفا. یا میرفتم اون زبونو یاد میگرفتم. "
" خدا به دور! خدا به دور! راستی که گریهآوره. همینه که میگم. پدرت دیشب میگفت... "
زن جوان گفت: " یه دقیقه صبر کنین، مامان. " به سراغ پاکت سیگارش که روی رف پنجره بود رفت، سیگاری روشن کرد، و برگشت سرجایش روی تخت نشست. گفت: " مامان؟ " و به سیگار پک زد.
" میوریل، به من گوش بده. "
" گوش میدم. "
" پدرت با دکتر سیوتسکی صحبت کرد. "
زن جوان گفت: " راستی؟ "
" همهچیزو براش تعریف کرد. یعنی خودش گفت تعریف کردم... پدرتو که میشناسی. نقل درختها. موضوع پنجره. اون مزخرفاتی که برای مامانبزرگ دربارهی مردنش سرهم کرد. بلایی که سر عکسای قشنگ برمودا آورد... خلاصه همهچیز. "
زن جوان گفت: " خوب؟ "
" خوب، او هم گفته، اولاً ارتش جرم بزرگی کرده که اونو از بیمارستان مرخص کرده... قسم میخورم. قاطعانه به پدرت گفته که احتمال داره ـ احتمال خیلی زیادی داره ـ که سیمور پاک عقلشو از دست بده. قسم میخورم. "
زن جوان گفت: " اینجا توی هتل یک روانپزشک هست. "
" کیه؟ اسمش چیه؟ "
" نمیدونم، رایزر یا یه همچین اسمی. خیلی تعریفشو میکنن. "
" اسمشو نشنیده بودم. "
" خوب، بههر حال خیلی تعریفشو میکنن."
" میوریل، خواهش میکنم بیخیالی رو کنار بذار. دلمون خیلی برات شور میزنه. دیشب پدرت میخواست تلگراف بزنه بیای خونه، راستش... "
" فعلاً خیال اومدن ندارم مامان، بنابراین فکرشو از سرتون بیرون کنین. "
" میوریل، قسم میخورم. دکتر سیوتسکی گفته سیمور ممکنه پاک عقلشو... "
زن جوان گفت: " من تازه رسیدم اینجا، مامان. بعد از سالها این اولین باره که اومدم مرخصی. بنابراین خیال ندارم به این زودیها چمدونمو ببندم و بیام خونه. اصلاً سفر برام خوب نیست. تنم طوری از آفتاب سوخته که بهزحمت میتونم تکون بخورم. "
" تنت خیلی سوخته؟ مگه اون روغن برنزه شدنو، که تو کیفت گذاشتم، به تنت نمالیدی؟ گذاشتمش کنار... "
" مالیدم. اما تنم سوخت. "
" خدا مرگم بده! کجای تنت سوخته؟ "
" تموم تنم، عزیزم. تموم تنم. "
" خدا مرگم بده! "
" نمیمیرم. "
" ببینم، با این روانپزشک صحبت کردی؟ "
زن جوان گفت: " خوب، کم و بیش. "
" چی گفت؟ وقتی صحبت میکردی سیمور کجا بود؟ "
" تو سالن اشن پیانو میزد. هر دو شبی که اینجا بودیم پیانو زده. "
" خوب، چی گفت؟ "
" ای، چیز زیادی نگفت. اون سر حرفو باز کرد. دیشب توی بازی بینگو نشستهبودم کنارش، از من پرسید، شوهرتون اون آقایی نیست که توی اون اتاق پیانو میزنه؟ گفتم بله. اون وقت ازم پرسید سیمور دچار بیماریای چیزی نبوده؟ این شد که من گفتم... "
" چرا این سوالو کرد؟ "
زن جوان گفت: " نمیدونم مامان. حدس میزنم برای اینکه رنگش پریده و این حرفا. به هر حال، بعد از بینگو اون و خانمش خواهش کردن برم با اونها نوشابهای بخورم. من هم رفتم. زنش خیلی جلف بود. یادتون میآد اون لباس شب مسخرهای رو که توی ویترین مغازهی بانویت دیدیم؟ همون لباسی رو که گفتین آدم باید چیزش خیلی خیلی کوچک... "
" اون لباس سبز رنگو میگی؟ "
" همونو پوشیده بود. با اون باسن بزرگش. یهریز از من میپرسید که سیمور با سوزان گلاس که توی خیابون مدیسون چیز داره... کلاهفروشی داره خویش و قومه یا نه؟ "
" میخوام ببینم اون چی گفت؟ دکترو میگم. "
" ای، حرف زیادی نزد. یعنی ما توی نوشگاه بودیم. صدابهصدا نمیرسید. "
" خوب... گفتی چه بلایی میخواست سر سندلی مادربزرگ بیاره؟ "
زن جوان گفت: " خیر مامان. توی جزئیات زیاد باریک نشدم. احتمالاً دوباره فرصت پیدا میکنم باهاش حرف بزنم. از صبح تا شب تو نوشگاهه. "
" نگفت به نظرش ممکنه اون... اینطور بگم... خل بشه بلایی سر تو بیاره؟ "
زن جوان گفت: " نه با این صراحت. اطلاعات زیادی که از اون ندارن. مامان. اینا باید چیزایی در مورد بچگی آدم بدونن. .. و از این مزخرفات. گفتم که نمیشد حرف بزنیم، اون جا سروصدا بود. "
" خوب، کت آبیت چطوره؟ "
" خوبه. دادمش کوچیکش کردن. "
" لباسهای امسال چطوره؟ "
" افتضاح. اما به این آدما میخوره. پر زرقوبرق و از این حرفا. "
" اتاقتون چطوره؟ "
زن جوان گفت: " خوبه، یعنی بد نیست. اتاقی که پیش از جنگ گرفته بودیم خالی نبود. امسال آدما قابل تحمل نیستن. کاش کسانی رو که تو سالن غذاخوری کنار ما میشینن میدیدین. سر میز کناری. انگار از باغوحش فرار کردن. "
" خوب. همهجا همینطوره. کفشهای راحتیات چطوره؟ "
" خیلی بزرگه. بهتون گفتم که خیلی بزرگه. "
" میوریل یه بار دیگه میپرسم... راستی راستی حالت خوبه؟ "
" برای سدمین بار، بله، مامان. "
" خیال هم نداری بیای خونه؟ "
" خیر، مامان. "
" پدرت دیشب می گفت اگه تنهایی جایی رو پیدا کنی بری و مسائلو با خودت حل کنی، هزینهی سفرتو از جون و دل میپردازه. به این ترتیب میتونی عالی سفر کنی. ما هر دو فکر کردیم.... "
زن جوان گفت: " خیر ممنونم. " و پایش را از روی پا برداشت. " مامان خرج این تلفن سر به... "
" وقتی فکر میکنم چطوری سراسر جنگ منتظر این پسر بودی... یعنی وقتی آدم به زنهای سادهای مثل شما فکر میکنه... "
زن جوان گفت: " مادر، بهتره گفتوگو رو درز بگیریم، سیمور هر لحظه ممکنه برسه. "
" مگه کجاست؟ "
" کنار دریا "
" کنار دریا؟ اونم تنها؟ کنار دریا رفتارش عادیه؟ "
" مامان، طوری حرف میزنین که انگار اون دیوونهی زنجیریه... "
" میوریل، من چنین حرفی نزدم. "
" خوب. از حرفاتون اینطور بر میآد. میخوام بگم که کارش اینه که اونجا دراز میکشه. روپوش حمامشم در نمیآره. "
" روپوش حمامشو در نمیآره؟ آخه چرا؟ "
" نمیدونم. حدس میزنم برای اینکه رنگش خیلی پریده. "
" خدا مرگم بده. به آفتاب احتیاج داره. نمیشه مجبورش کنی؟ "
زن جوان گفت: " شما که سیمورو میشناسین. " و باز پایش را روی پا انداخت. " میگه دلش نمیخواد یه مشت آدم ابله خالکوبیهاشو نگاه کنن. "
" اون که خالی نکوبیده! تو ارتش خالکوبی کرده؟ "
" نه مامان، نه، عزیزم. " از جا بلند شد. " گوش کنین فردا بهتون تلفن میکنم. احتمالاً. "
" میوریل حالا گوش کن چی میگم. "
زن جوان که سنگینی تنش را روی پای راستش میانداخت گفت: "بله مامان. "
" هر لحظه که کاری کرد یا حرفی زد که احمقانه بود به من تلفن کن... میفهمی چی میگم؟ صدامو میشنوی؟ "
" مامان من از سیمور نمیترسم. "
" میوریل، میخوام به من قول بدی. "
زن جوان گفت: " خیلی خوب، قول میدم. خداحافظ مامان. بابارو سلام برسونین. " گوشی را گذاشت.
×××
سیبل کارپنتر که با مادرش در هتل جا گرفته بود، گفت: " من باز شیشه میبینم. شما باز شیشه میبینین؟*
×××
جوان روپوشش را پوشید. تای یقهبرگردانها را باز کرد و سینهاش را با آنها پوشاند و حولهاش را توی جیبس فرو کرد. قایق لاستیکی ترکهای خیس را که اسباب زحمتش بود بلند کرد، زیر بغلش گذاشت و تکوتنها از روی شنهای نرم و داغ، سلانهسلانه به طرف هتل راه افتاد.
طبقهی همکف را مدیر هتل در اختیار کسانی گذاشته بود که آبتنی میکردند. در آنجا زنی که بینیاش را پماد اکسید مالیده بود هم راه جوان وارد آسانسور شد .
وقتی آسانسور به راه افتاد، جوان به زن گفت: "میبینم که به پاهای من زل زدین. " زن گفت: " چی فرمودین؟ "
" گفتم، میبینم به پاهای من زل زدین. "
زن گفت: عذر میخوام. من تصادفاً به زمین نگاه میکردم. " و رویش را به درهای آسانسور کرد.
جوان گفت: " اگه دلتون میخواد به پاهای من نگاه کنین، نگاه کنین اما خبر مرگتون، دزدکی این کارو نکنین. "
زن بیدرنگ به دختر متصدی آسانسور گفت: " لطفاً همین جا منو پیاده کنین. "
درهای آسانسور باز شد و زن بیآن که پشت سرش را نگاه کند، بیرون رفت.
جوان گفت: " من مثل همه دو پای معمولی دارم و نمیفهمم چرا همه باید بهشون خیره بشن. طبقهی پنجم لطفاً. " کلید اتاقش را از جیب روپوشش بیرون آورد.
طبقهی پنجم پیاده شد. طول راهرو را پیمود و وارد اتاق پانصدوهفت شد. توی اتاق بوی تیماج چمدانهای نو و مایع پاک کردن لاک ناخن میآمد.
به زن جوانی که روی یکی از دو تخت یکشکل خوابیده بود نگاهی انداخت. سپس به طرف یکی از چمدانها رفت. درش را باز کرد و از زیر یکدسته شورت و زیرپیراهنی یک هفتتیر خودکار کالیبر7/66 ارتگیز بیرون آورد. خشاب را درآورد و نگاهی به آن انداخت، سپس به جای خود برگرداند. ضامن را کشید. آنوقت جلو رفت و روی تخت خالی نشست. نگاهی به زن جوان انداخت، اسلحه را نشانه گرفت و گلولهای به شقیقهی راست خود شلیک کرد.
*
سیمور گلاس، هم نام قهرمان داستان است و هم عبارتیست که معنای " بیشتر شیشهبین " یا " باز شیشه میبینی" معنی میدهد. بهاین ترتیب لفظبازی سیبل برای خودش که سیمور را میشناسد دارای معنی است، در حالیکه از نظر مادرش که کسی را به این نام نمیشناسد، جز این است.سنريو شعريست هفده هجايي كه "كاراي سنريو" (۱۷۱۸-۱۷۹۰) آنرا ابداع كرد. سنريو محدوديتهاي مضموني هايكو را ندارد و در آن اغلب از الفاظ عاميانه و زبان محاوره استفاده ميشود. در اين نوع شعر، از ناتوانيها و احساسات بشر با حالتي طنزگونه سخن ميرود.
از كاراي سنريو:
۱
حالا كه مرد فرزند دارد
همهي سگهاي محله را
به نام ميشناسد.
۲
راهب ذن
مراقبه را پايان داده
پي ككها ميگردد.
۳
بدون هيچ كلامي
خانه از آنش ميشود
زن.
۴
در هر زن زيبا
همسر مرد عيبهايي مييابد
به هر ترتيب.
۵
در تمام دهكده
تنها شوهر نميداند.
۶
اگر آراسته باشد
قصهها از او خواهند گفت
گيسوان زن بيوه.
۷
به سوي ماه پرتاب ميشود
بر چمن فرو ميافتد
دستهاي رقاصه.
۸
در كه باز ميشود:
وه! وه! وه!
صبح برفي.
۹
لباسشوي محله
گذران زندگيش
از چرك همسايگان.
۱۰
با عذر بسيار بابت بالهايش
پر ميكشد و ميرود
اردك.
۱۱
پيش از همه
پي ميبرد به عيبهاي داماد
خواهر جوانتر.
۱۲
پس از رفتن زن
صبح روز بعد
شوهر وقت بسيار صرف ميكند
براي يافتن هرچيز.
۱۳
مرد مجرد
فروتنانه سپاسگزار است
براي بخيهيي بر لباس.
۱۴
غافلگير حين ارتكاب جرم
سواره ميگريزد
دزد اسب.
چند سنريوي جديد:
حال كه كودكي دارد
از پيانوي خود راضي نيست
زن.
بازگشت به وطن با لهجهاي بيگانه
هرچه پنهانترش ميكني
نمايانتر است
واميدارد عروسك را
به نقش خواهر كوچكتر
تنها كودك خانواده.
بر قفسهي لباسها
يك عروسك
در خانهي نوعروس و تازهداماد
دستبهدست ميشود كودك
دايه ميماند و
آغوش تهي.
در آغوش پاسبان
دكان شيرينيفروش را نشان ميدهد
كودك گمشده.
پيدا شده در خانهتكاني بهاري اما
عزيزتر از آنكه دور ريخته شوند
اولين نامههاي عاشقانه
اسبي مشهور
از يادها رفته
در باغوحش
آواي جهيدن غوك، ترجمهي زويا پيرزاد
.........................................................................................................................................
ب.ت.به نظر شما كسي كه شب امتحان داره شعر ژاپني ميخونه، چهطور آدميه؟
من اونو ميشناختم. همنيمكتي بوديم. سال اول دبيرستان. دو تا ديوونه. من سر كلاس سرم رو ميذاشتم رو نيمكت و ميخوابيدم؛ اونم خيره ميشد به سقف و لباش بيصدا ميجنبيد. معلما كاري به كارمون نداشتن. تو هر كلاسي از اين جور شاگردا پيدا ميشد. بچههاي مشكلساز. و ناديده گرفتنشون آسونتر از اين بود كه باهاشون سروكله بزني تا "آدم" شن. من حتي كتاب درسيهامم نميبردم مدرسه. در عوض كيفم پر بود از كتاباي شعر و قصه و كاغذپاره. دوست داشتم نويسنده بشم. سر كلاس ميخوابيدم تا خواب ببينم و بعد بتونم از روياهام الهام بگيرم. وضع درسام افتضاح بود. و به اين افتخار ميكردم. برعكس من غزل عالي درس ميخوند و تنها ايرادش اين بود كه انگار هميشه از چيزي بهتزده بود. دستهاش ميلرزيد و سرد بود. از من هم ميترسيد. احساس ميكرد اگر با من حرف بزنه يا حتي به من نگاه كنه، ويروس "تنبلي" بهش منتقل ميشه. و من شيفتهي اون بودم. چون مثل بقيه نبود. ميخواستم كسي رو پيدا كنم كه باهاش از هزيانهايي گريبانگيرم ميشد حرف بزنم. و اون اين ميل رو در من تشديد ميكرد. غزل هرروز روزنامه ميخريد و با خودش به مدرسه ميآورد. از روزنامه فقط صفحهي حوادث رو ميخوند. صفحهي ادبي هم جيرهي من بود. بيصدا صفحهي ادبي روزنامه رو جدا ميكرد و بالاي سرم ميذاشت. من ديوونهي سكوتش بودم. سكوت وحشتزدهي ملامتبار!
خوب يادمه اونروزا درسامون نسبت به راهنمايي سنگينتر بود. واسه من كه فرقي نميكرد. تعطيلِ تعطيل بودم. ميرفتم سر جلسه ميشستم، ورقه رو پر ميكردم از چرتوپرت و مياومدم بيرون. از قضا حوزهي من و غزل يكي بود. سر يكي از امتحانا(شيمي بود انگار) ديدم كه دستاي غزل دوباره شروع به لرزيدن كرد، رنگش پريد و وقتي بلند شد برگهشو بده؛ داشت تلوتلو ميخورد. بيرون كه رفت، من هم ورقهم رو دادم و دنبالش رفتم، رفت روشويي. صداي آب اومد. ميان صداي شرشر آب صداي ضجههاشو شنيدم. گريه ميكرد. صداش كردم و رفتم تو. نگاهم ميكرد. خواستم بغلش كنم. عقبعقب رفت. از دهنم در رفت كه:" چرا خودتو خلاص نميكني؟" نگاهم ميكرد:" كاري نداره. با قرص. صدتا كارت رو ميسازه. اگه بخواي،منم پايهم" اينارو واسه اين گفتم كه ديده بودم كه خبراي خودكشي رو از روزنامه ميبريد و نگه ميداشت. تنها راهي بود كه به نظرم ميرسيد واسه حرف زدن باهاش. "كِي؟" پرسيد. غافلگير شدم. من نميخواستم. آرزوهاي زيادي داشتم با كتابايي كه هنوز نخونده بودمشون. از دهنم در رفت كه: "فردا، تو مدرسه، آوردن قرصا با من." سرشو كه پايين بود بلند كرد و گفت:" درد داره؟" -نميدونم، فكر نكنم. واسه فردا بيارم؟ سرشو كج كرد يعني باشه. و رفت بيرون.
اونروز كه رسيدم خونه، رفتم اتاق مامان. همهي قرصاي اعصابشو برداشتم. شمردمشون، پنجاهتا بيشتر نبود. ميترسيدم. از اين كه بلايي سر خودم نياد و خون يه آدم ديگه بيفته به گردنم. با خودم ميگفتم كاش لال ميشدم و حرف نميزدم. كاش غزل همين حالا مرده بود. ميترسيدم.
نه! كار من نبود. بلند شدم و رفتم قرصاي آهن و كلسيم مامانم رو آوردم. صدتايي ميشد. خوب بود، با قرصاي ديگه قاطي ميكردم و بلايي هم سر كسي نمياومد. چه دردسري براي خودم درست كرده بودم. دلم براي روياهام تنگ شده بود.
تمام شب به اين فكر بودم كه مبادا حال غزل با بيستو پنج قرص بد بشه. و اينكه چيكار كنم كه بيشتر قرصاي اعصاب به خودم برسه. چهقدر احساس بدبختي ميكردم.
زنگ اول ديني داشتيم. هتل بود. در طول زماني كه معلم درباره غيبت صغري و كبري ور ميزد من داشتم زير ميز قرصها رو از پلاك بيرون ميآوردم و تقسيم ميكردم. و غزل داشت ميلرزيد. دلم براش ميسوخت. نميدونستم بهتره بكشمش يا نه؟ اون خودشو براي مرگ آماده كرده بود. وقتي تكزنگ رو زدن، من رفتم از پايين دو تا ليوان گرفتم و يك آب معدني و تمام تكزنگ دوم رو به باز كردن كپسولها و حل كردمن اونا مشغول بودم. سعي ميكردم بيشتر كپسولارو واسه غزل نگه دارم. من جونسخت بودم. چيزيم نميشد. غزل اصلاً به من نگاه نميكرد. اون به هيچچي نگاه نميكرد. من ميترسيدم.
زنگ كه خورد همه رفتن پايين و وقتي ناظم اومد و ديد تو كلاس هيچكي جز من و غزل نيست؛ اونم رفت. ما رو آدم به حساب نميآورد. ليوان گرفتم طرف غزل و گفتم: اين سهم تو. بعد تمام سهم خودم رو يكنفس سر كشيدم. مطمئن بودم غزل چيزيش نميشد. سيوپنجتا قرص آهن و پنجاهتا قرص كلسيم و هفتتا لورازپام بلايي سر كسي نميآورد. زياد از خودم مطمئن نبودم. همهي داروهاي اعصاب رنگووارنگ سهم من بود.
زنگ دوم كه شروع شد من سرم رو گذاشتم رو نيمكت. مستأصل و منتظر. غزل هم روزنامهرو گرفت دستش و شروع كرد به خوندنش. برخلاف هميشه، حوادث نميخوند. پلكام سنگين بود. خوابيدم.
با صداي بچهها بلند شدم. دبير پرورشي اومده بالاي سرم. منو بلند كرد. و به كمك بچهها برد بيرون. من نميفهميدم چرا.
***
منو از اون مدرسه اخراج كردن. غزل ترسيده بود و همهچيز رو به معلم گفته بود. دلم براش ميسوخت. نفلهتر از اوني بود كه فكر ميكردم. . و بچهتر. اما نميدونم چرا بعد از پنجسال و اينبار بدون حضور من؛ امروز غزل مهمان صفحهي حوادث روزنامه شده بود؟
از آنجا بعد از شش روز و هفت شب طيّ طريق، انسان به شهر زبيده ميرسد كه به تمامي سپيد است و رو به مهتاب كرده، خيابانهايش چون كلافي بر گرد خود ميچرخند. ميگويند شهر چنين بنا شد: مرداني از ملل متفاوت همه يك خواب ديدند؛ زني را ديدند كه در نهايت شب در شهر گمنامي ميدويد، با گيسوان بلندش آويزان بر پشت؛ و پشتش عريان بود. خواب ديدند كه او را دنبال ميكنند. در گيرودار گريز همگي آن زن را گم كردند. در پس رويا، همه به جستوجوي آن شهر رفتند؛ آن را نيافتند، اما يكديگر را يافتند، عزم كردند شهري چون شهر روياشان برپا دارند. هريك سعي كرد همان خيابانهايي را بسازد كه به هنگام دويدن از پي زن از آنها گذشتهبود و دستور داد، برخلاف شهري كه در خواب ديده بود، در نقطهاي كه ردّ پاي زن را گم كردهبود، فضا و ديوارها را چنان بسازند كه او ديگر نتواند بگريزد.
اين بود شهر زبيده كه مردان زندگي در آن را برگزيدند، در انتظار آنكه شبي صحنهي رويا ديگربار تكرار شود. اما ديگر هيچيك از آنان، نه به خواب و نه به بيداري هرگز آن زن را نديد. خيابانهاي شهر معابري بود كه آنان هرروز ميپيمودند تا به سر كارشان روند و ديگر هيچ رابطهاي با مسير گريز آن زن در خوابشان نداشت، كه از مدتها قبل يادش نيز از خاطرشان پاك شده بود.
پس، مردان ديگري از راه رسيدند، از كشورهايي ديگر، و همه همان خواب را ديده بودند، اينان نيز در شهر زبيده چيزي را بازميشناختند كه به كوچههاي خواب و خيالشان شبيه بود، و طاقيهاي كنار خيابانها و پلههاي شهر را جابهجا ميكردند تا بيشتر به مسير زني كه در پياش بودند شبيه شود، تا ديگر براي زن در نقطهاي كه از نظرشان محو شده بود، راه گريز باقي نماند.
تازهواردين به اين شهر نميفهميدند كه چه چيز مردم را به زبيده كشانيده بود، به اين شهر زشت، به اين دام.
شهرهاي نامرئي، ايتالو كالوينو، ترجمهي ترانه يلدا
من امروز امتحان عربي دارم ولي در عجبم كه چرا عين خيالمم نيست! مثل ماست نشستم و دارم واسهي خودم حال ميكنم... يه جورايي سرخوشم! هرچند توي مغزم داره فعلهاي اجوف و مثال و ناقص و وَعَدَ و عَدَوَ و دَعَوَ و وَدَعَ چرخ ميزنه...
چندوقت پيش سهچهارتا از قضيههاي وغوغ ساهابو تايپ كرده بودم. يكيشو حالا پيدا كردم و ميذارم اينجا. خيلي با اين قضيهها حال ميكنم.
شب امتحان تاريخِ ترمِ اول، درس نخونده، مضطرب، خوابآلود. دلم هواي نوشتن كرده. ميخوام حرف بزنم و بگم كه چي ميگذره تو دلم. اما واژهها باهام قهرن. مثلِ تو، شميده! و مثل همهي چيزاي قشنگي كه باهاشون زندگي كردم و حالا از ياد بردمشون. اما، دل كندن ممكن نيست. حداقل براي من ممكن نيست. اين خاطرههايي كه از چشام پايين ميريزن اينو به من ثابت ميكنن. من يه خرم. يه خرِ احساساتي كه دلم واسه همهي چيزاي چرتي كه تجربه كردم تنگ ميشه. دلم واسه اين خونهي زپرتي تنگ شده. بده كه آدم كاري رو شروع كنه و نصفهونيمه رهاش كنه. ياد ِ درس تاريخ بيهقي افتادم: اونجا كه خواجه احمد به بوسهل ميگه:"در همهي كارها ناتمامي!" و اين يه جورايي براي من گرون تموم ميشه. مخصوصاً وقتي به تو سر ميزنم و ميبينم هنوزم هستي و به يادمي!
نميدونم چرا، ولي احتياج دارم گاهي برم و يه جاي خلوت پيدا كنم و فكر كنم و غصه بخورم. چه كيفي داره غصه خوردن! ولي بعدش دوباره برميگردم. مثل الان كه ميخوام برگردم. طاقت دوري ندارم. خستهم. ولي هستم.