تبليغاتX
Sound & Fury
جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387


روزها درگذرند و شب‌ها، تقویم تنها شادی و نگرانی‌ست؛ نگرانی روزهای بد و اشتیاق روزهای صورتی. اشتیاق و اضطراب طوری درهم تنیده شده که دیگر جدا کردنشان غیرممکن است و چیزهایی خاطره بوده‌اند زمانی و حالا که تکرار می‌شوند ذهن تو را از خاطره پاک می‌کنند. ذهن، ذهن یک کلاف آشفته است، پر از گره. و حالا تنها چیزی که هست ذهن است و زمان. ذهن ثبت می‌کند و زمان می‌زداید. چیزهایی برای به خاطر سپردن و کارهایی برای انجام دادن؛ این عرصه‌ی نبرد. ذهن ثبت می‌کند و زمان می‌زداید.

دوشنبه نهم اردیبهشت 1387


حالا دیگر این برای من کاملاً روشن شده است که زمانى که سکوت مى‌کنيم بيشتر از هر زمان ديگر حرف براى گفتن داريم و خنده‌هاى ما و حرف‌هاى ما، شمارش معکوس يک انفجار مخوف است. حالا همه‌چيز آن‌قدر واقعى و آن‌قدر دردناک است که نمى‌شود با استراتيوميموس و ادمونتونيا بيانش کرد؛ يا با يک وحشت و سه نقطه‌ى پشت سر آن. همه‌چيز به طرز وحشتناکى شخصى‌ست؛ و اگر نيست بى‌شک بسيار محقر است. حالا براي من روزهايى فرا مى‌رسد که درک شدن هم به اندازه‌ى درک نشدن عذاب‌آور است.

پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387


برگرد و يکبار ديگر هم نگاه کن، روي ميزها، تو‌ى کشو و زير تخت. همه جا را بگرد و خوب بگرد. اين‌قدر مطمئن نباش و اين قدر آرام. همه چيز جايى گم مى‌شود يا جا مى‌ماند که تو فکرش را نمى‌کنى. اين‌که به کوه نمک تبديل شوى بهتر از آن است که بعد بفهمى مرا جا گذاشته‌اى.

پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387


۱. خودت را ميان خلايق پنهان کن.

سه شنبه سیزدهم فروردین 1387


با سپیده‌ی صبح منتظرش بودیم. پدر قبل از رفتن به شهر، پنجره‌های نشیمن را باز گذاشته بود. بیدار که شدم، همان آفتاب همیشگی اتاق را پر کرده بود. سر میز صبحانه، اِما گفت: نکند یک‌موقع به سرش بزند و نیاید؟ مادر جواب داد: امکان ندارد، پنجاه‌وشش بهار است که به من ثابت کرده که هرطور که باشد خواهد آمد، مثل مرگ است، منتهی کمی مهربان‌تر. موقع نهار، آفتاب آن‌قدر آزارمان داد که پدر به‌ناچار پنجره‌ها را بست و پرده‌‌ها را انداخت، اِما خواند: نومیدیِ میزبانی به وقت پذیرش آن که آن عزیز، دیگر از راه نخواهد رسید.  بعدش کسی حرفی نزد.
عصر، مادر به دیدن بیوه‌ی پیر فالدور رفته بود. اِما کتاب می‌خواند و من توری‌ دور کوسنم را می‌دوختم، پدر توی اتاقش خوابیده بود. یک‌ لحظه همه‌جا تاریک شد و بعد صدای غرش آمد. رفتیم و دم در ایستادیم. بارید و بارید و بوی خاک همه‌جا را برداشت. در چند دقیقه،  همه‌جا سبز و طوسی شد، سبز و طوسی، سبز و طوسی، تا جایی که چشم کار می‌کرد.  آوریل از راه رسیده بود.

جمعه دوم فروردین 1387


مادر داشت سفره‌ی هفت‌سین را مرتب می‌کرد. گل‌ها را از سر سفره برداشت و گذاشتشان توي بالکن، سرکه را برداشت و گفت: پيف‌پيف! و حافظ را گذاشت توي کتاب‌خانه. شنيدم که پاي تلفن به خاله‌ام گفت: اين هم از عيد امسال. مي‌توانستم حدس بزنم خاله‌ام چه جواب داد، اول يک آه بلند و بعد: ديگر داريم پير مي‌شويم.  ياد تکاليف عيدم افتادم. دلم گرفت، به اين فکر کردم که دو روز گذشت، و قرار است روزهاي ديگري هم بگذرد و مادر پير بشود و من نبينمش، بعد به اين نتيجه رسيدم که بايد قدر اين روزها را بدانم. مشکل اين است که نمي‌دانم چه‌طور قدر لحظه‌ها را بدانم، و چطور مي‌توانم بين زمان کش‌دار و مهربان خودم و زمان زود‌گذر و عبوس مادرم رابطه ايجاد کنم. براي مادر، سيزده روز از همان روز اول تمام شده‌است، از لحظه‌اي که مي‌رسد مهماني فکر ترافيک موقع برگشتن است، هميشه مي‌گويد هفته‌ها زودتر از تصورش مي‌گذرند. متأسفم. مي‌دانم که تا بخواهم به مادرم برسم، او را از دست داده‌ام. 

چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386


... اوضاع این‌جا هم بد نیست پسر. امروز آخرین روز تحصیلی سال بود. هشت روز دیگر مانده به بهار، من بهارمست شده ام. واقعیتی هست: اوقاتی که حالم خوب است، نمی‌توانم حرفی بزنم. بیش‌تر از ترس این است که زیبایی و شکوه را نتوانم به تصویر بکشم و گند بزنم به همه‌ی چیزهایی که بدون من هم در منتهای تجلی‌اند. آره، هشت روز مانده به بهار؛ بهار هشتاد‌وهفت. حال بیش‌تر ما خوب است. خوبِ خوب. حالا دارم فکر می‌کنم که خوش‌بختم. فکر می‌کنم که رشد می‌کنم و روحم قد می‌کشد. همیشه دوست دارم از زمان تیرگیم بگویم: دورانی که احساس می‌کردم همه‌چیز تأسف‌بار است. شاید واقعاً همین‌طور باشد، وقتی بخواهی بزرگ به ماجرا نگاه کنی. اما می‌دانم که کوچک هستم و این عیب من نیست، ویژگی من است. برشی کوچک از زندگی، سهم من کوچک است.
دیگر خیالم راحت است، یک مشت ماش خیس می‌کنم که سبز شود و  توی کمدم پنج پیرهن خوش‌رنگ آویزان می‌کنم و با عوبدیا و ادی و اکا و سارا و آقای نویسنده روز می‌گذرانم و سعی‌می کنم روزی بیشتر از یک کف دست نان نخورم. از هر چیزی، یک مشت آن، سهم من است.
عصر، آن موقع که باد می‌وزید و پارچه‌های رنگی توی محوطه را به رقص درآورده بود، سارا گفت: چه باد ترشی می‌آید. بعد، بچه‌ها با دهل و تمبک و دف می‌چرخیدند و  من توی رنگ و صدا گم شده بودم. شب باز همان نسیم بود و همان سحر.
حالا که دارم حرف‌هایم را می‌خوانم، می‌بینم زندگی درست شبیه همین است، همین‌قدر بي‌ربط و زیبا.

یکشنبه دوازدهم اسفند 1386


ایگناروس قهوه‌فروش پیر محله‌ی ارمنی‌نشین شهر ما بود. بوی قهوه‌ از مغازه‌اش بیرون می‌زد و در تمام کوچه‌ی نیمه‌خرابه‌ی بارون‌آواک می‌پیچید. وارد مغازه‌اش که می‌شدم،مواظب بودم که پایم را روی دم یکی از ده‌ها گربه‌ای که توی مغازه‌اش می‌لولیدند نگذارم. کنار بخاری کارتنی گذاشته بود که جای بچه گربه‌هایی بود که هنوز چشم باز نکرده بودند، و لای پاهایش هم همیشه گربه‌ای در حال خرخر بود. من، از جانب مادر مأمور ستاندن اجاره‌بهای عقب‌افتاده‌ بودم. شرم‌زده آغاز می‌کردم: مسیو...
تازه سرش را بالا می‌آورد و مرا می‌دید. شادمان و متعجب می‌گفت: سارا، چه‌قدر زود آمدی، تا کریسمس هنوز خیلی مانده...
ایگناروس، راست یا دروغ، همیشه مرا با دخترش عوضی می‌گرفت. دختری که ما هیچ‌وقت ندیده‌بودیمش و می‌گفت در ایروان است. من، معذب و عرق‌کرده، از آن‌جای گرم و تاریک عجیب که بوی تند قهوه می‌داد فرار می‌کردم. در خانه مادرم غر می‌زد و وادارم می‌کرد که حمام بروم و به ایگناروس فحش می‌داد. سال‌ها به دنبال اجاره رفتم و ناکام بازگشتم و توی هذیان عجیب ایگناروس و مادرم و فضای وهم آلود آن کوچه غرق شدم. سال‌های جوانی من، در فقر، ملال، کوچه‌های تنگ و تضادها می‌گذشت.
حالا سال‌ها می‌شود که مادر مرده، خیلی سال. ایگناروس هم مرده و آن دخمه که مغازه‌اش بود بعد از نامه‌نگاری‌های بی‌حاصل مادرم به ایروان و طلب مال‌الاجاره فراموش شده. من گاهی از آن کوچه می‌گذرم و از شیشه‌های خاک‌گرفته‌ی مغازه نگاهی به تو می‌اندازم، در جست‌وجوی چیزی مبهم. گاهی از خودم می‌پرسم توی بهشت، مادرم و ایگناروس و گربه‌ها، با هم چه‌طور تا می‌کنند؟

جمعه سوم اسفند 1386


اُکا، اُکا، چه‌طور گفتی می‌ترسی زمستان تمام نشود؟ این گند و کثافت اطراف تو را هم توی خودش غرق کرده؟ فردا شنبه است اُکا، یک شنبه‌‌ی وحشتناک زمستانی، اما صبح، شش‌ونیم که راه می‌افتی، ببین که هوا روشن شده. آسمان طوسی و کثیف نیست. دقت کنی، صدای آب و پرنده می‌شنوی. فصل پالتو گذشته اُکا! اگر از توی آن کوچه‌ی قدیمی بزنی و بیایی، می‌بینی که ماهی قرمز می‌فروشند. هر چه‌قدر هم که زندگی نکبتی باشد، من ایمان دارم ـ‌باور کن‌ـ که آفتاب آن‌ را توی خودش حل می‌کند. حرفم را باور نمی‌کنی اُکا؟

چهارشنبه یکم اسفند 1386


از برج‌های دیده‌بانی خود نگریستیم تا از قوم هم‌پیمان ما کمکی برسد، ولی انتظار ما بیهوده بود، چشم‌هایمان از انتظار تار شد اما آن‌ها به یاری نیامدند.

در تمام دنیا شهری به زیبایی و عظمت صور نبود، ولی ببینید که حالا چگونه در وسط دریا خاموش شده‌است. [...] تجار ممالک، برای تو [صور] سر تکان می‌دهند، چون سرنوشت تو وحشتناک است، تو برای همیشه ازبین‌رفته‌ای.

ای مصر تو برای اسرائیل عصای ترک‌خورد‌ه‌ای بیش نبودی.

ای کوه سعیر، ای سرزمین ادوم، شما به کلی ویران‌ خواهید‌شد.

وای بر نینوا، شهری که از دروغ و قتل و غارت پر است.

افسوس که بابل، آن شهر بزرگ در چشم‌ به‌هم‌زدن نابود شد.